چهارشنبه، شهریور ۱۳، ۱۳۸۷

دور از ارزشها

وقتی با یکی از بچه ها راجع به یکی از دوستان که ماهی 800 هزار تومان حقوق میگیره صحبت می کردیم من به شوخی گفتم من اگر چنین حقوقی میداشتم دو تا زن میگرفتم. اونوقت دوست من خیلی مهربانانه و با دلیل و برهان سعی کرد به من بفهمونه که یک زندگی بسیار سطح پائین و محقر در حال حاضر چیزی حدود 700 هزار تومان در ماه خرج برمیداره. خب راستش از اینکه دوستم اینقدر آدم منطقی و محترمیه خیلی خوشم اومد
پانوشت:سخترین لحظه واسه من اون موقعئیه که یه عده چهار تا کاغذ پاره میارن و ما رو با چند تا از این دور و بریها مقایسه می کنند و ما می بینیم از کسانی که از نظر فهم و شعور از ما سالها عقبترند ولی ما علی رغم همهء توانائیها از اونها عقبیم! این چیزیه که واسه من خیلی سخته

دوشنبه، مرداد ۲۸، ۱۳۸۷

کاخ سعد آباد

ما رو كه چه به كار و اداره اما يكي از دوستام يه داداشي داره كه توي يه اداره ائي كار ميكنه كه بلا تشبيه عينهو كاخ سعد آباده. يادمه يك بار كه بر حسب اتفاق با دوستم به دفتر در اندشت داداشش رفته بوديم منشيش با اشاره به مردي كه اومد و رفت تو دفتر ميگفت: اينو ديدين؟ ليسانس فوق ليسانس و دكتراشو از شريف گرفته! منم در حالي كه يه لحظه ياد ليسانس دانشگاه آزاد خودم افتاده بودم با يه حسرتي بهش گفتم: بازم خوبه, خدا كنه كه همينا بيان سر كار.
پانوشت:اين باغ قلهك هم نمونهء خوبيه از ناسيوناليسم احمقانهء ايراني.شما يه لحظه فكر كنيد كه اگه اين باغ دراندشت دست انگليسيها نبود تا حالا چه بلائي سرش اومده بود؟ اينها حالا به هر ترتيب اومدن و اين ذخيرهء زيستي رو براي تهران حفظ كردند اونوقت ما با كمال پر روئي ميگيم: شما به چه حقي.... خب! با يه انقلاب ديگه چطورين كلا؟

چهارشنبه، مرداد ۱۶، ۱۳۸۷

انگاره هاي ضروري

سياستمداران در مواجهه با تغيير و تحولات شرايط به سه دسته تقسيم ميشوند: دستهء اول كه صادقانه تغييرات رو مي پذيرند و به مقتضيات زمانهء جديد تن ميدهند دستهء دوم كه از هر گونه تغييري خودداري و بر روي اصول خودشان پافشاري مي كنند و دستهء سوم كساني هستند در ظاهر يكسري تغييرات رو مي پذيرند اما در حقيقت در پس پرده قصدشون سازشكاري تحت هر شرايطي براي بقا و پياده كردن منويات شيطاني خودشونه. به هر حال با اينكه بديهيه كه مشكل اصلي هر جامعه اي با دستهء سومه اما انگار اينجا مشكل بزرگتر اينه كه كسي نميخواد به خودش زحمت بده و اين افراد رو از هم تفكيك كنه
پانوشت:ميگفت يارو تو اظهار نامهء اقتصاديش پر كرده خونهء 100 متري تو يوسف آباد بقيمت تقريبي 35 ميليون تومان!. بابا خوب چرا اينجوري؟ يه دفعه كلا بزن زيرش بگو خونه نداريم ديگه!

