وقایع نگاری
یادداشتهائی برای همه کس و هیچکس
Wednesday, July 23, 2008
من يه سوالي داشتم از سر كنجكاوي و اون اينكه چرا تو اين مملكت كسي حتي قد يه 100 تومني هم گذشت نداره؟ چرا كسي بجاي تخفيف گرفتن و چونه زدن فكر اين نمي افته كه مثل خارجيها بگه كه "بقيه اش مال خودت"؟
Monday, July 14, 2008
آخرين كله خراب
چند روز پيشا تلويزيون داشت سخنراني آقاي احمدي نژاد رو در جمع سرداران سپاه پخش ميكرد اولاش كه همون حرفهاي كليشه اي هميشگي بود رو زدم اونور اما آخرش كه شروع كرد به زدن حرفهاي خودش حسابي جذبم كردم و همينجور با ديدنش داشتم مي خنديدم, ديدم با همهء كارهائي كه اين آدم كرده من هنوز كه هنوزه از نحوهء صحبت كردنش خوشم مياد, يه صلابت و اعتماد به نفس خاصي داره. به هر حال من و امثال من هنوزم اينقدر كله خراب هستيم كه بقيمت همرنگ جماعت شدن از خودمون بر نگرديم
Saturday, July 05, 2008
دشمن در پشت دروازه ها
اين داداش من 8 سالشه ديروز ديدم دوستش تو خيابون يه سگ بغلش كرده كه داره گوشش رو گاز ميگيره گفتم بيا! ما يه عمري با هر فرقه اي نشست و برخاست كرديم يه سگباز توشون نبود حالا اين بچه هشت ساله واسه ما رفيقاي مثلا با كلاس پيدا كرده.خلاصه من كاري ندارم كي سگ بازه و كي نيست اول و آخرش اينكه ما ازين فرقه نبوده و نيستيم
Thursday, July 03, 2008
بقايا
در مورد اين فيلم تيغ زن هم بايد بگم كه اگر چه در مقايسه با هوو شايد خيلي غير منسجم تر و بي و سرو ته تر به نظر بياد اما به نظرم بر خلاف قبلي كه يك فيلم خنده دار خوش ريتم بود كه آخرش هم همه چيز به خوبي و خوشي تموم ميشد در نتيجه دليلي برايس بياد آوردنش بعد از پايان فيلم نمي موند اما اين يكي با همهء گرفت و گيرهاش ميشه گفت كه جوهرهء تراژيكي داره كه باعث ميشه آدم پس از تموم شدن فيلم هم به اين راحتيها فراموشش نكنه
Tuesday, June 17, 2008
از راه رفته و رفتار
من از يه چيز اين مردم خيلي خوشم مياد:بشدت انعطاف پذيرند. امروزا كه مي رم ميدان انقلاب يا كه وليعصر و برق نيست سر سگ بزني موتور برقه كه گذاشتن توخيابون و كار ميكنه.اوج چنين رفتاري هم اون موقعي بود كه مي خواستن تهران رو موشكباران كنند و ما هممون اسباب اثاثمونو گذاشتيم رو كولمونو در رفتيم! خلاصه اينكه من از اين انعطاف پذيري و آمادگي خوشم مياد, همين!
پانوشت:رفته بودم كه توي راهنماي همشهري آگهي بدم بعد حقيقتش اينه كه با من خيلي محترمانه برخورد كردند, منم گفتم باشه! بعد همين جور پشت سر هم عزت و احترام و اينا به حدي كه آخرش كه داشتم ميمودم بيرون و بهم گفت:"اميدوارم كه كارتون راه بيفته" من ديگه كاملا مستاصل شده بودم و در جواب دادنش دچار تپق شدم.خلاصه اينكه ما تو اين سگدوني اينقدر خشنيم كه اصلا و ابدا آمادگي چنين برخوردهاي انساني ائي رو نداريم!
پانوشت:رفته بودم كه توي راهنماي همشهري آگهي بدم بعد حقيقتش اينه كه با من خيلي محترمانه برخورد كردند, منم گفتم باشه! بعد همين جور پشت سر هم عزت و احترام و اينا به حدي كه آخرش كه داشتم ميمودم بيرون و بهم گفت:"اميدوارم كه كارتون راه بيفته" من ديگه كاملا مستاصل شده بودم و در جواب دادنش دچار تپق شدم.خلاصه اينكه ما تو اين سگدوني اينقدر خشنيم كه اصلا و ابدا آمادگي چنين برخوردهاي انساني ائي رو نداريم!
