پنجشنبه، مهر ۰۶، ۱۳۸۵

بلند نظری

این یلدا خانوم در مطلب اخیرشون داستان جالبی رو نقل کرده اند بدین مضمون که یکی از رفقای عزیزشون که گویا گی تشریف دارند پس از مسافرت به تهران تونستند معافیت خود را احراز نموده و مراجعت کنند.فکر میکنم که پیش از هرچیز باید به فرصت طلبی و ابن وقت بودن عزیزان معافی ده آفرین گفت.اما وقتی آدم از جنبهء دیگه ای به قضیه نگاه میکنه میبینه که دوستان ما زیاد هم زرنگ نبودن زیرا با نگاهداشتن این در نایاب در کنار خودشون میتونستند که بهره های بسیار بیشتر و بلند مدت تری ببرند
حالا غرض از عرض این نکته اینکه همه ما بهتره که در تصمیم گیری های خودمون سنجیده عمل کنیم و منافع بلند مدت رو فدای لذتهای زودگذر و مقطعی نکنیم

سه‌شنبه، مهر ۰۴، ۱۳۸۵

این روزگار رفته حکایت

خواندن مقالهء آقای اکبر گنجی در واشنگتن پست که از طریق حسین درخشان پیداش کردم واقعا جای تاسف داره.در این مقاله که گویا نامه ای به مردم آمریکا باشه با این مطلع شروع شده که سفر کوتاه من به مملکت زیبای شما... انگار که مردم آمریکا خودشون کار و زندگی و مسائل داخلی و خارجی ندارند و فقط منتظر شنیدن توصیف کشورشون از زبان ایشون هستند.بعدشم که بطور مفصل به تشریح وضع ایران برای اونها پرداخته و خب تقاضای انواعی از کمک و همکاری.والا اگه خود من جای یه آمریکائی همسن خودم بودم در همون پنج خط اول خوندن مقاله رو ول میکردم و میگفتم:مشکل این تروریستهای عوضی خود فروخته به من چه ربطی داره؟.حتی با فرض درست بودن حرفهای ایشون,ایشون که توی اعتصاب غذاشون نتونست همکاری 50 نفر از هموطنان خودمون رو جلب کنه چه توقعی از مردم آمریکا داره.آیا این کارها بجز تحقیر کردن ملت ایران نتیجهء دیگه ای هم داره؟

شنبه، مهر ۰۱، ۱۳۸۵

بانک شهرداری


صحنه ای در لورنس عربستان هست در اوایل فیلم که صحنهء جالبیه.در این صحنه لورنس قبل از اعزام به عربستان در کنار دوستش نشسته و تیتر روزنامه رو که مربوط به حمله اعراب به مواضع دولت عثمانیه رو بهش نشون میده و میگه:فکر میکنی کسی پیدا بشه که اینجور مطالب واسش اهمیت داشته باشه؟اما واسه من این مطالب خیلی جالبه
حالا ما هم شرایطی مثل لورنس عزیز داریم علاقه ما معطوف چیزهائیه که کمتر کسی توجهش معطوف به اونها میشه.نمونش همین خریده شدن یکی از بانکهای کشور توسط شهرداری تهران.حالا مشروح قضیه از این قراره که در زمان آقای احمدی نژاد در شهرداری برای پیدا کردن منابع مالی جدید و متنوع شدن سبد درآمدی شهرداری تصمیم گرفته شد که شهرداری یک بانک تاسیس کنه تا این حجم عظیم تبادلات مالی شهرداری به به اون بانک منتقل بشه تا علاوه بر بهره مند شدن شهرداری از سود این سرمایه زمینه ساده تری برای گرفتن وام و تسهیلات مالی برای شهرداری فراهم بشه کاری که گویا در کشورهای دیگه هم انجام گرفته.بهر حال این قضیه به تصویب اولیه در بانک مرکزی رسید اما بعدا این اشکال گرفته شد که این بانک باید متعلق به تمام شهرداریهای کشور باشه و همه در اینکار مشارکت کنند و ....بهر حال در پیچ و خمهای اداری اینکار به زمان آقای قالیباف منتقل شد و نتیجه پیگیریها این شد که ابتدا این بانک باید بصورت یک موسسهء مالی اعتباری کارشو شروع کنه.بعد یه چند وقتی از این داستان خبری نبود تا حالا که جسته و گریخته شنیده میشه که شهرداری در حال خرید یکی از بانکهای دولتیه که مشمول خصوصی سازی شده.خب واقعا که اینکار کار جالب و درستیه زیرا نه تنها باعث دور زدن دردسرهای ناشی از بوروکراسیه تاسیس بانک میشه بلکه دیگه حالا اینکه تازه بخوای یه سری شعبه تاسیس کنی و کارمند استخدام کنی و جلب اعتبار کنی و ... رو هم نداره و در نهایت اینکه از گسترش بوروکراسی وایجاد شدن کلی موسسه و ساختمان دیگه جلوگیری میکنه .واقعا این چیزیه که این مملکت بهش احتیاج داره:ایده های نو و جدید