چهارشنبه، مرداد ۰۲، ۱۳۸۷

جاي خالي

من يه سوالي داشتم از سر كنجكاوي و اون اينكه چرا تو اين مملكت كسي حتي قد يه 100 تومني هم گذشت نداره؟ چرا كسي بجاي تخفيف گرفتن و چونه زدن فكر اين نمي افته كه مثل خارجيها بگه كه "بقيه اش مال خودت"؟

دوشنبه، تیر ۲۴، ۱۳۸۷

آخرين كله خراب

چند روز پيشا تلويزيون داشت سخنراني آقاي احمدي ن‍ژاد رو در جمع سرداران سپاه پخش ميكرد اولاش كه همون حرفهاي كليشه اي هميشگي بود رو زدم اونور اما آخرش كه شروع كرد به زدن حرفهاي خودش حسابي جذبم كردم و همينجور با ديدنش داشتم مي خنديدم, ديدم با همهء كارهائي كه اين آدم كرده من هنوز كه هنوزه از نحوهء صحبت كردنش خوشم مياد, يه صلابت و اعتماد به نفس خاصي داره. به هر حال من و امثال من هنوزم اينقدر كله خراب هستيم كه بقيمت همرنگ جماعت شدن از خودمون بر نگرديم

شنبه، تیر ۱۵، ۱۳۸۷

دشمن در پشت دروازه ها

اين داداش من 8 سالشه ديروز ديدم دوستش تو خيابون يه سگ بغلش كرده كه داره گوشش رو گاز ميگيره گفتم بيا! ما يه عمري با هر فرقه اي نشست و برخاست كرديم يه سگباز توشون نبود حالا اين بچه هشت ساله واسه ما رفيقاي مثلا با كلاس پيدا كرده.خلاصه من كاري ندارم كي سگ بازه و كي نيست اول و آخرش اينكه ما ازين فرقه نبوده و نيستيم

پنجشنبه، تیر ۱۳، ۱۳۸۷

بقايا

در مورد اين فيلم تيغ زن هم بايد بگم كه اگر چه در مقايسه با هوو شايد خيلي غير منسجم تر و بي و سرو ته تر به نظر بياد اما به نظرم بر خلاف قبلي كه يك فيلم خنده دار خوش ريتم بود كه آخرش هم همه چيز به خوبي و خوشي تموم ميشد در نتيجه دليلي براي بياد آوردنش بعد از پايان فيلم نمي موند اما اين يكي با همهء گرفت و گيرهاش ميشه گفت كه جوهرهء ترا‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍ژيكي داره كه باعث ميشه آدم پس از تموم شدن فيلم هم به اين راحتيها فراموشش نكنه

سه‌شنبه، خرداد ۲۸، ۱۳۸۷

از راه رفته و رفتار

من از يه چيز اين مردم خيلي خوشم مياد:بشدت انعطاف پذيرند. امروزا كه مي رم ميدان انقلاب يا كه وليعصر و برق نيست سر سگ بزني موتور برقه كه گذاشتن توخيابون و كار ميكنه.اوج چنين رفتاري هم اون موقعي بود كه مي خواستن تهران رو موشكباران كنند و ما هممون اسباب اثاثمونو گذاشتيم رو كولمونو در رفتيم! خلاصه اينكه من از اين انعطاف پذيري و آمادگي خوشم مياد, همين!
پانوشت:رفته بودم كه توي راهنماي همشهري آگهي بدم بعد حقيقتش اينه كه با من خيلي محترمانه برخورد كردند, منم گفتم باشه! بعد همين جور پشت سر هم عزت و احترام و اينا به حدي كه آخرش كه داشتم ميمودم بيرون و بهم گفت:"اميدوارم كه كارتون راه بيفته" من ديگه كاملا مستاصل شده بودم و در جواب دادنش دچار تپق شدم.خلاصه اينكه ما تو اين سگدوني اينقدر خشنيم كه اصلا و ابدا آمادگي چنين برخوردهاي انساني ائي رو نداريم!