Saturday, June 07, 2008
چيزي ميان يك و هيچ
ميدوني آقاي قاضي؟ جاودانگي هيچوقت در رئوس برنامه هاي من نبود, من هيچوقت دنبال اين نبودم كه بغل زني بخوابم تا اسمي ازم باقي بمونه. اسم فاميل من اينقدر زياده كه من تنها كاري كه ازم بر مياد اينه كه يه ذره كمترش كنم. من حتي دنبال هيچ يادگاري ائي از خودم تو اين دوران گذار نبودم, تصور من از جاودانگي هميشه چيزي شبيه اون كوچهء نزديك خونمون بود كه اسمش شهناز بود و توش نه جوبي بود و نه درختي, خونه هاش همه شبيه هم بودن با يك نماي سنگ سرد و 2-3 طبقه. آخرين بار كه از اونورا رد شدم كوچه شهناز رو با كل خونه هاش خراب كرده بودن و جاش فقط يه چالهء بزرگ بود كه همونم تا الان حتما پر شده.ولي با تمام اين حرفها من تازگيها از مرگ خودم, از مرگ خودم كه نه از فراموش شدن يادم پيش بعضيها-چيزي ميان يك و هيچ- بد جور ناراحتم من اگه ميتونستم برميگشتم و بعضي از پيچ مهره ها رو سفت ميكردم شايد كه توي اين مسير چيزي عوض بشه. به هر حال من هيچوقت بازيساز خوبي نبودم اما اميدوارم كه تونسته باشم حداقل چند تائي از بازيها رو بهم بزنم.
Friday, May 30, 2008
انساني, زياده از حد انساني
زندگي من اون آهنگ راكي نيست كه از فرط محبوبيت جنده شده زندگي من اون اون آهنگ شاد و دم دستي ائيه كه همه با هاش حالشونو مي كنن و ميرن پي كارشون اما من با شنيدن متن شعرش گريه ام ميگيره. احساساتي شدن من احساساتي شدن من عينهو همون فيلمهاي درجه 3 ميمونه هيچكس جديش نميگيره مشكل اين نيست كه من و امسال و من سناريوي زندگيمونو سرسري نوشته باشيم مشكل از اونجائي ناشي ميشه كه منطق حاكم بر زندگي ما يك جوره ديگه اس مثل فيلمهاي اد وود با اينكه براي كارهاش با جون و دل مايه مي گذاشت اما در نهايت از نظر ديگران فاجعه بود. خب ميدوني؟ همهء اينها بر مي گرده به يه نسبتي كه ما بين خودمون و شرايط و خدا بر قرار مي كنيم
من همان كسيم كه هميشه از احساساتي بودن فرار ميكردم اما الان از هر دختر بچهء تازه بالغي هم احساساتي ترم فقط بخاطر تو اي خواهرم. قضيه اين نيست كه من به خواهر خودم نظر داشته باشم يا اينكه تو خواهر روحاني باشي قضيه همون چيزيه كه حتي خود تو هم باورش نخواهي كرد ماداميكه بين ما اتفاق بيفته و در آن هنگام نگاه سرد و بي تفاوت تو نيشتر هاي نيستي را گوارا خواهد كرد
نياز من سر چشمهء تمامي فسادها و خواستن من سر آغاز تمامي نا اميديهاست
بالاخره يه روزي خود ماها يا بچه هاي شماها پيدا خواهند كرد تونلهائي رو كه قلبهاي ما رو هر از گاهي و گهگاه بهم متصل ميكرد
من عميقا احساس ميكنم كه هميشه و همه جا يه چشم شوم دنبال شعله هاي كوچك خوشبختي ما بود اگه تو ميشناسيش اگه ميدوني كه راسته فقط به من نشونش بده قول ميدم كه ببخشمش فقط ميخوام بدونم كه اون يه نفر خودم نبودم همين!
ميدوني؟ من هميشه به اون لحظه فكر ميكنم به اون لحظه اي كه جاي من و تو عوض شد به اون لحظه اي كه حتي جاي من با خودم هم عوض شد من شجاعت اينو نداشتم كه با بديهاي خودم روبرو شم گاهي بخاطر همين تو رو مقصر دونستم من بابت اون روزها و اينروزها و تمامي روزها ازت معذرت ميخوام اما باور كن كه اين اظهار تاسف بابت برگشتن به هيچ نقطه اي و شروع هيچ نقطهء ديگه ائي نيست من فقط ميخوام شياطين وجود خودمو بكشم اينم خودخواهي حساب ميشه؟
من تازه تازه و كم كم دارم مي فهمم كه ابراز احساسات كردن چه كار خوبيه من تازه دارم ميفهمم كه تخليه شدن چيه من تازه دارم ميفهمم كه دوست داشته نشدن آدمهاي زشت يعني چي؟ من تازه دارم ميفهمم كه چرا مرگ اون صد هزار نفر قد اينكه تو ديگه منو هرگز دوست نخواهي داشت برام تاسف بار نبود
اينكه همه چيز رو دوشرطي و دو گانه كرديم صرفا براي اين بود كه راه ديگه ائي هم وجود داشته باشه كه انصافا همچين راهكار بدي هم نبود