جمعه، شهریور ۳۱، ۱۳۸۵

آیا آندروئیدها خواب گوسفند الکترونیکی می بینند؟

دوست عزیزی در پاسخ به پست قبلتر ما مبنی بر اهمیت رای اکثریت یا به عبارتی بدیهی ترین تعریف از دمکراسی آن نوع از حکومت رو نوعی از حکومت توده ای قلمداد کرده اند که به خودش حق میده حقوق اقلیتی رو که باهاش موافق نبوده اند بطور کلی پایمال کنه.اما خب فکر میکنم که وقتی از یک حکومت دمکراتیک صحبت میکنیم یکی از بدیهی ترین اصولش همان حق آزادی بیان و به رسمیت شناختن حقوق اقلیتهاست یعنی اگر خواسته اکثریت مردم در عرصه اجتماعی به اجرا در میاید به هیچ وجه ناقض اون اصول بالا نمیتونه باشه.البته این یک حالت کلی و ایده آله و اینکه در مملکت ما اجرا میشه یا نه بحث دیگه ایه اما آیا این درسته که ما به یک چنین بهانه ائی حق یه اکثریتی رو نادیده بگیریم؟.در مورد نافرمانی مدنی هم که شما فرمودید غالبا اینکار در حالتی انجام میشه که حکومت مرکزی اصولا یک حکومت استبدادیه یا اینکه رای اکثریت مردم در اون تاثیری نداره که در اینحالت همونطور که خودتون بهتر میدونید اکثریت قریب به اتفاق مردم با عدم تبعیت از اون حکومت یا دولت اونرو وادار به کناره گیری میکنند.پس اگر رای اکثریت کسی رو حتی به صورت توده ای انتخاب کنه انجام چنین کاری غیر ممکنه.مسلما اقلیت راههائی برای احقاق حقوقشون دارند اما نافرمانی مدنی اون راه نمیتونه باشه
اما در مورد اون مصادیقی که ذکر کردید در مورد توقیف نشریات در این دولت باید بگم که واقعا جای تعجبه,کاش شما از ندادن مجوز نشر و یا افزایش حجم ممیزی در این دولت گفته بودید که میتونستم به شما حق بدم.اما مسئولیت توقیف نشریات که اساسا در دست قوه قضائیه اس و در این چند سال اخیر بطور مستمر وجود داشته!.متاسفانه یکی از مشکلاتی که ما داریم همینه که بدون در نظر گرفتن حدود وظائف و اختیارات اون شخص یا دستگاه,یا ازش توقعات بیجا داریم یا اونرو متهم به مسائلی میکنیم که اصلا ربطی به اون
حوزه نداره .اما در مورد همون موارد مطروحه از طرف خودمم هم بالاخره باید قبول کرد که فعلا این موارد(صدور مجوز و ممیزی)بر طبق قانون در اختیار دولته و خب اگر من و شمائی از این امر ناراضی هستیم باید از طریق نهادهای مدنی و انتخابات و قانونگذاری و ...این روند رو اصلاح کنیم.این که نمیشه که هر کسی با گوشه نشینی یا اینکه نهایتا انداختن با اکره یک رای در صندوق توقع داشته باشه تمام امور بطور اتوماتیک اصلاح بشه مشکل اینجاست که ما به جای اینکه خودمون واسه خودمون کاری بکنیم منتظریم که دیگران بیایند و همهء کارها رو آنهم بصورت یکشبه و بدون کمترین هزینه ای سر و سامان بدهند