شنبه، خرداد ۱۸، ۱۳۸۷

چيزي ميان يك و هيچ

ميدوني آقاي قاضي؟ جاودانگي هيچوقت در رئوس برنامه هاي من نبود, من هيچوقت دنبال اين نبودم كه بغل زني بخوابم تا اسمي ازم باقي بمونه. اسم فاميل من اينقدر زياده كه من تنها كاري كه ازم بر مياد اينه كه يه ذره كمترش كنم. من حتي دنبال هيچ يادگاري ائي از خودم تو اين دوران گذار نبودم, تصور من از جاودانگي هميشه چيزي شبيه اون كوچهء نزديك خونمون بود كه اسمش شهناز بود و توش نه جوبي بود و نه درختي, خونه هاش همه شبيه هم بودن با يك نماي سنگ سرد و 2-3 طبقه. آخرين بار كه از اونورا رد شدم كوچه شهناز رو با كل خونه هاش خراب كرده بودن و جاش فقط يه چالهء بزرگ بود كه همونم تا الان حتما پر شده.ولي با تمام اين حرفها من تازگيها از مرگ خودم, از مرگ خودم كه نه از فراموش شدن يادم پيش بعضيها-چيزي ميان يك و هيچ- بد جور ناراحتم من اگه ميتونستم برميگشتم و بعضي از پيچ مهره ها رو سفت ميكردم شايد كه توي اين مسير چيزي عوض بشه. به هر حال من هيچوقت بازيساز خوبي نبودم اما اميدوارم كه تونسته باشم حداقل چند تائي از بازيها رو بهم بزنم.

جمعه، خرداد ۱۰، ۱۳۸۷

انساني, زياده از حد انساني

زندگي من اون آهنگ راكي نيست كه از فرط محبوبيت جنده شده زندگي من اون اون آهنگ شاد و دم دستي ائيه كه همه با هاش حالشونو مي كنن و ميرن پي كارشون اما من با شنيدن متن شعرش گريه ام ميگيره. احساساتي شدن من احساساتي شدن من عينهو همون فيلمهاي درجه 3 ميمونه هيچكس جديش نميگيره مشكل اين نيست كه من و امسال و من سناريوي زندگيمونو سرسري نوشته باشيم مشكل از اونجائي ناشي ميشه كه منطق حاكم بر زندگي ما يك جوره ديگه اس مثل فيلمهاي اد وود با اينكه براي كارهاش با جون و دل مايه مي گذاشت اما در نهايت از نظر ديگران فاجعه بود. خب ميدوني؟ همهء اينها بر مي گرده به يه نسبتي كه ما بين خودمون و شرايط و خدا بر قرار مي كنيم

من همان كسيم كه هميشه از احساساتي بودن فرار ميكردم اما الان از هر دختر بچهء تازه بالغي هم احساساتي ترم فقط بخاطر تو اي خواهرم. قضيه اين نيست كه من به خواهر خودم نظر داشته باشم يا اينكه تو خواهر روحاني باشي قضيه همون چيزيه كه حتي خود تو هم باورش نخواهي كرد ماداميكه بين ما اتفاق بيفته و در آن هنگام نگاه سرد و بي تفاوت تو نيشتر هاي نيستي را گوارا خواهد كرد

نياز من سر چشمهء تمامي فسادها و خواستن من سر آغاز تمامي نا اميديهاست

بالاخره يه روزي خود ماها يا بچه هاي شماها پيدا خواهند كرد تونلهائي رو كه قلبهاي ما رو هر از گاهي و گهگاه بهم متصل ميكرد

من عميقا احساس ميكنم كه هميشه و همه جا يه چشم شوم دنبال شعله هاي كوچك خوشبختي ما بود اگه تو ميشناسيش اگه ميدوني كه راسته فقط به من نشونش بده قول ميدم كه ببخشمش فقط ميخوام بدونم كه اون يه نفر خودم نبودم همين!

ميدوني؟ من هميشه به اون لحظه فكر ميكنم به اون لحظه اي كه جاي من و تو عوض شد به اون لحظه اي كه حتي جاي من با خودم هم عوض شد من شجاعت اينو نداشتم كه با بديهاي خودم روبرو شم گاهي بخاطر همين تو رو مقصر دونستم من بابت اون روزها و اينروزها و تمامي روزها ازت معذرت ميخوام اما باور كن كه اين اظهار تاسف بابت برگشتن به هيچ نقطه اي و شروع هيچ نقطهء ديگه ائي نيست من فقط ميخوام شياطين وجود خودمو بكشم اينم خودخواهي حساب ميشه؟