ببين من عقيم بودم نه بخاطر اينكه فرزندي نداشتم فقط بخاطر اينكه هرگز نتونستم انعكاسي از خودم رو تو چشمان تو ببينم
اينكه من زود ميسوختم بخاطر اين بود كه همانند خرمنها خشك بودم اما بدتر از خشكي من اين بود كه هرگز حتي اين سوال هم به ذهنت نرسيد كه من چرا بعد اينهمه سوختن هنوز هم تموم نشده ام؟
من اين معجزه رو ستايش ميكنم, اين معجزه كه مثل كشتن يك انسان سرد و بيرحمه. من بيگناهم ,حتي اگر ستايشگر يك جنايت بوده باشم
من اگر كلمه اي نوشتم حتي كلمه اي
اگر حرفي زدم حتي حرفي
فقط و فقط بخاطر اين بود كه از تنهائي زجر كشيدن ميترسيدم
من ترسهاي وجودم رو مثل ملوانان شوم به دريا انداختم باشد كه فراموش كنم تمام آنچه را كه هميشه همراهم بود
باغ دشنه ,دشنه, دشنه
باغ خنجر, خنجر ,خنجر
باغ سردي, باغ زردي
باغ تنهائي هاي سطحي, باغ هرزه گيهاي عميق
باغ كشتن
كشتن بي مهاباي لحظه ها به اميد طلوع
طلوع سرد و آرام مرگ در سپيده دم شبي ديگر
من هر جور كه حساب ميكنم, از هر طرف كه نگاه ميكنم مي بينم كه علاقمند شدن من به تو يك روند تدريجي بود پس تو چطور به اين ناگهاني از من متنفر شدي؟
من ديشب خواب آينده رو ديدم من ديشب خواب آينده رو ديدم بوي نفرت ميداد خيابونها و دور و بري هام همه حيوون بودند و قتي نصف شب از خواب بلند شدم و بهش فكر كردم ديدم اين هموون آينده ائيه كه من هميشه عادي تلقيش ميكردم شكستم
من همان كسيم كه هميشه از احساساتي بودن فرار ميكردم اما الان از هر دختر بچهء تازه بالغي هم احساساتي ترم فقط بخاطر تو اي خواهرم. قضيه اين نيست كه من به خواهر خودم نظر داشته باشم يا اينكه تو خواهر روحاني باشي قضيه همون چيزيه كه حتي خود تو هم باورش نخواهي كرد ماداميكه بين ما اتفاق بيفته و در آن هنگام نگاه سرد و بي تفاوت تو نيشتر هاي نيستي را گوارا خواهد كرد
نياز من سر چشمهء تمامي فسادها و خواستن من سر آغاز تمامي نا اميديهاست
بالاخره يه روزي خود ماها يا بچه هاي شماها پيدا خواهند كرد تونلهائي رو كه قلبهاي ما رو هر از گاهي و گهگاه بهم متصل ميكرد
من عميقا احساس ميكنم كه هميشه و همه جا يه چشم شوم دنبال شعله هاي كوچك خوشبختي ما بود اگه تو ميشناسيش اگه ميدوني كه راسته فقط به من نشونش بده قول ميدم كه ببخشمش فقط ميخوام بدونم كه اون يه نفر خودم نبودم همين!
ميدوني؟ من هميشه به اون لحظه فكر ميكنم به اون لحظه اي كه جاي من و تو عوض شد به اون لحظه اي كه حتي جاي من با خودم هم عوض شد من شجاعت اينو نداشتم كه با بديهاي خودم روبرو شم گاهي بخاطر همين تو رو مقصر دونستم من بابت اون روزها و اينروزها و تمامي روزها ازت معذرت ميخوام اما باور كن كه اين اظهار تاسف بابت برگشتن به هيچ نقطه اي و شروع هيچ نقطهء ديگه ائي نيست من فقط ميخوام شياطين وجود خودمو بكشم اينم خودخواهي حساب ميشه؟
من تازه تازه و كم كم دارم مي فهمم كه ابراز احساسات كردن چه كار خوبيه من تازه دارم ميفهمم كه تخليه شدن چيه من تازه دارم ميفهمم كه دوست داشته نشدن آدمهاي زشت يعني چي؟ من تازه دارم ميفهمم كه چرا مرگ اون صد هزار نفر قد اينكه تو ديگه منو هرگز دوست نخواهي داشت برام تاسف بار نبود
اينكه همه چيز رو دوشرطي و دو گانه كرديم صرفا براي اين بود كه راه ديگه ائي هم وجود داشته باشه كه انصافا همچين راهكار بدي هم نبود
ببين من عقيم بودم نه بخاطر اينكه فرزندي نداشتم فقط بخاطر اينكه هرگز نتونستم انعكاسي از خودم رو تو چشمان تو ببينم
اينكه من زود ميسوختم بخاطر اين بود كه همانند خرمنها خشك بودم اما بدتر از خشكي من اين بود كه هرگز حتي اين سوال هم به ذهنت نرسيد كه من چرا بعد اينهمه سوختن هنوز هم تموم نشده ام؟
من اين معجزه رو ستايش ميكنم, اين معجزه كه مثل كشتن يك انسان سرد و بيرحمه. من بيگناهم ,حتي اگر ستايشگر يك جنايت بوده باشم
