وقایع نگاری
یادداشتهائی برای همه کس و هیچکس
Friday, May 22, 2009
شجاعت من رو یادت میاد؟ شجاعت در ایستادن بر سر چیزهائی که دوست می داشتم, و شجاعت خودت رو یادت میاد؟ شجاعت در زیر پا گذاشتن علایق دیگران و حماقت خطاب کردن آنها؟ من حماقتها و ترسهای خودم رو داشتم و تو خشمها و خودخواهی های خودت رو. اما الان صحبت من از شجاعت شاید بخاطر این تفنگیه که الان کنارم خوابیده و کسی غیر از من حاضر به قبولش نیست. نه بخاطر دلتنگی تو و یا اون توهم احمقانه که بعضیها مثل تو اینجور موقعها گرفتارش میشن که:آره, اون یه روز جای خالی منو احساس خواهد کرد همانند جای خالی یک ترکش در بدن یک مجروح...
Wednesday, April 29, 2009
داریم میگذریم
امروز رفتم وقت گرفتم واسه دکتر پوست در حالیکه به روانکاو خیلی بیشتر احتیاج داشتم.اما خب تو که میدونی که من هنوزم حاضر نیستم واسه حرف زدن به کسی پول بدم!
پانوشت:من خودمم آدم خوبی نیستم ولی نمیذارم تو با این ضجه های دروغینت اینجا برای ما ادای باکرهء نورنبرگو در بیاری و صدای رفیق من که تمام عمرش رو زجر کشیده تو گلو خفه کنی. باور کن اگه لازم باشه میکشمت!
پانوشت:من خودمم آدم خوبی نیستم ولی نمیذارم تو با این ضجه های دروغینت اینجا برای ما ادای باکرهء نورنبرگو در بیاری و صدای رفیق من که تمام عمرش رو زجر کشیده تو گلو خفه کنی. باور کن اگه لازم باشه میکشمت!
Thursday, March 19, 2009
سربازهای سربی
منو این لباسا وقتی با هم بر میخوریم انگار همه چیز تموم میشه, انگار نه هرگز گذشتهای وجود داشته و نه هرگز آینده ای خواهد اومد. زمان متوقف میشه و برای دور و بری هام من مرده تر از همیشه میشم
پانوشت: موسسهء همشهری داره یه مجله ای منتشر میکنه به اسم سرزمین من که انصافا یک نشنال جئوگرافیک ایرانیه. خلاصه اگه کسی اهلشه بسم الله!
پانوشت: موسسهء همشهری داره یه مجله ای منتشر میکنه به اسم سرزمین من که انصافا یک نشنال جئوگرافیک ایرانیه. خلاصه اگه کسی اهلشه بسم الله!
Monday, February 23, 2009
احیای مردگان
به بایگانی یکی از مراکز رفته بودم برای انجام کار و در حین کار بر روی پرونده ها به مقادیر متنابهی اسامی عجیب وکمتر شنیده شده برخورد کردم که ذکر اونها در این مقال برای اون زوجهای خوشبختی که برای فرزندشون دنبال اسمهای کمتر جنده شده میگردن خالی از لطف نیست:
آقا, آقا لار, حاجی آقا, اسلام, استاد رحیم, احتیاط, ایلدار, اسمعلی, الهیار, اله وردی, بالابیگ, پیر ولی, توکل, حکمعلی, خداقلی, داراخان, دوستعلی, سواد, شامی, علی بمان, فرض اله, قله, قهرمان, کامل, معرفت, مولام بردی, مولاقلی, میرزاجان, وجیه اله, هزار, یونصر
و البته اسامی زنانه:بارانی, باسمه, خوش روزی, طوسی, گرگچک, گل خواص
پانوشت: توی پدر خوانده 2 یه جا وقتی مایکل کورلئونه شورشیهای کوبائی رو میبینه میگه:"سربازها برای سرکوب این آشوبها از دولت حقوق میگیرن اما شورشیها برای دل خودشون کار میکنن" و در جواب هایمن راث که میگه:" خب, منظورت چیه؟" میگه: "شاید شورشیها برنده بشن!". حالا حکایت ماست, از طریق یکی از دوستان که جز طرفداران خاتمی بود به صفحه اش در فیس بوک رفتم و دیدم 10000 تا طرفدار داره و وقتی از سر کنجکاوی اسم احمدی نژاد رو سرچ کردم و دیدم طرفداراش چیزی حدود 18000 تاست جالب اینکه چقدر طرفدار خارجی هم داشت!
