جمعه، فروردین ۰۲، ۱۳۸۷

مرگ در پشت چراغ قرمز

یکی بود ,یکی نبود.ما یه خان دائی پولداری داشتیم که 7-8 سال پیش اومد عید خونهء بزرگ فامیل ما که ما هم اونجا بودیم. نه گذاشت و نه برداشت گذاشت تو کاسهء پسر عمهء ما که تو چرا اینقدر کوچولو موندی با این سن و سالت؟!؟! اون بنده خدا هم از این حرف خیلی ناراحت شد ,این گذشت تا 2-3 سال بعدش که اون پسر عمهء ما بنده خدا در 23 سالگی سرطان گرفت و مرد و تا 7-8 سال بعدش که الان باشه و دختر اون خان دائی شوهر کرده همین تازه گیها, حالا نه تنها که دختره همه جوره سره از شوهرش که دست بر قضا قد شوهرش دقیقا هم اندازهء قد اون پسر عمهء خدا بیامرز ما هم هست .خلاصهء حالا هر چی که هست و هر چی که نیست خان دائی از این وصلت حسابی ناراضیه اما هیچ کاری هم از دستش بر نمیاد. به هر حال نتیجهء اخلاقی اینکه هیچوقت دیگران رو مسخره نکنید چون حتما یه جورائی به سرتون میاد!
پانوشت:فکر کنم دیروز پشت چراغ قرمز یه نفر مرد.ما پشت چراغ بودیم که دیدیم که چراغ سبز شد اما ماشینهای جلوی ما حرکت نمیکنند, از بغل که انداختم دیدم رانندهه سرشو گذاشته رو صندلی و تکون نمیخوره. ما که نمی شد وایسیم اما خدا کنه زیاد مشکل جدی ائی براش پیش نیومده باشه, هر چند که تجربه نشون داده که توی این دنیا خوش بینی مصادفه با حماقت!

چهارشنبه، اسفند ۲۹، ۱۳۸۶

گنگ خواب دیده

در اون شبی که قرار بود چهارشنبه سوری باشه مام در گوشه ای نشسته بودیم و می خوردن حریفان رو نظاره میکردیم که دو تا پیرزنه اومدن و به ما ملحق شدن. صدای انفجار از هر سو بگوش می رسید که یکی از پیرزنا گفت:یعنی میشه شماها یه انقلاب دیگه راه بندازید تو این مملکت؟ ما رو میگی؟پیش خودم گفتم تو رو خدا ببینا! یه بار رفتن انقلاب کردن و مملکتو همه جوره ترکوندن حالا دنبال بقیه اش میگرده! والا حالا خوبه که یه پاشم لب گوره و این حرفها رو میزنه!
پانوشت:یه اتفاق بدی افتاده! یه فیلمی بود که فقط من دیده بودم و خیلی هم فیلم قشنگی بود اما حالا هر چی فکر میکنم یه ذره از داستانش رو هم یادم نمیاد.من یه چیزی رو که خیلی دوست داشتم حتی دیگه نمیتونم به یاد بیارم و این فاجعه اس!

دوشنبه، اسفند ۲۷، ۱۳۸۶

آخرین روزهای جمهوری

یه مقاله میخوندم که توش یه سوال جالبی رو مطرح کرده بود: اینکه چرا وقتی فوتبالیستها وقتی یه فرصتی گلزنی رو از دست میدن دست به موهاشون میکشن؟ آیا تو اون شرایط میخوان موهاشونو مرتب کنن؟ یا متلا چرا وقتی اخراج میشن دستاشونو جلو صورتشون میگیرن؟ در ادامه نویسنده میگفت که تمامی اینها به نوعی برای ارضا حس لامسه انسانه که که یکی از حواس پنجگانه اس وارضای اون نقش مهمی در آرامش بخشی داره.خب انسان در هر دوره بنوعی این نیازشو باید ارضا کنه و این نیاز در هر کسی هست که با خیلیا هم قابل بر طرف شدنه اما اگه قرار باشه من کسی رو بطور خاص بغل کنم باید بگم که گوشه گیر و خجالتی تر از این حرفام و در نتیجه فکر کنم الان فقط یه نفر باشه که بخوام بغلش کنم که احتمالا اون یه دونه رم اون نخواد!! اما از این گذشته و در راستای همون مقاله هه ما برای بغل کردن همه دربست آماده ایم و مخلص همه هم هستیم!
پانوشت:تو خیابونا بوی فتنه و توطئه به مشام میرسه و سلطهء شیطان بر جمهوری هر روز بیشتر و بیشتر میشه, من از اینهمه فساد خنده ام میگیره و پیش خودم فکر میکنم: خب عمر این دوره کی تموم میشه به نظرت؟