من اگر كلمه اي نوشتم حتي كلمه اي
اگر حرفي زدم حتي حرفي
فقط و فقط بخاطر اين بود كه از تنهائي زجر كشيدن ميترسيدم
من ترسهاي وجودم رو مثل ملوانان شوم به دريا انداختم باشد كه فراموش كنم تمام آنچه را كه هميشه همراهم بود
باغ دشنه ,دشنه, دشنه
باغ خنجر, خنجر ,خنجر
باغ سردي, باغ زردي
باغ تنهائي هاي سطحي, باغ هرزه گيهاي عميق
باغ كشتن
كشتن بي مهاباي لحظه ها به اميد طلوع
طلوع سرد و آرام مرگ در سپيده دم شبي ديگر
من هر جور كه حساب ميكنم, از هر طرف كه نگاه ميكنم مي بينم كه علاقمند شدن من به تو يك روند تدريجي بود پس تو چطور به اين ناگهاني از من متنفر شدي؟
من ديشب خواب آينده رو ديدم من ديشب خواب آينده رو ديدم بوي نفرت ميداد خيابونها و دور و بري هام همه حيوون بودند و قتي نصف شب از خواب بلند شدم و بهش فكر كردم ديدم اين هموون آينده ائيه كه من هميشه عادي تلقيش ميكردم شكستم
Wednesday, May 28, 2008
شرايط تحريمي
نميدونم شما شنيديد يا نه اما يه جا خوندم كه از وقتي وضع تحريم مملكت اينجوري شده اكثرا تجار و اينا دارن كار خودشونو از طريق حواله و سفته و اينجور چيزا پيش ميبرن حالا منم ديروز داشتيم با دوستم در مورد گروني خرج و بيكاري و اينا صحبت ميكرديم كه ديديم لااقل يه چيزي حدود 90% دور و بريهاي ما جيره خور باباشونن و جالب اينكه اكثرشون هم با باباهه قهراند و كل كل دارند و ... در نتيجه مجبورند كه از باباشون از طرق غير مستقيم مثل دستي گرفتن از مادر و غيره روزگار بگذرونند.نتيجه اينكه چه شباهت عظيمي هست بين ما و مملكت كه هر دو جيره خور و محتاج خارجيم اما دست از پررو بازي بر نميداريم و زير زيركي كار خودمونو ميكنيم.عجب!
Thursday, May 08, 2008
بحران تجربه
در نظر اول شايد دايره زنگي يك فيلم انتقادي به نظر بياد در مورد آسيبهاي ماهواره اما به نظرم اين فيلم بيشتر ميخواد سير تكوين يك فرايند اجتماعي رو نشون بده و كنكاشي باشه در مقولهء اعتماد. اكثر آدمهاي اين فيلم با جامعهء خودشون در يك سنتز رفت و برگشتي بسر مي برند اما وجود يك عامل كنشگر(شيرين) در اينجا تنظيم كنندهء عكس العملهاي اونها ميشه.تقريبا تمامي قربانيان خودشون بنوعي در باز شدن پاي اين عامل به آپارتمان موثرند و اونهائي كه از اين چرخه بر كنارند كمتر دچار آسيب مي شوند مانند اون جوان فيلمساز و يا پسرك سرايدار. شايد تنها قرباني اين داستان شخصيت ممد باشه كه قرباني احساساتش شده اونم با صداقتي كه حتي خود اون دختره رو هم تحت تاثير قرار ميده
پانوشت: ديگه اينقدر هناق كم تجربگي و بي برنامگي گردن اين مملكت رو گرفته كه وقتي سر كلاس تنظيم استاده پرسيد: خب به نظر شما يه دختر جوون بهتره با يه پيرمرد 70 ساله ازدواج كنه يا يكي هم سن خودش بي معطلي جواب دادم :پيرمرده استاد! آخه اون تجربه داره!
پانوشت: ديگه اينقدر هناق كم تجربگي و بي برنامگي گردن اين مملكت رو گرفته كه وقتي سر كلاس تنظيم استاده پرسيد: خب به نظر شما يه دختر جوون بهتره با يه پيرمرد 70 ساله ازدواج كنه يا يكي هم سن خودش بي معطلي جواب دادم :پيرمرده استاد! آخه اون تجربه داره!
Sunday, May 04, 2008
اكنون
پسره تو اتوبوس نشسته بود و در حاليكه داشت همشهري جوانشو ورق ميزد و هدفونش تو گوشش بود نوشابهء سياهشو قلپ قلپ مي خورد و به مني هم كه بغل نشسته بودم سعي ميكردم كه هي سر تو مجله اش بكنم اعتنائي نميكرد, بيخيال اينكه راننده داره با زنهائي كه اومدن تو مردونه نشستن دعوا ميكنه و چه و چه... پيش خودم گفتم خوب واسه خودش حال ميكنه و تو حال خودشه.ياد حرف اون يارو افتادم كه ميگفت: اونهائي كه الان نميتونن از زندگيشون لذت ببرن هرگز نخواهند تونست چون اينها توانائي تطبيق خودشون با شرايط رو ندارند.