چهارشنبه، شهریور ۲۹، ۱۳۸۵

بهترین سالهای زندگی ما؟

این بهترین سالهای زندگی ما بود یا لااقل این چیزی بود که اونها به ما میگفتن.اما من خودم که شخصا از همتون بدم میومد و دلم میخواست که مستقیم برید به جهنم
لینک

سه‌شنبه، شهریور ۲۸، ۱۳۸۵

انتقادی دوستانه

چند روز پیش مقاله ای رو در یکی از وبلاگها خوندم که نویسندهء اون مطلب از دیدگاه خودش بعنوان کسی که در خارج از این جامعه زندگی میکنه به نقد یکسری از روابط و رفتارها در قسمتی از جامعه امروز ایران پرداخته بود که هر چند بحث من اینجا بررسی محتوای اون مطلب نیست اما به نظرم قسمت اعظم حرفهاش درست بود.اما اون چیزی که منو به نوعی عکس العمل واداشت نه اون مقاله که پاسخی بود که یکی از دوستان عزیز ما به اون مطلب داده بوده.ایشون در قسمتی از بحثشون فرمودند که
اول ِ اول از همه باید برم مدارک پذیرشم توی کالج ِ سنکای کانادا رو پرینت بگیرم ، ضمیمه ی این پستم کنم که "بعضی ها " فک نکنن خارج از ایران زندگی کردن یعنی شاخ غول شکوندن .بعدش باید سابقه ی کاری و تحصیلی خودم و دوستم رو بزارم اینجا که مبادا بعضی ها برداشت غلط بکنن که من و دوستم داریم نون ِ سوراخ مون رو میخوریم .نه عزیزای دلم اینجوریام که شما ها توهم زدین نیستش ، اگه شما بی کس و کار بودین مجبور شدین از سنین پائین کار کنید ، ما با اینکه ننه بابامون از خداشون بوده که بشینیم تو خونه و مث ِ همه ی دخترای دیگه این مملکت کلاس ِ آشپزی و کوبلن دوزی بریم تا یه شوهری پیدا بشه و ببرتمون خونه ی بخت ،با اینکه در رفاه بودیم و میتونستیم لنگ هامون رو هوا کنیم و پول خانواده رو خرج سرخاب ماتیک کنیم ، و با اینکه دانشجو بودیم ، پاشدیم رفتیم سر کار که سربار خانواده – که نیستیم – نباشیم و روی پای خودمون باشیم و برای مملکتمون که تره هم برامون خورد نمیکنه جون بکینم و اگه بحث ِ استقلال طلبی وسط ِ ، از استقلال ِ مالی شروع کردیم
همونطور که مشاهده میکنید این دوست ما ابتدا بطوریکه این مطلب خطاب به ایشون باشه خودشو کاملا از اون قضیه مبرا کرده و سپس با جملاتی بسیار شدید الحن تر از اصل مطلب به انتقاد از بقیهء جامعه پرداخته.خوب دوست عزیز!این مطلب اساسا یک مطلب کلی بود و حداقل در متن مطلب هیچ اشاره ای به شخص خاصی نشده آیا اساسا شروع کردن پاسخ بلند بالای شما به چنین مطلبی احتیاج به چنین پایه و اساس غلطی داشت؟
متاسفانه یک چنین رفتارهائی حداقل در جامعهء ما شیوع وحشتناکی داره در حالیکه اکثر ما فقط به منافع شخصی خودمون فکر میکنیم اما برای مشروع جلوه دادن آنها سعی میکنیم که اونها رو به جمع نسبت بدیم و اگر احیانا کسی هم برای ما دلیل مستدلی بیاره که آقا خواست مردم این نیست بیخیال هر چی دمکراسی و رای اکثریته میشیم و اونها را به توده و عوام و احمق بودن و خودمون رو به روشنفکر و اپوزوسیون بودن ملقب میکنیم