آقا, آقا لار, حاجی آقا, اسلام, استاد رحیم, احتیاط, ایلدار, اسمعلی, الهیار, اله وردی, بالابیگ, پیر ولی, توکل, حکمعلی, خداقلی, داراخان, دوستعلی, سواد, شامی, علی بمان, فرض اله, قله, قهرمان, کامل, معرفت, مولام بردی, مولاقلی, میرزاجان, وجیه اله, هزار, یونصر
و البته اسامی زنانه:بارانی, باسمه, خوش روزی, طوسی, گرگچک, گل خواص
پانوشت: توی پدر خوانده 2 یه جا وقتی مایکل کورلئونه شورشیهای کوبائی رو میبینه میگه:"سربازها برای سرکوب این آشوبها از دولت حقوق میگیرن اما شورشیها برای دل خودشون کار میکنن" و در جواب هایمن راث که میگه:" خب, منظورت چیه؟" میگه: "شاید شورشیها برنده بشن!". حالا حکایت ماست, از طریق یکی از دوستان که جز طرفداران خاتمی بود به صفحه اش در فیس بوک رفتم و دیدم 10000 تا طرفدار داره و وقتی از سر کنجکاوی اسم احمدی نژاد رو سرچ کردم و دیدم طرفداراش چیزی حدود 18000 تاست جالب اینکه چقدر طرفدار خارجی هم داشت!
Thursday, January 08, 2009
یک یادگاری کوچک
بعضی موقعها بعضی از آدمهای گمنام یه تاثیراتی یه سری جاها میذارن که کم بزرگ نیست. نمونه اش همین پدر و مادر پارسا پیروزفر با این اسمی که روی بچه شون گذاشتند,خب مسلما در اون سی و اندی سال پیش که اونها چنین اسمی رو انتخاب کردند فراوانی چنین اسمی شاید به تعداد انگشتان یکدست هم نمیرسیده اما حالا وقتی میرم و یه نگاهی به آمارهای ثبت احوال میندازم میبینم که این اسم در یک دههء گذشته مرتبا سیر صعودی داشته و اساسا به یکی از کاندیداهای اصلی برای نامگذاری تبدیل شده, و اگر کسی اولین بار این اسمو برای کسی غیر از پارسا پیروزفر شنیده خب خیلی کارش درسته. به هر حال اینم یه جورشه
پانوشت:شاعر بودن و فراتر از اون احساساتی بودن یه نقطه ضعفی داره اونم اینه که آدمو به یه معنا تموم میکنه و دیگه برگ برنده ای رو در دست آدم باقی نمیگذاره. خب به نظر من نه اینکه آدمها با برگه هائی که در دست داره بازی نکنه اما خب ترجیح داره که آدم برگهای خودش رو هر جائی و سر هر بازی ای خرج نکنه
پانوشت:شاعر بودن و فراتر از اون احساساتی بودن یه نقطه ضعفی داره اونم اینه که آدمو به یه معنا تموم میکنه و دیگه برگ برنده ای رو در دست آدم باقی نمیگذاره. خب به نظر من نه اینکه آدمها با برگه هائی که در دست داره بازی نکنه اما خب ترجیح داره که آدم برگهای خودش رو هر جائی و سر هر بازی ای خرج نکنه
Tuesday, December 23, 2008
محضور اخلاقی
داشتم به سرعت در خیابونی که از انبوه ماشینها قفل شده بود پیاده میرفتم تا خودمو به سر قرار برسونم که یه مرد میانسال گفت: آقا میشه یه کمکی بکنی که این بارها رو ببریم؟ قبول کردم یه مقداری که رفتیم سر درد و دل پیرمرده باز شد که الان باید پسرم بیاد کمکم کنه و اینا, من بهش گفتم راستش ما هم همینیم. بعد اما مواضعش رو کمی تعدیل کرد که اما اونم گرفتاره بالاخره, خونه شم دوره و اینا. در همین گیر و دار دوستم زنگ زد که کجائی؟ مرده متواضعانه گفت: اگه کار داری مزاحمت نمیشم.خب اینجاست که آدم درگیر یک محضور اخلاقی درست و حسابی میشه. آیا باید به عهدم وفا کنم یا اینکه همچنان به کمک به ایشون ادامه بدم؟ البته برای من تصمیم گیری در این مورد زیاد طول نکشید, از پیرمرده عذرخواهی کردم و خداحافظی. خودمم میدونم که آدم بدی هستم!