من تازه تازه و كم كم دارم مي فهمم كه ابراز احساسات كردن چه كار خوبيه من تازه دارم ميفهمم كه تخليه شدن چيه من تازه دارم ميفهمم كه دوست داشته نشدن آدمهاي زشت يعني چي؟ من تازه دارم ميفهمم كه چرا مرگ اون صد هزار نفر قد اينكه تو ديگه منو هرگز دوست نخواهي داشت برام تاسف بار نبود

اينكه همه چيز رو دوشرطي و دو گانه كرديم صرفا براي اين بود كه راه ديگه ائي هم وجود داشته باشه كه انصافا همچين راهكار بدي هم نبود

ببين من عقيم بودم نه بخاطر اينكه فرزندي نداشتم فقط بخاطر اينكه هرگز نتونستم انعكاسي از خودم رو تو چشمان تو ببينم

اينكه من زود ميسوختم بخاطر اين بود كه همانند خرمنها خشك بودم اما بدتر از خشكي من اين بود كه هرگز حتي اين سوال هم به ذهنت نرسيد كه من چرا بعد اينهمه سوختن هنوز هم تموم نشده ام؟

من اين معجزه رو ستايش ميكنم, اين معجزه كه مثل كشتن يك انسان سرد و بيرحمه. من بيگناهم ,حتي اگر ستايشگر يك جنايت بوده باشم

من اگر كلمه اي نوشتم حتي كلمه اي
اگر حرفي زدم حتي حرفي
فقط و فقط بخاطر اين بود كه از تنهائي زجر كشيدن ميترسيدم

من ترسهاي وجودم رو مثل ملوانان شوم به دريا انداختم باشد كه فراموش كنم تمام آنچه را كه هميشه همراهم بود

باغ دشنه ,دشنه, دشنه
باغ خنجر, خنجر ,خنجر
باغ سردي, باغ زردي
باغ تنهائي هاي سطحي, باغ هرزه گيهاي عميق
باغ كشتن
كشتن بي مهاباي لحظه ها به اميد طلوع
طلوع سرد و آرام مرگ در سپيده دم شبي ديگر

من هر جور كه حساب ميكنم, از هر طرف كه نگاه ميكنم مي بينم كه علاقمند شدن من به تو يك روند تدريجي بود پس تو چطور به اين ناگهاني از من متنفر شدي؟

من ديشب خواب آينده رو ديدم من ديشب خواب آينده رو ديدم بوي نفرت ميداد خيابونها و دور و بري هام همه حيوون بودند و قتي نصف شب از خواب بلند شدم و بهش فكر كردم ديدم اين هموون آينده ائيه كه من هميشه عادي تلقيش ميكردم شكستم

چهارشنبه، خرداد ۰۸، ۱۳۸۷

شرايط تحريمي

نميدونم شما شنيديد يا نه اما يه جا خوندم كه از وقتي وضع تحريم مملكت اينجوري شده اكثرا تجار و اينا دارن كار خودشونو از طريق حواله و سفته و اينجور چيزا پيش ميبرن حالا منم ديروز داشتيم با دوستم در مورد گروني خرج و بيكاري و اينا صحبت ميكرديم كه ديديم لااقل يه چيزي حدود 90% دور و بريهاي ما جيره خور باباشونن و جالب اينكه اكثرشون هم با باباهه قهراند و كل كل دارند و ... در نتيجه مجبورند كه از باباشون از طرق غير مستقيم مثل دستي گرفتن از مادر و غيره روزگار بگذرونند.نتيجه اينكه چه شباهت عظيمي هست بين ما و مملكت كه هر دو جيره خور و محتاج خارجيم اما دست از پررو بازي بر نميداريم و زير زيركي كار خودمونو ميكنيم.عجب!