دوشنبه، شهریور ۲۷، ۱۳۸۵

رکورد شکنی

دیروز مجری خوشگل و نجیب برنامهء خانواده در حین لبخندهای طاق و جفتی که تحویل بیننده هاش میداد و استفاده کردن از الفاظی مثل گیر دادیم و ... که تا چند وقت پیش پخشش از تلویزیون اعدام داشت این خبر رو اعلام کرد که سنگینترین نوزاد جهان جهان در آمریکا با وزن 14.13 پوند بدنیا اومده.خوب, همه اینها خوبه فقط نمیدونم اونهمه آدمی که اونجا در جلو و پشت صحنه حضور دارند چرایکیشون واسه این چند میلیون مخاطبی که دارند حاضر نشد این عدد رو در موبایلش وارد کنه و به بیینده ها بگه که این رقم معادل 6.5 کیلوگرم میشه
تکمله:در ضمن خدمتتون عرض کنم که همسایهء خود ما در سالهای جنگ تحمیلی نوزادی بدنیا آورد که 7.5 کیلوگرم وزن داشت منتها از اونجائی که آدمهای مذهبی و قدیمی ای بودند حاضر نشدند که کارشون بخاطر این ته طغاری به روزنامه ها کشیده بشه و در نتیجه خبرنگارها رو از انتشار این خبر و ایران رو از زدن یک رکورد احمقانه محروم کردند.به همین سادگی

جمعه، شهریور ۲۴، ۱۳۸۵

هالیوود لند


پیش بینی کردن کار بسیار سختیه مثلا کی از سه ماه پیش یا حتی الان میتونه پیش بینی کنه چه کسانی امسال کاندید جایزه اسکار میشن.منتهی خوب مثل اینکه یکی از امید داران اصلی امسال باید بن افلک باشه.که پس از اون مطرود شدنش از انظار مردم بخاطر روابطش با جنیفر لوپز ایندفعه با ایفای نقش جرج ریوز(بازیگر نقش سوپر من در سریال تلویزیونی دهه پنجاه)تونسته که توجهات رو بخودش جلب کنه و مقدار موفقیتش رو میشه از بردن جایزه بهترین بازیگر از جشنواره ونیز فهمید
اما سوای این حرفها اون چیزی که حسابی منو تحت تاپیر قرار خود نقش آفرینی افلک در این فیلمه. در اون تیکه هائی که کانالهای ماهواره نشان میدادند میشد حس بازیچه بودن انسانی که باید تصویرگر شکلی آرمانی از معصومیت باشه رو بخوبی میشد حس کرد,امری که آخر سر باعث قربانی شدنش هم شد
یکی از تاثیر گذارترین این صحنه ها صحنه ای بود که جرج ریوز به همراه کارگزارش و معشوقه اش(که آشکارا از اون کلی مسن تره)توی یک کافه توی بورلی هیلز نشستد و دارند صحبت میکنن و چند تا بچهء شش,هفت ساله هم تو خیابون هم دارن با کنجکاوی قهرمان مورد علاقشون رو از پشت پنجره دید میزنن.در این هنگام معشوقه اش که داره سیگار میکشه با یه حالت نیمه شوخی-نیمه تحقیر آمیز بهش میگه:سوپر من سیگار نمیکشه؟ اونم با یک پوزخند تلخ از جاش بلند میشه و نگاهی میکنه به کسانی که فارغ از تمام حواشی ها و هیاهو های دور و برش اونو صادقانه برای خودش دوست دارند