پانوشت:من چيزي را در خودم كشتم, چيزي كه مهمترين بخش زندگي من بود, يه چيزي هست كه بيانش غير ممكنه ,چيزي شبيه اينكه آيا مهمترين چيز همه چيز من نبود؟ آيا عوض شدن همون مردن نيست؟
پانوشت:من چيزي را در خودم كشتم, چيزي كه مهمترين بخش زندگي من بود, يه چيزي هست كه بيانش غير ممكنه ,چيزي شبيه اينكه آيا مهمترين چيز همه چيز من نبود؟ آيا عوض شدن همون مردن نيست؟
Sunday, December 21, 2008
آیندهء فرویدی ما
از میدون ولیعصر که آدم سرازیر میکنه به سمت چهارراه چیزی که به وفور به چشم میاد انبوهیست از مجتمع های تجاری تازه ساز و بعضا در حال ساخت که بر بافت قدیمیتر این محدوده سنگینی میکنه و خبر از تغییرات ماهوی در آینده نه چندان دور میده. به هر حال در همان آینده موهوم قراره که 3 خط مترو از اینجا رد بشه و دسترسی رو به این مناطق تسهیل کنه. اما صرفنظر از اینکه اساسا چقدر این شهر ظرفیت خرید از اینهمه مجتمع رو داشته باشه این شرایط بیشتر خبر از کمبودها و عقده های مردمی داره که نمیدونند پس از 30 از انقلابشون چگونه نیاز به کلوبهای شبانه, دیسکوها و همهء اونچیزی که روزگاری برچیدند را پاسخگو باشند
Saturday, December 20, 2008
یک سکه چه اهمیتی میتونه داشته باشه؟
با عجله سوار اتوبوس شد, به کیفش نگاه کرد و دید بلیت نداره. با یه 25 تومنی در دست به پسره که نشسته بود گفت:ببخشید بلیت اضافه دارین؟ با بی تفاوتی گفت: نه! در همین حین یه پیرمرد با شخصیت که همونجا وایساده بود گفت: بلیت میخواین؟ -بله بله! اونهم از جیبش یه بلیت در آورد و بهش داد. سعی کرد سکه رو بهش بده اما اون امتناع کرد اونم سعی کرد سکه رو بذاره تو جیب کت پیرمرده ولی سکه از لبهء جیب سر خورد و افتاد پائین! همه چی خراب شده بود, از پیرمرده تشکر کرد و روشو برگردوند ولی فکر و ذکرش پیش سکهه بود, 25 تومن از وجه مملکت, هزینهء ضرب و ... با خودش میگفت: خدایا چرا همهء افکار احمقانه باید فقط به ذهن من هجوم بیاره؟ اگه پیرمرده نبود تو همون شلوغی هم خم میشد و سکه رو برمیداشت اما جلو اون اصلا روش نمیشد. ایستگاهها یکی پس از دیگری طی میشد و اون میگفت که چه کارهایی احیانا میتونه انجام بده؟ خوشبختانه ایستگاهی که میخواست پیاده بشه مقصد پیرمرده هم بود و اون زودتر پیاده شد, اونم بسرعت سکه رو از کف اتوبوس برداشت و وقتی پیاده شد در حالیکه به خودش سقلمه میزد گفت: دیگه نباید اینجوری بشه, میغهمی؟