پنجشنبه، اردیبهشت ۱۹، ۱۳۸۷

بحران تجربه

در نظر اول شايد دايره زنگي يك فيلم انتقادي به نظر بياد در مورد آسيبهاي ماهواره اما به نظرم اين فيلم بيشتر ميخواد سير تكوين يك فرايند اجتماعي رو نشون بده و كنكاشي باشه در مقولهء اعتماد. اكثر آدمهاي اين فيلم با جامعهء خودشون در يك سنتز رفت و برگشتي بسر مي برند اما وجود يك عامل كنشگر(شيرين) در اينجا تنظيم كنندهء عكس العملهاي اونها ميشه.تقريبا تمامي قربانيان خودشون بنوعي در باز شدن پاي اين عامل به آپارتمان موثرند و اونهائي كه از اين چرخه بر كنارند كمتر دچار آسيب مي شوند مانند اون جوان فيلمساز و يا پسرك سرايدار. شايد تنها قرباني اين داستان شخصيت ممد باشه كه قرباني احساساتش شده اونم با صداقتي كه حتي خود اون دختره رو هم تحت تاثير قرار ميده
پانوشت: ديگه اينقدر هناق كم تجربگي و بي برنامگي گردن اين مملكت رو گرفته كه وقتي سر كلاس تنظيم استاده پرسيد: خب به نظر شما يه دختر جوون بهتره با يه پيرمرد 70 ساله ازدواج كنه يا يكي هم سن خودش بي معطلي جواب دادم :پيرمرده استاد! آخه اون تجربه داره!

یکشنبه، اردیبهشت ۱۵، ۱۳۸۷

اكنون

پسره تو اتوبوس نشسته بود و در حاليكه داشت همشهري جوانشو ورق ميزد و هدفونش تو گوشش بود نوشابهء سياهشو قلپ قلپ مي خورد و به مني هم كه بغل نشسته بودم سعي ميكردم كه هي سر تو مجله اش بكنم اعتنائي نميكرد, بيخيال اينكه راننده داره با زنهائي كه اومدن تو مردونه نشستن دعوا ميكنه و چه و چه... پيش خودم گفتم خوب واسه خودش حال ميكنه و تو حال خودشه.ياد حرف اون يارو افتادم كه ميگفت: اونهائي كه الان نميتونن از زندگيشون لذت ببرن هرگز نخواهند تونست چون اينها توانائي تطبيق خودشون با شرايط رو ندارند.
پانوشت:و يكي از اون توهمات احمقانه تو اين مملكت اينه كه تو فنلاند و ‍ژاپن و چين و همهء دنيا همه 1100 دستشونه و اين گوشيا رو فقط ميسازن كه صادر كنن اونوقت كي با موبايلش به اينترنت وصل ميشه و ايميلاشو چك ميكنه ا... اعلم.يكي نيست بگه كه خب اگه قرار يه ذره فكر كنيم كه وضعمون اين نبود آخه!

پنجشنبه، فروردین ۲۹، ۱۳۸۷

آن خليج فكسني زوار در رفتهء خجالت آور

بلندترين برج جهان, بازيهاي آسيائي, مسابقات فرمول يك ,مسابقات بين المللي تنيس ,ايجاد شعبهء موزه لوور, ساخت ورزشگاه براي باشگاه آرسنال , ايجاد شركتهاي بين اللملي و معتبر هوائي, جذب سالانه ميليونها توريست و ميليونها دلار سرمايه و .... بازم بگم؟ اينا همه كارهائيه كه همون اعراب حاشيهء خليج فارس براي خودشون و اين خليج انجام دادن اونوقت ما چيكار كرديم؟ 4 تا نقشه قراضه و ادعاهاي حال بهم زن.صدا هم از جائي نيست كه در نياد امروز گوگل ديروز نشنال جئوگرافيك فردا هم موزهء لورر! ما چيكار كرديم بمبهاي كسشعر و پتيشن امضا كردن.جالبه ملتي كه واسه انتخابات مملكت خودشون حتي در حد يه پتيشن هم ارزش قائل نيستن زرت و زرت بيانيه امضا ميكنن!
به هر صورت مدتهاست كه همه اين خليج رو صرفا خليج صدا مي كنن پس زيادم لازم نيست به آب و آتش بزنيد.اما سينه چاكان و عاشقان اين نام بهتره بدونن كه اين قضيه هم از بركات همون انقلابي كه خودمون كرديم و الا اونموقع كه شاه تو كيش قمار خونه هاي آنچناني راه انداخته بود كل سواحل جنوبي بيابانهاي لم يزرعي بيش نبود