سه‌شنبه، شهریور ۱۴، ۱۳۸۵

خبر

یه خبری به ما رسیده که امیدوارم غلط باشه.اما اگه درسته لازم میدونم بیانیه ای در اینمورد صادر کنم
آقا جان شما سالها سرمایه این امت شهید پرور رو گرفتید و خرج مبارزه با مرضی کردید که تنها پناهگاه بشریت در مقابل این فساد رو به گسترش و بی مهابا بود.شما با این کارتون حتی رو آمریکای جهانخوار و اسرئیل جنایتکار رو هم سفید کردید.حالا جواب اینهمه اولاد نامشروع و فساد روز افزون رو کی میده آقا؟
پانوشت:این غرائض کثیف و حیوانی حال آدمو به هم میزنه

چهارشنبه، شهریور ۰۱، ۱۳۸۵

ما و آنها

راستش زیاد شنیدیم که وبلاگ نویسی در ایران یکی از آن صنایع مستظرفه ایه که در مقیاس جهانی قابل عرضه است و حتی عده ای از وبلاگ نویسان وطنی مثل هولوکاست واسه خودشون افسانه ای دارند به این شرح که وبلاگهای فارسی زبان چیزی بالغ بر دو میلیون تخمین زده شده.به هر حال به خاطر همه این حرفها هم که شده چند وقتی رو سعی کردم سری بزنم به وبلاگهای خارجی تا با بازدید از آنها به یک جمع بندی ای از وضعیت خودمون در مقایسه با آنها برسم.البته در ابتدا تاکید میکنم که این مقایسه مربوط به وبلاگ نویسان عادیه و نه کسانی که یک شخصیت حقیقی شناخته شده در خارج از عالم وبلاگ نویسی دارند و به پشتوانهء اون پیش زمینه آغاز به کار میکنند
اما خوب شاید اولین چیزی که در وبلاگهای خارجی جلب توجه میکنه ارتباطات ضعیف آنها با دیگر وبلاگها در مقایسه با و بلاگهای ایرانیه که اکثرا حداقل 10 لینک رو میشه در وبلاگشون شاهد بود.که این اتفاق در حالیه که اصولا از ایرانیان بعنوان ملتی که کار گروهیشون بسیار ضعیفه نام برده میشه اما در عالم وبلاگ نویسی انگار این قضیه بر عکس باشه.که خب این همبستگی هم نتایج بسیار خوبی براشون به ارمغان آورده که از مصادیقش میشه تعداد بسیار بیشتر بازدید کننده و کامنت گذار برای وبلاگهای فارسی در مقابل همنوعان خارجی شون نام برد.و خب از اونطرف هم میشه این رویکرد غیر فارسی زبانان رو ناشی از رویکرد شخصی و مستقلشون دونست .به هر حال به نظر میرسه که وبلاگ نویسان فارسی ارتباط با دیگران براشون بسیار مهمه هر چند که بعید میدونم که هدف اولیه هیچکدومشون از اینکار چنین چیزی بوده باشه اما به هر حال این قضیه بعدها خودشو به صورت یکی از شاکله های اصلی به وبلاگ تحمیل میکنه.که خب مطمئنا میشه گفت در کشورهای دیگه بعلت فضای بازتری که هست و امکاناتی مثل سایتهای دوست یابی ,باشگاه هائی برای اقشار مختلف و غیره دیگه کسی که و بلاگ نویسی نویسی رو شروع میکنه غالبا میلی به چنین چیزی در خودش نمی بینه
از دیگر نکاتی که در مقام مقایسه مشهوده فضای بسیار محافضه کارتر وبلاگهای فارسیه.بطوریکه که اکثرا با استفاده از نام مستعار و بدون ذکر مشخصات محل زندگی و یا شغل و غیره میباشد در حالیکه در غالب و بلاگهای خارجی این امر کاری بدیهی به نظر میرسه و حتی میشه در کنار یک خاطره از یک جشن تولد و یا ... میشه مقادیر متنابهی عکس رو هم از اون مراسم شاهد بود
و در آخر امکانات تکنولوژیکشون در مقایسه با ماست که اگر از اینترنت وایر لس و لپ تاپ و اینجور چیزها بگذریم داشتن چت روم اختصاصی برای وبلاگشون از مصادیق بارزشه