پانوشت:و يكي از اون توهمات احمقانه تو اين مملكت اينه كه تو فنلاند و ژاپن و چين و همهء دنيا همه 1100 دستشونه و اين گوشيا رو فقط ميسازن كه صادر كنن اونوقت كي با موبايلش به اينترنت وصل ميشه و ايميلاشو چك ميكنه ا... اعلم.يكي نيست بگه كه خب اگه قرار يه ذره فكر كنيم كه وضعمون اين نبود آخه!
پانوشت:و يكي از اون توهمات احمقانه تو اين مملكت اينه كه تو فنلاند و ژاپن و چين و همهء دنيا همه 1100 دستشونه و اين گوشيا رو فقط ميسازن كه صادر كنن اونوقت كي با موبايلش به اينترنت وصل ميشه و ايميلاشو چك ميكنه ا... اعلم.يكي نيست بگه كه خب اگه قرار يه ذره فكر كنيم كه وضعمون اين نبود آخه!
Thursday, April 17, 2008
آن خليج فكسني زوار در رفتهء خجالت آور
بلندترين برج جهان, بازيهاي آسيائي, مسابقات فرمول يك ,مسابقات بين المللي تنيس ,ايجاد شعبهء موزه لوور, ساخت ورزشگاه براي باشگاه آرسنال , ايجاد شركتهاي بين اللملي و معتبر هوائي, جذب سالانه ميليونها توريست و ميليونها دلار سرمايه و .... بازم بگم؟ اينا همه كارهائيه كه همون اعراب حاشيهء خليج فارس براي خودشون و اين خليج انجام دادن اونوقت ما چيكار كرديم؟ 4 تا نقشه قراضه و ادعاهاي حال بهم زن.صدا هم از جائي نيست كه در نياد امروز گوگل ديروز نشنال جئوگرافيك فردا هم موزهء لورر! ما چيكار كرديم بمبهاي كسشعر و پتيشن امضا كردن.جالبه ملتي كه واسه انتخابات مملكت خودشون حتي در حد يه پتيشن هم ارزش قائل نيستن زرت و زرت بيانيه امضا ميكنن!
به هر صورت مدتهاست كه همه اين خليج رو صرفا خليج صدا مي كنن پس زيادم لازم نيست به آب و آتش بزنيد.اما سينه چاكان و عاشقان اين نام بهتره بدونن كه اين قضيه هم از بركات همون انقلابي كه خودمون كرديم و الا اونموقع كه شاه تو كيش قمار خونه هاي آنچناني راه انداخته بود كل سواحل جنوبي بيابانهاي لم يزرعي بيش نبود
به هر صورت مدتهاست كه همه اين خليج رو صرفا خليج صدا مي كنن پس زيادم لازم نيست به آب و آتش بزنيد.اما سينه چاكان و عاشقان اين نام بهتره بدونن كه اين قضيه هم از بركات همون انقلابي كه خودمون كرديم و الا اونموقع كه شاه تو كيش قمار خونه هاي آنچناني راه انداخته بود كل سواحل جنوبي بيابانهاي لم يزرعي بيش نبود
Thursday, April 10, 2008
سازگاري
آرايشگاه نيست ,سلمونيه.تند و تند كلشونو به ثمن بخس ميزننو يا علي. اگه دير يعني دم نهار هم بياي مي پيچونن كه ديگه نميرسيم. يكيشون با ادبه و از اونائي كه دير ميان با خوشروئي عذر ميخواد اما اون يكي با كسي تعارف نداره, مرده محترم و با ادب مياد كه اومدم نوبت بگيرم برا پسرم كه يه ربع ديگه تعطيل ميشه, ميگه نچ يه ربع بعد دو تا بچهء خوشگل ميان تو كه تا مياد دكشون كنه چشمش به جمال ننه خوشگلترشون روشن ميشه :
-وقت دارين؟
-بله چرا كه نداريم فكر كنم يكيشونو برسم بزنم
آخه اينكه شوهردار, توكه زن دار, من به تو, تو به كي؟.بقول اون پيرمرد هتلدار تو جنون هيچكاك:" آدم از مريضي هاي جنسي بعضي مردا حالش به هم ميخوره"
پانوشت:فرق بين قليون خوانسار با ميوه اي مثل فرق سينماي روشنفكرانه و با محتوا با سينماي عامه پسند و آبگوشتيه.چي؟ پارسال عكس اين حرفو ميزدم؟ خوب عوض شدم عزيزم!