پنجشنبه، فروردین ۲۲، ۱۳۸۷

سازگاري

آرايشگاه نيست ,سلمونيه.تند و تند كلشونو به ثمن بخس ميزننو يا علي. اگه دير يعني دم نهار هم بياي مي پيچونن كه ديگه نميرسيم. يكيشون با ادبه و از اونائي كه دير ميان با خوشروئي عذر ميخواد اما اون يكي با كسي تعارف نداره, مرده محترم و با ادب مياد كه اومدم نوبت بگيرم برا پسرم كه يه ربع ديگه تعطيل ميشه, ميگه نچ يه ربع بعد دو تا بچهء خوشگل ميان تو كه تا مياد دكشون كنه چشمش به جمال ننه خوشگلترشون روشن ميشه :
-وقت دارين؟
-بله چرا كه نداريم فكر كنم يكيشونو برسم بزنم
آخه اينكه شوهردار, توكه زن دار, من به تو, تو به كي؟.بقول اون پيرمرد هتلدار تو جنون هيچكاك:" آدم از مريضي هاي جنسي بعضي مردا حالش به هم ميخوره"
پانوشت:فرق بين قليون خوانسار با ميوه اي مثل فرق سينماي روشنفكرانه و با محتوا با سينماي عامه پسند و آبگوشتيه.چي؟ پارسال عكس اين حرفو ميزدم؟ خوب عوض شدم عزيزم!

یکشنبه، فروردین ۱۸، ۱۳۸۷

حواشي مهمتر از متن

انصافا كه اين سريال مهران مديري "مرد هزار چهره" كار جالبي بود. البته من خودم نصفشو بيشتر نديدم اما اينكه بياي در اين خفقان روز افزون چنين انتقادي رو اونم از تلويزيون بكني از هر حيث قابل تحسينه. خوبي كارشون هم اينه كه مثلا نيومدن اون اشتباهي كه ابراهيم گلستان در ساختن "اسرار گنج درهء جني" مرتكب شد يعني انتقاد نعل به نعل از واقعيت رو تكرار كنن و با يك كلي گرائي و محافظه كاري مطلوب تونستن هم حرفشون رو بزنن و هم زياد كارشون توي ذوق نزنه
پانوشت:ديروز كه بليت نصف قيمت بود دم سينما آزادي غلغله بود,و بعيده واسشون اصلا مهم بوده باشه كه چه فيلمي روي پرده است بيشتر ميخوان برن ببينن كه خود سينما چه جوريه. كاري كه البته خودمم ميخوام برم انجام بدم

سه‌شنبه، فروردین ۱۳، ۱۳۸۷

بر و بچ تقدير

يه روزي يه دختر دهاتيه بود كه يه مرده با زن و 4 تا بچه خواستگارش بود. خانوادهء دختره هم راضي بودن به اين وصلت تا اينكه جلز و ولزهاي بچه هاي اون مرده باعث شد كه قيد گرفتن اون دختره رو بزنه و اون دختره هم زن يه جووني همسن خودش شد و يه 20 سالي گذشت, حالا شوهر همون دختره نه يكي كه دو تا هوو سرش آورده.ميدوني؟ تقديره ديگه, بعضيا بهش ميگن دستني!
ميان پرده:هر چي وايميسم زير سقف آسمون كلاهم پر از بارون نميشه كه نميشه!
پانوشت:اوهوي! نذاريد ماهياتون تو تنگ بميرن ها! چه ميدونم مثلا وقتي داريد ميريد پارك گفتگو كه از هم لب بگيريد ماهياتونم ببريد بندازيد تو حوضش ديگه,باشه؟