یکشنبه، مرداد ۲۹، ۱۳۸۵

زندانی;در قلب

من تمام عمرم رو در زندان بودم
و زندانی بودن بسیار سخته

جمعه، مرداد ۲۷، ۱۳۸۵

تسلیم

بقول انگلیسی ها:"ما به سهم کم خودمون قانع بودیم اگه همسایگانمون اینقدر زیاد نمی خواستن"ه
!ته بار:میدونم که برداشت بدی کردی.اشکالی نداره

پنجشنبه، مرداد ۲۶، ۱۳۸۵

آنطور که بودیم

وقتی پیش یه رفیقی میری که همیشه با هم خلاف میکردین و طرف میگه گذاشته کنار از دو جهت حالت گرفته میشه
اول اینکه میبینی که یه عشق و حالی مالیده
!ثانیا اینکه می بینی خیلی پستی

دوشنبه، مرداد ۲۳، ۱۳۸۵

معضل بیکاری

دیدید یه عده گرفتار یه چیزی هستند و وقتی رگشون میگیره میرن اون متاعو از زیر سنگم شده پیدا میکنن؟ اینجا هم یه چیزی تو همون مایه هاس
شاطر:سلام داش مرشد!چطوری خوبی؟حاجی میخواستم بیام اگه بشه اون چند تا فیلمه رو ازت بگیرم.اگه هستی
مرشد:بیا هستم
-----------------------------------
شاطر:دستت درد نکنه.حاجی اون یکی پس چی؟ همون یا تامبا مامبین
مرشد:چی؟
شاطر:بابا همون مکزیکیه دیگه
مرشد:آهان!بابا خب بگو" و مادرت را "برا چی اینجوری میگی؟
شاطر:آخه جونه تو دفعه اول اسمشو اینجوری شنیدم دیگه افتاده تو دهنم
مرشد:اونکه مال داداشمه.الان خونه اس نمیتونم بهت بدم
شاطر:اه!این داداش فتیش تو که قدیم هیچوقت خونه نبود چطور این چند وقته همش تو خونه اس؟
مرشد:اونوقتا فرق میکرد.اونموقع ها کار میکرد.حالا بیکار شده صبح تا شب گرفته تو خونه خوابیده
شاطر:ای بابا!این بیکاری هم یه معضلی شده ها

یکشنبه، مرداد ۲۲، ۱۳۸۵

تعویضی ها

اوهوی!دیگه گذشت اونزمان که دخترها با چادر سفید میرفتن خونه شوهر و با کفن سفید میومدن بیرون
دیگه تموم شد اونوقتها که مردم از خدا میترسیدن تا برن باجشو به یه عده ... کلفت بدن
دیگه تموم شد اونوقتها که زمین گرد بود و هر کی هر غلطی که میکرد سرشو گرد میکردو میزد به چاک
دیگه گذشت اون زمانها که مردم اینقدر احمق باشند که به کسی اعتماد کنن
دیگه تموم شد که این مردم به آقا بالا سر احتیاج داشته باشن
دیگه سر هر کوچه ای که وایسی و دست تکون بدی ده تا تاکسی جلو پات ترمز میزنه
دیگه هر کی اراده کنه میتونه یه لیسانس بگیره و بزاره تو جیبش
دیگه همه فهمیدن که چه هنرهای بسیاری رو در ذات اقدس خودشون نهفته دارن
دیگه با هفتصد هزار تومان میری حج عمره و حاجی میشی و بر میگردی
دیگه لازم نیست نماز بخونی فقط کافیه هد فونتو بزاری تو گوشت تا خدا اونور آنلاین باشه
دیگه دوره دورهء فراوونیه .زمونه قحطی و در به دری خیلی وقته که تموم شده
آره داداش دیگه زمونه عوض شده
دیگه دنیا افتاده دست ما
شمام اگه دیر رسیدی اشکال نداره برو ته صف نوبت به همه میرسه
...در حاشیه:آنها که کهن شدند و اینها که نواند