Sunday, December 07, 2008
تثبیت مرزها برای یک امپراطوری از هم پاشیده
اینجا من و چند تا از دور و بریها که سر جمع به تعداد انگشتان یک دست هم نمیرسند دنیا رو در کنار هم می گذروندیم همون موقع که ریچاردها مری بویلن ها رو در آغوش می کشیدن و کاترینها سودای قدرت طلبی در سر می پروراندند. ما نظاره گر ظهور و سقوط امپراطوریها و فاحشه ها, معصومیت گناهکارها و فساد لذت طلبها بودیم و اونقدر انصاف داشتیم که خیلی از بدیهای اونها و خوبیهای خودمون رو به حساب تقدیر بگذاریم. حالا هم اگر تقدیر و آدمهاش از وقاحت سیری ناپذیر این بازیگرهای کهنه خسته شدند و می خواهند که نوبت رو به گوشه نشینان آلتونا بدهند باید بدانند که امثال ما اگرهم پا در این راه بگذاریم خیلی بعید و دیر خواهد بود برای مرعوب شدن به اون کهنه فسادهائی که مفسدین عالم زرنگی خودشون میدونند و سخت تر از اون فراموش کردن اینکه ماها اگر سرمایه ائی داریم همانا زخمهائیست که فکر میکردم به محض عوض شدن شدن شرایط فراموش بشوند اما اونها به من ثابت کردند که خیلی عمیقتر از این صحبتها هستند حتی عمیقتر از اینکه یکسال رو اردوگاه های کار اجباری مجبور به دیدن قطارهائی باشی که به سوی سرزمینهای آزاد در حرکتند.
Wednesday, November 26, 2008
اعتبار تمام نشدنی
تو ایستگاه اتوبوس نشسته بود و با خودش میگفت: اگه این ایستگاه صدر راه افتاده بود... . گفته بودن تا شش ماه دیگه راه میفته و اون میدونست که این این فاصله کمتر از یک سال و نیم نخواهد بود و در این جغرافیای نا امیدی انگار یک سال و نیم با هرگز فرق زیادی نداشت. یک ربع که گذشت یه پسره اومد و گفت: آقا شما هم کارت تلفن ندارید؟ با یه تلخی گنگی نگاهش کرد و گفت: چرا دارم. پسره بی معطلی گفت: قربون دستت بده من یه زنگ یه دقیقه ای بزنم اتوبوس نیومده واست میارم. هنوز یک دقیقه هم از رفتن پسره نگذشته بود که اتوبوس از راه رسید و بر خلاف همیشه ایندفعه بلیطی هم بود. احتیاج زیادی به فکر کردن نبود ,سه سالی از خریدن اون کارت تلفن گذشته بود و با همهء صحبتهائی که خودش و دوستاش باهاش کرده بودن هنوز یه سیصد تومنی ته اش مونده بوده و دیگه بیشتر جنبهء یادگاری پیدا کرده بود. سوار اتوبوس شد و از اونجا پسره رو دید که حسابی مشغول تلفن عمومی بود , لبخندی زد و یاد تعالیمی که یه زمانی فرا گرفته بود افتاد: و دیگران را به راستی و صداقت آزمایش کنید.