-وقت دارين؟
-بله چرا كه نداريم فكر كنم يكيشونو برسم بزنم
آخه اينكه شوهردار, توكه زن دار, من به تو, تو به كي؟.بقول اون پيرمرد هتلدار تو جنون هيچكاك:" آدم از مريضي هاي جنسي بعضي مردا حالش به هم ميخوره"
پانوشت:فرق بين قليون خوانسار با ميوه اي مثل فرق سينماي روشنفكرانه و با محتوا با سينماي عامه پسند و آبگوشتيه.چي؟ پارسال عكس اين حرفو ميزدم؟ خوب عوض شدم عزيزم!
Sunday, April 06, 2008
حواشي مهمتر از متن
انصافا كه اين سريال مهران مديري "مرد هزار چهره" كار جالبي بود. البته من خودم نصفشو بيشتر نديدم اما اينكه بياي در اين خفقان روز افزون چنين انتقادي رو اونم از تلويزيون بكني از هر حيث قابل تحسينه. خوبي كارشون هم اينه كه مثلا نيومدن اون اشتباهي كه ابراهيم گلستان در ساختن "اسرار گنج درهء جني" مرتكب شد يعني انتقاد نعل به نعل از واقعيت رو تكرار كنن و با يك كلي گرائي و محافظه كاري مطلوب تونستن هم حرفشون رو بزنن و هم زياد كارشون توي ذوق نزنه
پانوشت:ديروز كه بليت نصف قيمت بود دم سينما آزادي غلغله بود,و بعيده واسشون اصلا مهم بوده باشه كه چه فيلمي روي پرده است بيشتر ميخوان برن ببينن كه خود سينما چه جوريه. كاري كه البته خودمم ميخوام برم انجام بدم
پانوشت:ديروز كه بليت نصف قيمت بود دم سينما آزادي غلغله بود,و بعيده واسشون اصلا مهم بوده باشه كه چه فيلمي روي پرده است بيشتر ميخوان برن ببينن كه خود سينما چه جوريه. كاري كه البته خودمم ميخوام برم انجام بدم
Tuesday, April 01, 2008
بر و بچ تقدير
يه روزي يه دختر دهاتيه بود كه يه مرده با زن و 4 تا بچه خواستگارش بود. خانوادهء دختره هم راضي بودن به اين وصلت تا اينكه جلز و ولزهاي بچه هاي اون مرده باعث شد كه قيد گرفتن اون دختره رو بزنه و اون دختره هم زن يه جووني همسن خودش شد و يه 20 سالي گذشت, حالا شوهر همون دختره نه يكي كه دو تا هوو سرش آورده.ميدوني؟ تقديره ديگه, بعضيا بهش ميگن دستني!
ميان پرده:هر چي وايميسم زير سقف آسمون كلاهم پر از بارون نميشه كه نميشه!
پانوشت:اوهوي! نذاريد ماهياتون تو تنگ بميرن ها! چه ميدونم مثلا وقتي داريد ميريد پارك گفتگو كه از هم لب بگيريد ماهياتونم ببريد بندازيد تو حوضش ديگه,باشه؟
ميان پرده:هر چي وايميسم زير سقف آسمون كلاهم پر از بارون نميشه كه نميشه!
پانوشت:اوهوي! نذاريد ماهياتون تو تنگ بميرن ها! چه ميدونم مثلا وقتي داريد ميريد پارك گفتگو كه از هم لب بگيريد ماهياتونم ببريد بندازيد تو حوضش ديگه,باشه؟
Friday, March 21, 2008
مرگ در پشت چراغ قرمز
یکی بود ,یکی نبود.ما یه خان دائی پولداری داشتیم که 7-8 سال پیش اومد عید خونهء بزرگ فامیل ما که ما هم اونجا بودیم. نه گذاشت و نه برداشت گذاشت تو کاسهء پسر عمهء ما که تو چرا اینقدر کوچولو موندی با این سن و سالت؟!؟! اون بنده خدا هم از این حرف خیلی ناراحت شد ,این گذشت تا 2-3 سال بعدش که اون پسر عمهء ما بنده خدا در 23 سالگی سرطان گرفت و مرد و تا 7-8 سال بعدش که الان باشه و دختر اون خان دائی شوهر کرده همین تازه گیها, حالا نه تنها که دختره همه جوره سره از شوهرش که دست بر قضا قد شوهرش دقیقا هم اندازهء قد اون پسر عمهء خدا بیامرز ما هم هست .خلاصهء حالا هر چی که هست و هر چی که نیست خان دائی از این وصلت حسابی ناراضیه اما هیچ کاری هم از دستش بر نمیاد. به هر حال نتیجهء اخلاقی اینکه هیچوقت دیگران رو مسخره نکنید چون حتما یه جورائی به سرتون میاد!
پانوشت:فکر کنم دیروز پشت چراغ قرمز یه نفر مرد.ما پشت چراغ بودیم که دیدیم که چراغ سبز شد اما ماشینهای جلوی ما حرکت نمیکنند, از بغل که انداختم دیدم رانندهه سرشو گذاشته رو صندلی و تکون نمیخوره. ما که نمی شد وایسیم اما خدا کنه زیاد مشکل جدی ائی براش پیش نیومده باشه, هر چند که تجربه نشون داده که توی این دنیا خوش بینی مصادفه با حماقت!