پنجشنبه، اسفند ۲۳، ۱۳۸۶

بازبینی انتقادی یوسف و زلیخا

خب اینکه هی از از یوسف بابت دست رد زدن به سینهء!! زلیخا تعریف میکنن به نظرم کاملا بی مورد و بچه گانه اس . در یک بازبینی منطقی شرایط می بینیم که یوسفی که یه عمری در کنعان وردست بابای پیغمبرش عینهو بچه مثبتها زندگی کرده بوده چطور می تونسته در یک برخورد ناگهانی با زن برهنه ای به زیبائی زلیخا کاری صورت بده؟ والا اونکه پسر پیغمبر بوده خیلی از اون زرنگتراشم در مواجهه با چنین فرصتی کپ میکردن, تازه اینم داشته باشید که زلیخا شوهر داشته( بعد 2500 سال هنوز که هنوزه این قضیه واسه اهلش تابوئه) و شوهرش ارباب قدر قدرتی بوده به اسم عزیز مصر! در نتیجه اینکه یوسف هیچ هنری نکرده بوده! قصهء یوسف به نظرم فرازهای بسیار بهتری داره که از اونها میشه به بریده شدن دست زنها بر اثر دیدن یوسف یا قضایای تعبیر خواب اشاره کرد و تاکید بر قسمت مذکور بیشتر حکایت از حشری بودن اهل فن داره به نوعی!
پانوشت:راستی فکر کنم شوهر خالمو دیدم تو خیابون, با بابام عینهو کارد و پنیرن و سر همین تو 10 سال گذشته یکبار اونم در حد 3-4 دقیقه بیشتر ندیدمش. تو خیابون داشتیم از کنار هم رد میشدیم که یه نگاه سریع به هم انداختیم, قیافهء اون حسابی داغون بود و قیافهء من از اون داغونتر. اما خب تو چشمامون یه چیزائی بود که ما رو به گذشته های خیلی دور حوالت میداد

چهارشنبه، اسفند ۲۲، ۱۳۸۶

!ذهن خود را آزاد کن

واقعا اینکه میگن آدم باید سعی کنه که مرزهای ذهنی خودشو پشت سر بذاره و در بند متوهمات ذهنی خودش نباشه حرف درستیه اما این چیزیه که ماها کمتر بهش توجه و کمتر از اون بهش عمل می کنیم. قضیه خیلی ساده است خب مثلا وقتیکه خونهء ما زمینش شده متری دو میلیون خب بدیهیه که فرشته شده باشه متری شش میلیون اما هضم کردن چنین عددی تا مدتها برای من راحت نبود, اگه خودم باید حدس میزدم نهایتا می گفتم 4-5 میلیون.به هر حال داستان شوهر کردن این دختر خوشگل تحصیلکردهء اولترا مایه دار خانوادهء ما هم یه چیزی تو همین مایه هاس نتیجه اینکه وقتی الان نرخ معمولی مهریه رو 1000-1200 سکه دور میزنه خب بایدم مهریهء این عزیز مون 3300 سکه باشه اما خب با تمام این اوصاف این نرخ ما رو حسابی شوکه کرد.من باز میگم موضوع اصلا اینا نیست موضوع همینه که ما باید افقهای دید خودمون رو گسترش بدیم و برای هر شرایطی آماده باشیم همین!
پانوشت:در هنگامهء طی طریق با یکی از رفقای مشفق مواجه شدیم با به ظاهر دوشیزه ای با منظری بغایت خلاف آمد عادت.موافق گفت:آخر تا کی از این خواهد بود؟ گفتم مر او را: خمش! که سوای اقتضای شباب بر جلوه گری ,مجاهدت او بر این دگرگونی مرا به یاد امی واینهاوس می اندازد همی. حال اگر به تمامی او نشده همین که از همرنگ جماعت شدن استنکاف نموده او را اجریست ماخوذ!