Friday, November 14, 2008
مظنون به سوظن
با بابام رفته بودیم صافکاری که بدیم ماشینو که داداشم زده درست کنند بعد اونجا بابام با صافکاره صحبت میکرد و میگفت اینو پسرم زده و اینا بعدشم که رفتیم ماشینو با اون یکی ماشینمون پس بگیریم (نرید بگید اینا مایه دارن ,قیمت جفتش با هم تازه اندازه پول یه 405 میشه) گفت آقا قربون دستت این پسرم این یکی ماشینم خط انداخته یه دستی بهش میکشی؟ که اونم یه پولیشی به اون یکی زد. بعد هی به بابام میگفت اشکال نداره حالا من اونجا یه احساس خاصی داشتم از یه طرف در نظر اونها به کارهای نکرده محکوم بودم و از طرف دیگه زیادم واسم مهم نبود یه چیزی تو این مایه ها!
پانوشت:از یه چیز مسیحیا خوشم میاد: واسه سالگرد مصلوب شدن مسیح هم عزاداری نمی کنند
پانوشت:از یه چیز مسیحیا خوشم میاد: واسه سالگرد مصلوب شدن مسیح هم عزاداری نمی کنند
Sunday, October 19, 2008
در ستایش رسوائی
یه چیزی در مورد این آقای کردان میخواستم بگم اونم اینکه از وقتی که این آدم وزیر کشور شده یه جورائی نظرم نسبت بهش عوض شده , خب من از ایشون بعلت سابقه اش در وزرات نفت (که در پست ابداعی قائم مقام وزارتخانه عملا همه کارهء اونجا بود) زیاد خوشم نمیومد اما عکس العمل این آدم در مورد رسوائی که براش پیش اومده از نظر من عکس العمل قشنگیه یکی دو بار دیدم وقتی که از طرف خبرنگاران مورد هجوم قرار میگرفت با یه خونسردی و لبخند محوی به سوالاتشون پاسخ میداد. اساسا رسوائی در زندگی هر کسی یه موقعیت جالبیه که به نوعی باعث تطهیر و آزادگی آدم میشه.سوای این در این مدت کوتاه کارش در این پست دو تا کار من ازش دیدم که کارهای بسیار درستی بود: یکی اینکه جلوی انتشار یه روزنامهء دولتی دیگه تو وزارت کشور رو گرفت و دیگر اینکه دستور داد که وزارت کشور هر چه سریعتر برای واگذاری 23 وظیفهء مندرج در قانون به شهرداریها اقدام کنه. تازه اینها در حالیه که گویا عملکردش در پستهای قبلیش هم آنچنان بد نبوده. و حالا اینکه چهار تا احمق افراطی به جون چند تا دیگه مثل خودشون افتادن چه دردی میخواد از این مملکت دوا کنه و این بره که کی بیاد و ....
Wednesday, September 03, 2008
دور از ارزشها
وقتی با یکی از بچه ها راجع به یکی از دوستان که ماهی 800 هزار تومان حقوق میگیره صحبت می کردیم من به شوخی گفتم من اگر چنین حقوقی میداشتم دو تا زن میگرفتم. اونوقت دوست من خیلی مهربانانه و با دلیل و برهان سعی کرد به من بفهمونه که یک زندگی بسیار سطح پائین و محقر در حال حاضر چیزی حدود 700 هزار تومان در ماه خرج برمیداره. خب راستش از اینکه دوستم اینقدر آدم منطقی و محترمیه خیلی خوشم اومد
پانوشت:سخترین لحظه واسه من اون موقعئیه که یه عده چهار تا کاغذ پاره میارن و ما رو با چند تا از این دور و بریها مقایسه می کنند و ما می بینیم از کسانی که از نظر فهم و شعور از ما سالها عقبترند ولی ما علی رغم همهء توانائیها از اونها عقبیم! این چیزیه که واسه من خیلی سخته
پانوشت:سخترین لحظه واسه من اون موقعئیه که یه عده چهار تا کاغذ پاره میارن و ما رو با چند تا از این دور و بریها مقایسه می کنند و ما می بینیم از کسانی که از نظر فهم و شعور از ما سالها عقبترند ولی ما علی رغم همهء توانائیها از اونها عقبیم! این چیزیه که واسه من خیلی سخته
Monday, August 18, 2008
کاخ سعد آباد
ما رو كه چه به كار و اداره اما يكي از دوستام يه داداشي داره كه توي يه اداره ائي كار ميكنه كه بلا تشبيه عينهو كاخ سعد آباده. يادمه يك بار كه بر حسب اتفاق با دوستم به دفتر در اندشت داداشش رفته بوديم منشيش با اشاره به مردي كه اومد و رفت تو دفتر ميگفت: اينو ديدين؟ ليسانس فوق ليسانس و دكتراشو از شريف گرفته! منم در حالي كه يه لحظه ياد ليسانس دانشگاه آزاد خودم افتاده بودم با يه حسرتي بهش گفتم: بازم خوبه, خدا كنه كه همينا بيان سر كار.