جمعه، مرداد ۲۰، ۱۳۸۵

دجا وو

اگه از احوالات ما تو این روزها خواسته باشین باید بگم کاری نداریم جز اینکه منتظر باشیم ببینیم که آیاازتلویزیونی,رادیوئی,سایتی,خونهء همسایه ای صدای آین آهنگ جدید بیانس نمیاد تا بشینیم و بهش گوش بدیم تا به یک ارگاسم روحی برسیم یا نه؟.هر چند که از کار قبلی بیانس که برای فیلم پلنگ صورتی خونده بود هیچ خوشم نیومد اما با اینکارش عجیب حال کردم و فکر میکنم علتش بازگشت بیانس به اون ریشه های اصلی خودشه.به هر حال سوای سلیقه و عشق و حال ما این آهنگ به معنای واقعی کلمه نماینده و نشانگر حال و هوای آدمهای این روز و روزگاره و اول شدنش در همون اولین هفته های بیرون آمدنش در میان تاپ ویدیو ها هم نشانگر همین قضیه اس که با این اول شدن تونست به سلطنت چندین هفته ای شکیرا بر این مسند پایان بده (و البته خودشم یک هفته بعد توسط آقای جاستین تیمبرلیک با اون یک کوهستان حاشیه ای که به همراه داره به پائین کشیده شد!)ه
حالا از شوخی گذشته منکه فکر میکنم اگه یه روز مریخی ها بخوان بیان رو کره زمین و بگن آقا شما تو این سیاره با چی حال میکنید نگید که پاواروتی و شجریانو بهشون میدیم گوش بدن!.و فکر میکنم در آینده هم از این دوران و حال و هوای حاکم بر اون با این آهنگها یاد میکنن همانطور که از دهه های هفتاد و هشتاد و ...با آهنگهای عامه پسند اون زمان یاد میکنن که البته به معنی نفی موسیقی های ارزشمند و به اصطلاح سنگینتر نیست
در ضمن اگر به اون نظریات پست مدرنیستی هم نخوایم نظر کنیم که میگه "فرهنگ توده ای وجود نداره و آنچه هست توده هائی از فرهنگهاست"لااقل میشه یه نگاهی به این ممالک مترقی انداخت که بر خلاف این روشنفکر نماهای وطنی هر پدیده ای عامه پسندی رو هم مورد تجزیه و تحلیل قرار میدن.البته در حیطه موسیقی زیاد ورودی ندارم منتها میشه مصداقش رو در نقد نوشتن منتقدان درجه یک آمریکائی برای فیلمهای درجه سهء هالیوودی شاهد بود
خلاصه اگر از اون دسته از آدمهائی هستید که دیگران کلی روتون به عنوان آدم حسابی و روشنفکر حساب کردن و نمیتونید به چیزی کمتر از موسیقی کلاسیک یا فلان خواننده پنجاه سال به بالا رضایت بدین و از طرفی وارد سیکلهای پریودیک زندگیتون شدید و حالتون گرفته اس یواشکی این آهنگ دجا وو از بیانس رو از هر سوراخی هست گیر بیارید و انوقت برید یه جای خلوت که هیچکس نباشه بشینید بهش گوش بدید تا غم دنیا یکسره از سرتون بپره.از طرف ما هم خیالتون جمع باشه اگه توی خیابونی جائی شما رو دیدیم به روتون نمیاریم.حله؟
لینک:اگه نمیدونید دجا وو یعنی چی یه سری هم به اینجا بزنید
لینک 2:ببینم!دیگه خبر خالکوبی کردناتونو باید از پسر همسایه بشنوم؟

چهارشنبه، مرداد ۱۸، ۱۳۸۵

هشتمین روز هفته

قدیما اسم بچه هاشونو میذاشتن:رجب,شعبان ,رمضان,محرم,صفر
حالا میذارن:تیرداد,مهرگان,آبان,آذر,بهمن
!سلیقه ها بد جوری عوض شده
...پ.ن.لابد بعدا هم اسم بچه هاشونو میذارن:آوریل ,می ,آگوست