شنبه، اسفند ۱۸، ۱۳۸۶

در مدرنیته عشق نمی بارد

سوار بی.ار.تی شدم این چند روزا چند بار.هر چی شلوغتر که میشه هم خشونت و هم شوخ طبعی به طرز قابل ملاحظه ای افزایش پیدا میکنه اما تو مترو هزاری هم که شلوغ بشه صدا از کسی در نمیاد منظور اینکه میگن تو خارج عاطفه و اینا نیست سر همین چیزاست دیگه سیستمشون پیشرفته اس اگه ما هم کارمون درست بود عینهو سگ و گربه از سر و کول هم بالا نمیرفتیم
پانوشت:تو تلویزیون میگه ما از کشتار برادران مسلمونمون تو غزه متاسفیم. من موندم ما چرا تو اون 8 سالی که برادران عراقیمونو می کشتیم واسشون متاسف نمیشدیم که سعی کنیم این جنگو یه ذره زودتر تمومش کنیم؟

پنجشنبه، اسفند ۱۶، ۱۳۸۶

تو آن نیستی

آمریکا رو بیین! از یک سال و نیم مونده به انتخابات دارن خودشونو جر میدن. پلاکارد و کمپین و ... .صحبتهای کاندیداهاشونو اگه گوش کنی خدائی خنده ات میگیره, فوق العاده حرفهاشون کلیشه ای و کلیه در حد اینکه ما اقتصاد رو راه میندازیم و از شما در برابر شرکتهای بزرگ حمایت میکنیم و قس علی هذی . تازه همه اینها در حالیه که تو اون نظام چند لایه ای که شهردار و فرماندار و غیره هم همه توسط خود مردم انتخاب میشن و همه زیر ساختها ساخته شده و اکثر کارها هم دست بخش خصوصیه واقعا رئیس جمهور چقدر میتونه تاثیر گذار باشه؟ انتخابات ریاست جمهوری اونها شش ماه قبل از انتخابات رئیس جمهوری ماست اما ما اون که هیچی انتخابات مجلس که همین هفتهء بعد هم هست رو اساسا به تخممون نمی گیریم.حالا بعضیها میگن آقا اونجا دموکراسیه و اینجا فلان, آره اما خدائی نمیشه گفت که اینهمه که اونها واسه زندگیشون برنامه دارن و اینهمه که ما بیخیالیم در سرنوشتمون بی تاثیره
میان پرده:دوست عزیز! من احمق فکر کنم روزی 3-4 ساعت مطالعه میکنم اما همش نه که چرت و پرتهای سیاسی و مطالب مجلات و ایناست در نتیجه دو ساله که یک کتابم نخوندم.زندگی من تو اخبار احمقانه و سطحی, دسته بندیهای زود گذر و وطن پرستیهای احمقانه به سرعت میگذره و منم کاری از دستم بر نمیاد
پانوشت:والا اگه کسی خونده باشه ما قبلا هم در مورد آقای مجید مجیدی گفتیم که این آدم همونطور که از فیلماش بر میاد آدمیه که بسیار جبر گراست . حالا شاهد عینی حرفهای ما رو میشه در برخوردش با اندیشه های سروش دید.یه چیزی رو جدی میگم من مطمئنم که اگه این نظریات سزوش رو با خیلی از رفقای خودم که بچه های پائین هستند و خیلی هم اهل هیئت و اینجور حرفها مطرح کنم مطمئنم که برخوردشون بسیار منطقی تر و بهتر از ایشونه. که مطمئنا قسمت زیادی از چنین رویکردی از خود بزرگ بینی و بی جنبگی ایشون ناشی میشه که اینم چیز تازه ای نیست چه اونجا که توی یه مجلسی میخواست از خاتمی تجلیل کنه با ادعای اینکه من هنرمندم و به دنیا از زاویهء متفاوتی نگاه میکنم اینچنین داد سخن داد که که ای آقای خاتمی من میخوام از ناکامیهای شما تشکر کنم و....