پانوشت:اين باغ قلهك هم نمونهء خوبيه از ناسيوناليسم احمقانهء ايراني.شما يه لحظه فكر كنيد كه اگه اين باغ دراندشت دست انگليسيها نبود تا حالا چه بلائي سرش اومده بود؟ اينها حالا به هر ترتيب اومدن و اين ذخيرهء زيستي رو براي تهران حفظ كردند اونوقت ما با كمال پر روئي ميگيم: شما به چه حقي.... خب! با يه انقلاب ديگه چطورين كلا؟
پانوشت:اين باغ قلهك هم نمونهء خوبيه از ناسيوناليسم احمقانهء ايراني.شما يه لحظه فكر كنيد كه اگه اين باغ دراندشت دست انگليسيها نبود تا حالا چه بلائي سرش اومده بود؟ اينها حالا به هر ترتيب اومدن و اين ذخيرهء زيستي رو براي تهران حفظ كردند اونوقت ما با كمال پر روئي ميگيم: شما به چه حقي.... خب! با يه انقلاب ديگه چطورين كلا؟
Wednesday, August 06, 2008
انگاره هاي ضروري
سياستمداران در مواجهه با تغيير و تحولات شرايط به سه دسته تقسيم ميشوند: دستهء اول كه صادقانه تغييرات رو مي پذيرند و به مقتضيات زمانهء جديد تن ميدهند دستهء دوم كه از هر گونه تغييري خودداري و بر روي اصول خودشان پافشاري مي كنند و دستهء سوم كساني هستند در ظاهر يكسري تغييرات رو مي پذيرند اما در حقيقت در پس پرده قصدشون سازشكاري تحت هر شرايطي براي بقا و پياده كردن منويات شيطاني خودشونه. به هر حال با اينكه بديهيه كه مشكل اصلي هر جامعه اي با دستهء سومه اما انگار اينجا مشكل بزرگتر اينه كه كسي نميخواد به خودش زحمت بده و اين افراد رو از هم تفكيك كنه
پانوشت:ميگفت يارو تو اظهار نامهء اقتصاديش پر كرده خونهء 100 متري تو يوسف آباد بقيمت تقريبي 35 ميليون تومان!. بابا خوب چرا اينجوري؟ يه دفعه كلا بزن زيرش بگو خونه نداريم ديگه!
پانوشت:ميگفت يارو تو اظهار نامهء اقتصاديش پر كرده خونهء 100 متري تو يوسف آباد بقيمت تقريبي 35 ميليون تومان!. بابا خوب چرا اينجوري؟ يه دفعه كلا بزن زيرش بگو خونه نداريم ديگه!