پانوشت:فکر کنم دیروز پشت چراغ قرمز یه نفر مرد.ما پشت چراغ بودیم که دیدیم که چراغ سبز شد اما ماشینهای جلوی ما حرکت نمیکنند, از بغل که انداختم دیدم رانندهه سرشو گذاشته رو صندلی و تکون نمیخوره. ما که نمی شد وایسیم اما خدا کنه زیاد مشکل جدی ائی براش پیش نیومده باشه, هر چند که تجربه نشون داده که توی این دنیا خوش بینی مصادفه با حماقت!
Wednesday, March 19, 2008
گنگ خواب دیده
در اون شبی که قرار بود چهارشنبه سوری باشه مام در گوشه ای نشسته بودیم و می خوردن حریفان رو نظاره میکردیم که دو تا پیرزنه اومدن و به ما ملحق شدن. صدای انفجار از هر سو بگوش می رسید که یکی از پیرزنا گفت:یعنی میشه شماها یه انقلاب دیگه راه بندازید تو این مملکت؟ ما رو میگی؟پیش خودم گفتم تو رو خدا ببینا! یه بار رفتن انقلاب کردن و مملکتو همه جوره ترکوندن حالا دنبال بقیه اش میگرده! والا حالا خوبه که یه پاشم لب گوره و این حرفها رو میزنه!
پانوشت:یه اتفاق بدی افتاده! یه فیلمی بود که فقط من دیده بودم و خیلی هم فیلم قشنگی بود اما حالا هر چی فکر میکنم یه ذره از داستانش رو هم یادم نمیاد.من یه چیزی رو که خیلی دوست داشتم حتی دیگه نمیتونم به یاد بیارم و این فاجعه اس!
پانوشت:یه اتفاق بدی افتاده! یه فیلمی بود که فقط من دیده بودم و خیلی هم فیلم قشنگی بود اما حالا هر چی فکر میکنم یه ذره از داستانش رو هم یادم نمیاد.من یه چیزی رو که خیلی دوست داشتم حتی دیگه نمیتونم به یاد بیارم و این فاجعه اس!
Monday, March 17, 2008
آخرین روزهای جمهوری
یه مقاله میخوندم که توش یه سوال جالبی رو مطرح کرده بود: اینکه چرا وقتی فوتبالیستها وقتی یه فرصتی گلزنی رو از دست میدن دست به موهاشون میکشن؟ آیا تو اون شرایط میخوان موهاشونو مرتب کنن؟ یا متلا چرا وقتی اخراج میشن دستاشونو جلو صورتشون میگیرن؟ در ادامه نویسنده میگفت که تمامی اینها به نوعی برای ارضا حس لامسه انسانه که که یکی از حواس پنجگانه اس وارضای اون نقش مهمی در آرامش بخشی داره.خب انسان در هر دوره بنوعی این نیازشو باید ارضا کنه و این نیاز در هر کسی هست که با خیلیا هم قابل بر طرف شدنه اما اگه قرار باشه من کسی رو بطور خاص بغل کنم باید بگم که گوشه گیر و خجالتی تر از این حرفام و در نتیجه فکر کنم الان فقط یه نفر باشه که بخوام بغلش کنم که احتمالا اون یه دونه رم اون نخواد!! اما از این گذشته و در راستای همون مقاله هه ما برای بغل کردن همه دربست آماده ایم و مخلص همه هم هستیم!
پانوشت:تو خیابونا بوی فتنه و توطئه به مشام میرسه و سلطهء شیطان بر جمهوری هر روز بیشتر و بیشتر میشه, من از اینهمه فساد خنده ام میگیره و پیش خودم فکر میکنم: خب عمر این دوره کی تموم میشه به نظرت؟
پانوشت:تو خیابونا بوی فتنه و توطئه به مشام میرسه و سلطهء شیطان بر جمهوری هر روز بیشتر و بیشتر میشه, من از اینهمه فساد خنده ام میگیره و پیش خودم فکر میکنم: خب عمر این دوره کی تموم میشه به نظرت؟
Thursday, March 13, 2008
بازبینی انتقادی یوسف و زلیخا
خب اینکه هی از از یوسف بابت دست رد زدن به سینهء!! زلیخا تعریف میکنن به نظرم کاملا بی مورد و بچه گانه اس . در یک بازبینی منطقی شرایط می بینیم که یوسفی که یه عمری در کنعان وردست بابای پیغمبرش عینهو بچه مثبتها زندگی کرده بوده چطور می تونسته در یک برخورد ناگهانی با زن برهنه ای به زیبائی زلیخا کاری صورت بده؟ والا اونکه پسر پیغمبر بوده خیلی از اون زرنگتراشم در مواجهه با چنین فرصتی کپ میکردن, تازه اینم داشته باشید که زلیخا شوهر داشته( بعد 2500 سال هنوز که هنوزه این قضیه واسه اهلش تابوئه) و شوهرش ارباب قدر قدرتی بوده به اسم عزیز مصر! در نتیجه اینکه یوسف هیچ هنری نکرده بوده! قصهء یوسف به نظرم فرازهای بسیار بهتری داره که از اونها میشه به بریده شدن دست زنها بر اثر دیدن یوسف یا قضایای تعبیر خواب اشاره کرد و تاکید بر قسمت مذکور بیشتر حکایت از حشری بودن اهل فن داره به نوعی!