سه‌شنبه، مرداد ۱۷، ۱۳۸۵

کنکور; بهترین دوست دخترها

چند وقت پیش توی روزنامه خوندم که در طی یک نظر سنجی که سالهای سال از زنان و دختران آمریکائی انجام میشده آنها همواره الماس رو محبوبترین چیز در نزد خودشون میدونستند.اونوقت بود که فهمیدم که این ترانه معروف مریلین مونرو با نام " الماسها بهترین دوست دخترها هستند"همچین چیز بی ربط و الکی ای هم نبوده.البته در همون خبر اشاره میکرد که آخرین باری که این نظر سنجی انجام شده الماس جای خودش رو به تلویزیون پلاسما داده.پیش خودم فکر کردم آدم وقتی یه نگاهی به دور و بر خودش میندازه میبینه که در مملکت ما نه الماس و نه تلویزیون پلاسما نمیتونه مطاع محبوب جامعه نسوان ما باشه.عوضش وقتی آدم یه نگاهی به نتایج کنکور امسال میکنه که دختران در 4 تا از 5 رشته اصلی رتبه اول رو کسب کردند به این نتیجه میرسه که در مملکت ما احتمالا آن چیزی که محبوبیت داره کنکوره و لا غیر.البته از طرفی این اتفاق میتونه اتفاق فرخنده ای باشه زیرا به نوعی پایانیه بر یکجانبه گرائی ای که سالها در این زمینه به نفع پسرها در جریان بوده اما خب باید دید چه علل و عواملی باعث این رویکرد شیفته وار دختران به کنکور شده.یادمه در فیلم دزدان دریائی کارائیب در صحنه ای که کاپیتان جک اسپرو(جانی دپ)داشت با ویل ترنر(ارلاندو بلوم)شمشیر بازی میکرد هنگامی که مهارت اونو در شمشیر بازی دید با طعنه بهش گفت:نکنه عاشق دختری هستی و چون جرائت ابراز علاقه به اون رو نداری به شمشیر بازی رو آوردی؟-که البته دقیقا همینطور هم بود
حالا از این حرفها گذشته جدا واسه من جای تعجبه که دخترها که امسال در چهار رشته کلیدی تونستند اول بشند چطور از اول شدن در رشته کم اهمیت تر زبان باز ماندند .به هر حال امیدوارم سال بعد دختران عزیز مملکت ما بتونند با فتح سنگر باقیمانده کار رو یکسره کنند

یکشنبه، مرداد ۱۵، ۱۳۸۵

مهرورزی با اسرائیل

راستش ما که وقتی بچه بودیم مردمان اسرائیل رو یک مشت وحشی صهیونیست خیانتکار تصور میکردیم که مدام هم در حال شکنجه دادن فلسطینیهای بدبختن و هیچ تفریحی هم جز اینکار ندارند و مسلما ریشهء تمام این تصورات سورئالیستی ما هم چیزی نبود جز برنامه های سیمای جمهوری اسلامی که مخصوصا در اون مقطع تلویزیون براشون بیش از وسیله ای برای متنبه کردن توده ها نبود.خلاصه همه اینها رو گفتم که به اینجا برسم که ما تو این چند شبه چندین بار از طریق تلویزیون شاهد تصاویری از تظاهرات طرفداران صلح در تل آویو بودیم که در نوع خودش برای ما منظره کمیاب و بدیعی بود.آخه درسته که نشان دادن چنین تصاویری به هر حال نشانه ای از موج تاثیر گذاری از مخالفت در قلب سرزمینهای اشغالیه اما به هر حال چنین تصاویری ممکنه به طور ناگهانی باعث این توهم در بینندگان بشه که بابا اسرئیلیها هم مثل ما آدمند و از اون بدتر اینکه که کشورشون هم نه تنها پیشرفته اس بلکه اینقدر دموکراته که میشه توش تظاهرات ضد جنگ هم راه انداخت.اوخ اوخ

شنبه، مرداد ۱۴، ۱۳۸۵

زمزمه

اگه بخوام خود خود خودم باشم
اونوقته که باید یه تنهائی عمیق و اگزیستانسیالیستی رو تحمل کنم
تکلمه:بادبانها رو بکشید!مستقیم به همون سمت حرکت میکنیم