Wednesday, July 23, 2008
جاي خالي
من يه سوالي داشتم از سر كنجكاوي و اون اينكه چرا تو اين مملكت كسي حتي قد يه 100 تومني هم گذشت نداره؟ چرا كسي بجاي تخفيف گرفتن و چونه زدن فكر اين نمي افته كه مثل خارجيها بگه كه "بقيه اش مال خودت"؟
Monday, July 14, 2008
آخرين كله خراب
چند روز پيشا تلويزيون داشت سخنراني آقاي احمدي نژاد رو در جمع سرداران سپاه پخش ميكرد اولاش كه همون حرفهاي كليشه اي هميشگي بود رو زدم اونور اما آخرش كه شروع كرد به زدن حرفهاي خودش حسابي جذبم كردم و همينجور با ديدنش داشتم مي خنديدم, ديدم با همهء كارهائي كه اين آدم كرده من هنوز كه هنوزه از نحوهء صحبت كردنش خوشم مياد, يه صلابت و اعتماد به نفس خاصي داره. به هر حال من و امثال من هنوزم اينقدر كله خراب هستيم كه بقيمت همرنگ جماعت شدن از خودمون بر نگرديم
Saturday, July 05, 2008
دشمن در پشت دروازه ها
اين داداش من 8 سالشه ديروز ديدم دوستش تو خيابون يه سگ بغلش كرده كه داره گوشش رو گاز ميگيره گفتم بيا! ما يه عمري با هر فرقه اي نشست و برخاست كرديم يه سگباز توشون نبود حالا اين بچه هشت ساله واسه ما رفيقاي مثلا با كلاس پيدا كرده.خلاصه من كاري ندارم كي سگ بازه و كي نيست اول و آخرش اينكه ما ازين فرقه نبوده و نيستيم
Thursday, July 03, 2008
بقايا
در مورد اين فيلم تيغ زن هم بايد بگم كه اگر چه در مقايسه با هوو شايد خيلي غير منسجم تر و بي و سرو ته تر به نظر بياد اما به نظرم بر خلاف قبلي كه يك فيلم خنده دار خوش ريتم بود كه آخرش هم همه چيز به خوبي و خوشي تموم ميشد در نتيجه دليلي براي بياد آوردنش بعد از پايان فيلم نمي موند اما اين يكي با همهء گرفت و گيرهاش ميشه گفت كه جوهرهء تراژيكي داره كه باعث ميشه آدم پس از تموم شدن فيلم هم به اين راحتيها فراموشش نكنه
Tuesday, June 17, 2008
از راه رفته و رفتار
من از يه چيز اين مردم خيلي خوشم مياد:بشدت انعطاف پذيرند. امروزا كه مي رم ميدان انقلاب يا كه وليعصر و برق نيست سر سگ بزني موتور برقه كه گذاشتن توخيابون و كار ميكنه.اوج چنين رفتاري هم اون موقعي بود كه مي خواستن تهران رو موشكباران كنند و ما هممون اسباب اثاثمونو گذاشتيم رو كولمونو در رفتيم! خلاصه اينكه من از اين انعطاف پذيري و آمادگي خوشم مياد, همين!
پانوشت:رفته بودم كه توي راهنماي همشهري آگهي بدم بعد حقيقتش اينه كه با من خيلي محترمانه برخورد كردند, منم گفتم باشه! بعد همين جور پشت سر هم عزت و احترام و اينا به حدي كه آخرش كه داشتم ميمودم بيرون و بهم گفت:"اميدوارم كه كارتون راه بيفته" من ديگه كاملا مستاصل شده بودم و در جواب دادنش دچار تپق شدم.خلاصه اينكه ما تو اين سگدوني اينقدر خشنيم كه اصلا و ابدا آمادگي چنين برخوردهاي انساني ائي رو نداريم!
پانوشت:رفته بودم كه توي راهنماي همشهري آگهي بدم بعد حقيقتش اينه كه با من خيلي محترمانه برخورد كردند, منم گفتم باشه! بعد همين جور پشت سر هم عزت و احترام و اينا به حدي كه آخرش كه داشتم ميمودم بيرون و بهم گفت:"اميدوارم كه كارتون راه بيفته" من ديگه كاملا مستاصل شده بودم و در جواب دادنش دچار تپق شدم.خلاصه اينكه ما تو اين سگدوني اينقدر خشنيم كه اصلا و ابدا آمادگي چنين برخوردهاي انساني ائي رو نداريم!