پانوشت:راستی فکر کنم شوهر خالمو دیدم تو خیابون, با بابام عینهو کارد و پنیرن و سر همین تو 10 سال گذشته یکبار اونم در حد 3-4 دقیقه بیشتر ندیدمش. تو خیابون داشتیم از کنار هم رد میشدیم که یه نگاه سریع به هم انداختیم, قیافهء اون حسابی داغون بود و قیافهء من از اون داغونتر. اما خب تو چشمامون یه چیزائی بود که ما رو به گذشته های خیلی دور حوالت میداد
پانوشت:راستی فکر کنم شوهر خالمو دیدم تو خیابون, با بابام عینهو کارد و پنیرن و سر همین تو 10 سال گذشته یکبار اونم در حد 3-4 دقیقه بیشتر ندیدمش. تو خیابون داشتیم از کنار هم رد میشدیم که یه نگاه سریع به هم انداختیم, قیافهء اون حسابی داغون بود و قیافهء من از اون داغونتر. اما خب تو چشمامون یه چیزائی بود که ما رو به گذشته های خیلی دور حوالت میداد
Wednesday, March 12, 2008
!ذهن خود را آزاد کن
واقعا اینکه میگن آدم باید سعی کنه که مرزهای ذهنی خودشو پشت سر بذاره و در بند متوهمات ذهنی خودش نباشه حرف درستیه اما این چیزیه که ماها کمتر بهش توجه و کمتر از اون بهش عمل می کنیم. قضیه خیلی ساده است خب مثلا وقتیکه خونهء ما زمینش شده متری دو میلیون خب بدیهیه که فرشته شده باشه متری شش میلیون اما هضم کردن چنین عددی تا مدتها برای من راحت نبود, اگه خودم باید حدس میزدم نهایتا می گفتم 4-5 میلیون.به هر حال داستان شوهر کردن این دختر خوشگل تحصیلکردهء اولترا مایه دار خانوادهء ما هم یه چیزی تو همین مایه هاس نتیجه اینکه وقتی الان نرخ معمولی مهریه رو 1000-1200 سکه دور میزنه خب بایدم مهریهء این عزیز مون 3300 سکه باشه اما خب با تمام این اوصاف این نرخ ما رو حسابی شوکه کرد.من باز میگم موضوع اصلا اینا نیست موضوع همینه که ما باید افقهای دید خودمون رو گسترش بدیم و برای هر شرایطی آماده باشیم همین!
پانوشت:در هنگامهء طی طریق با یکی از رفقای مشفق مواجه شدیم با به ظاهر دوشیزه ای با منظری بغایت خلاف آمد عادت.موافق گفت:آخر تا کی از این خواهد بود؟ گفتم مر او را: خمش! که سوای اقتضای شباب بر جلوه گری ,مجاهدت او بر این دگرگونی مرا به یاد امی واینهاوس می اندازد همی. حال اگر به تمامی او نشده همین که از همرنگ جماعت شدن استنکاف نموده او را اجریست ماخوذ!
پانوشت:در هنگامهء طی طریق با یکی از رفقای مشفق مواجه شدیم با به ظاهر دوشیزه ای با منظری بغایت خلاف آمد عادت.موافق گفت:آخر تا کی از این خواهد بود؟ گفتم مر او را: خمش! که سوای اقتضای شباب بر جلوه گری ,مجاهدت او بر این دگرگونی مرا به یاد امی واینهاوس می اندازد همی. حال اگر به تمامی او نشده همین که از همرنگ جماعت شدن استنکاف نموده او را اجریست ماخوذ!
Saturday, March 08, 2008
در مدرنیته عشق نمی بارد
سوار بی.ار.تی شدم این چند روزا چند بار.هر چی شلوغتر که میشه هم خشونت و هم شوخ طبعی به طرز قابل ملاحظه ای افزایش پیدا میکنه اما تو مترو هزاری هم که شلوغ بشه صدا از کسی در نمیاد منظور اینکه میگن تو خارج عاطفه و اینا نیست سر همین چیزاست دیگه سیستمشون پیشرفته اس اگه ما هم کارمون درست بود عینهو سگ و گربه از سر و کول هم بالا نمیرفتیم
پانوشت:تو تلویزیون میگه ما از کشتار برادران مسلمونمون تو غزه متاسفیم. من موندم ما چرا تو اون 8 سالی که برادران عراقیمونو می کشتیم واسشون متاسف نمیشدیم که سعی کنیم این جنگو یه ذره زودتر تمومش کنیم؟