جمعه، فروردین ۰۲، ۱۳۸۷

مرگ در پشت چراغ قرمز

یکی بود ,یکی نبود.ما یه خان دائی پولداری داشتیم که 7-8 سال پیش اومد عید خونهء بزرگ فامیل ما که ما هم اونجا بودیم. نه گذاشت و نه برداشت گذاشت تو کاسهء پسر عمهء ما که تو چرا اینقدر کوچولو موندی با این سن و سالت؟!؟! اون بنده خدا هم از این حرف خیلی ناراحت شد ,این گذشت تا 2-3 سال بعدش که اون پسر عمهء ما بنده خدا در 23 سالگی سرطان گرفت و مرد و تا 7-8 سال بعدش که الان باشه و دختر اون خان دائی شوهر کرده همین تازه گیها, حالا نه تنها که دختره همه جوره سره از شوهرش که دست بر قضا قد شوهرش دقیقا هم اندازهء قد اون پسر عمهء خدا بیامرز ما هم هست .خلاصهء حالا هر چی که هست و هر چی که نیست خان دائی از این وصلت حسابی ناراضیه اما هیچ کاری هم از دستش بر نمیاد. به هر حال نتیجهء اخلاقی اینکه هیچوقت دیگران رو مسخره نکنید چون حتما یه جورائی به سرتون میاد!
پانوشت:فکر کنم دیروز پشت چراغ قرمز یه نفر مرد.ما پشت چراغ بودیم که دیدیم که چراغ سبز شد اما ماشینهای جلوی ما حرکت نمیکنند, از بغل که انداختم دیدم رانندهه سرشو گذاشته رو صندلی و تکون نمیخوره. ما که نمی شد وایسیم اما خدا کنه زیاد مشکل جدی ائی براش پیش نیومده باشه, هر چند که تجربه نشون داده که توی این دنیا خوش بینی مصادفه با حماقت!

چهارشنبه، اسفند ۲۹، ۱۳۸۶

گنگ خواب دیده

در اون شبی که قرار بود چهارشنبه سوری باشه مام در گوشه ای نشسته بودیم و می خوردن حریفان رو نظاره میکردیم که دو تا پیرزنه اومدن و به ما ملحق شدن. صدای انفجار از هر سو بگوش می رسید که یکی از پیرزنا گفت:یعنی میشه شماها یه انقلاب دیگه راه بندازید تو این مملکت؟ ما رو میگی؟پیش خودم گفتم تو رو خدا ببینا! یه بار رفتن انقلاب کردن و مملکتو همه جوره ترکوندن حالا دنبال بقیه اش میگرده! والا حالا خوبه که یه پاشم لب گوره و این حرفها رو میزنه!
پانوشت:یه اتفاق بدی افتاده! یه فیلمی بود که فقط من دیده بودم و خیلی هم فیلم قشنگی بود اما حالا هر چی فکر میکنم یه ذره از داستانش رو هم یادم نمیاد.من یه چیزی رو که خیلی دوست داشتم حتی دیگه نمیتونم به یاد بیارم و این فاجعه اس!

دوشنبه، اسفند ۲۷، ۱۳۸۶

آخرین روزهای جمهوری

یه مقاله میخوندم که توش یه سوال جالبی رو مطرح کرده بود: اینکه چرا وقتی فوتبالیستها وقتی یه فرصتی گلزنی رو از دست میدن دست به موهاشون میکشن؟ آیا تو اون شرایط میخوان موهاشونو مرتب کنن؟ یا متلا چرا وقتی اخراج میشن دستاشونو جلو صورتشون میگیرن؟ در ادامه نویسنده میگفت که تمامی اینها به نوعی برای ارضا حس لامسه انسانه که که یکی از حواس پنجگانه اس وارضای اون نقش مهمی در آرامش بخشی داره.خب انسان در هر دوره بنوعی این نیازشو باید ارضا کنه و این نیاز در هر کسی هست که با خیلیا هم قابل بر طرف شدنه اما اگه قرار باشه من کسی رو بطور خاص بغل کنم باید بگم که گوشه گیر و خجالتی تر از این حرفام و در نتیجه فکر کنم الان فقط یه نفر باشه که بخوام بغلش کنم که احتمالا اون یه دونه رم اون نخواد!! اما از این گذشته و در راستای همون مقاله هه ما برای بغل کردن همه دربست آماده ایم و مخلص همه هم هستیم!
پانوشت:تو خیابونا بوی فتنه و توطئه به مشام میرسه و سلطهء شیطان بر جمهوری هر روز بیشتر و بیشتر میشه, من از اینهمه فساد خنده ام میگیره و پیش خودم فکر میکنم: خب عمر این دوره کی تموم میشه به نظرت؟