پنجشنبه، اسفند ۰۹، ۱۳۸۶

صلیب شکسته

تو خیابون یه مرده با یه قیافهء فوق العاده زشت و دفرمه داشت گدائی میکرد. مردم هم پشت سر هم بهش کمک میکردند, اینقدر سریع که بیشتر به پرداختن کفاره میموند تا هر چیز دیگه!
میان پرده:دوست عزیز میگم این وسطا باید یه اتفاقی افتاده باشه نه؟ یه اتفاق بد! و الا چه جوریه که دیگه سوراخهای رو دیوار هم می شینند و اسکار رو نگاه میکنند اونوقت من هنرم اینه که 12 ساعت بعد بزنم یورونیوز که ببینم کیا برنده شدن؟ به هر حال منکه بیشتر از بیحالی خودم از شور و اشتیاق بقیه تعجب میکنم
پانوشت:ببین راستشو بگم؟ من از این دهاتیها که میان تهرون بدم میاد. از اون لهجه های ضایعشون ,از اون لباسای تابلشون... نمیدونم اما گاهی مثل نازیها به پاکسازی نژادی هم اعتقاد پیدا میکنم

سه‌شنبه، اسفند ۰۷، ۱۳۸۶

دیالکتیک رنج و لذت

فیلم اورژینال اینروزها کم پیدا میشه اما انصافا که این فیلم منشی چه از نظر مضمون و چه از نظر اجرا فیلم اصیلی به حساب میاد.پوستهء ظاهری قصه در مورد آدمهای مطرود و درک نشده ائی که نمیتونن به تناقضهای درونی خودشون غلبه کنن اما در لایه های زیرین میشه گفت این فیلم یه کار فلسفیه که به بررسی مقولهء رنج و لذت در زندگی انسان میپردازه و اون فلسفهء قدیمی رو تائید میکنه که"به همراه هر رنجی,لذتی هم خواهد بود" و کسانی که از پدیرش سختیهای زندگی خودشون طفره میرن در نهایت مجبور به تحمل نوع مزمنی از روزمرگی و دلزدگی خواهند بود و به پشتوانهء همین پشتوانه فلسفی از معدود فیلمهائی که علاوه بر بیان مشکل راه حلی هم برای حل اون در آستین داره
پانوشت:Coming from conservative background.sara was surprised to see couples kissing on the street in London
از سوالات کنکور کارشناسی ارشد امسال

دوشنبه، اسفند ۰۶، ۱۳۸۶

تنهائی از نوع دوم

دو جور تنهائی داریم:یکی اینکه فقط خودتیو خودت که میشه انزوا هم بهش گفت که در اینحالت تنهائی در شکل مطلق خودشه مثل اینکه آدم توی یه اتاق تنها باشه, اما یه جور دیگه اش اینجوریه که مثلا تو خیابون و اتوبوس و اینها تنهائی اینجا هم با کسی نیستی اما دور و برت پر آدمه.در بین این دو تنهائی, تنهائی اولی قطعا فساد آوره در اونجا هی می شینی و با خودت حرف میزنی, احساساتی میشی و خلا اطرافت نابودت میکنه اما در حالت دوم بعلت حضور دیگران رفتارهات یه حالت کنترل شده و معقول پیدا میکنه و این فرصت رو پیدا میکنی که نقش یه ناظر رو ایفا کنی این تنهائی میتونه نوعی آرمانی از زندگی باشه.در اینحالت مثلا تمام آدمهائی که صبحها تو خیابون از کنار هم رد میشن هم جز جدائی ناپذیری از زندگی هم اند حتی اگه با هم هیچ رابطه ای هم نداشته باشند. بقولی اصلا تعجب آور نبود که اگه فقط یه نفر روی زمین زندگی میکرد "من" دیگه معنائی نمیداشت.احساس میکنم وبلاگ من هم یه چنین حالتی رو داره
پانوشت:اولش یه چیزائی گفتی که فکر کردم یه چیزائی بلدی اما بیشتر که صحبت کردی فهمیدم که اصلا هیچی بارت نیست! (از بیانات استاد در روز دفاع از پروژه)
پانوشت2:یکی از روزنامه ها چند روز پیشا تیتر قشنگی زده بود:"پیرمردها در اسکار سرزمینی دارند!"

شنبه، اسفند ۰۴، ۱۳۸۶

آبهای مرده

خب دکتر جون! تو به من گفتی که: "بجای اینکه زور بزنی که حرفهای مفید تر بزنی این چرت و پرتهائی که به مغزت میرسه رو بنویس تا بلکن من از طریق اونا روانکاویت کنم", باشه! راستش من خیلی خیلی کم خواب می بینم اما روزا که بیدارم دائم این خیال به سرم میزنه که من یه زنی دارم که از دست من خیلی ناراحته, از اینکه چرا ما اینقدر فقیریم و اینکه من چرا مثل شوهر های مردم زرنگ نیستم.قیافهء زنم یادم نیست اما تقریبا آدم سر به زیر و مظلومیه .میدونی؟ما بچه ائی نداریم یعنی فکر کنم اصلا بچه دار نمی شیم, ما هیچ فامیلی هم نداریم. فکر نمیکنم زیاد هم همو دوست داشته باشیم, به نظرت اینا کمک می کنه به فهم صورت مسئله؟
میان پرده:دوست عزیز خدائی ما چقدر بی ادبیم؟ میدونی تازگیها چه لفظی افتاده تو دهنم؟ کی.ر تیز بازی! آخر خنده اس تو نمیری!
پانوشت:یکی از دخترائی که سابق بر این بچه محل ما بود هم بازیگر شده, منکه ندیدم اما میگن توی یکی از تبلیغای پی.ام.سی بدون حجاب اسلامی بغل یه پسره تو رختخواب خوابیده و با هم یه چیزایی رو تبلیغ میکنن....چه میدونم والا!

چهارشنبه، اسفند ۰۱، ۱۳۸۶

راه طولانی تا آزادی

نمیدونم شما اون حکایتی که تو کتاب بینش دبیرستان بود رو یادتونه یا نه؟ اون حکایت اینجوری بود که یکی میاد در مجلس یکی از بزرگان دین(میرزا جواد آقای ملکی تبریزی!!) و غیبتی میکنه اونهم ناراحت میشه و میگه:تو با این حرفت 40 روز منو به زحمت انداختی!.حالا داستان ما با کانال Vh1 هم یک چنین حالتی داره اونم اینجوری که یه چیزی حدود 30-40 روز پیش Vh1 در دو روز پشت سر هم یه کلیپی پخش کرد که بر خلاف همیشه از نوشتن اسم و مشخصات این آهنگ خودداری کرد منم که به شدت از سبک متفاوتش خوشم اومده بود در تمام این مدت مترصد فرصتی بودم که این کلیپ رو از اون کانال یا هر کانال دیگه ای ببینم اما خبری نشد که نشد. در نهایت ما به لطایف الحیل و از روی کارای دیگر این خواننده تونستیم که این آهنگ رو پیدا کنیم و به این درد خانمان سوز خاتمه بدیم.بقول تیمسار خسروانی: آقا شما نمیدونید که من در این مدت برای رسیدن به مشخصات این آهنگ چه ها که نکشیدم!
میان پرده:دوست عزیز هی دلم میخواد داد بزنم که:بسه دیگه! ولم کنید! اما می بینم که از شعاع یک کیلومتریم هم یک نفر رد نمیشه!
پانوشت:من واقعا از این رویکرد ساختار شکن و مستقل حسین درخشان خیلی خوشم میاد اما به نظرم پاشنهء آشیل حرفهاش اونجاست که نمیتونه دلیل منطقی ای بیاره که چرا رابطه با آمریکا در حال حاضر به ضرر ماست؟ بعبارتی یه جور هیولای الکی ساختن از آمریکا.

چهارشنبه، بهمن ۲۴، ۱۳۸۶

آتلانتیک سیتی

این آرمانگراها واقعا آدمهای دوست داشتنی ای هستند.مثلا تو همین آمریکا, این باراک اوبامائی که تا دوسال پیش کمتر کسی می شناختش داره هیلاری کلینگتونی رو شکست میده که تو 10 سال گذشته هر حرکتش برای رسیدن به ریاست جمهوری حساب شده بوده.واقعا هم شاید برای بهبودی اوضاع آمریکا هیلاری آدم بهتری باشه اما مردم انگار این سیاهپوست لاغر ,مودب و کم تجربه خیلی بیشتر به دلشون نشسته. هر چند که از دل یه چنین انتخابهائی گاهی آدمهائی مثل هیتلر, مائو و لنین هم سر در آوردن اما هنوز که هنوزه این حس آرمانگرائی و امید به آینده, اینکه رویائی ها و گمنام ها هنوز هم میتونن برنده باشن واقعا معرکه اس!
میان پرده:دوست عزیز! من نمیدونم این چیه تو وجود ما که آخر سر هر جوری هست ما رو به تباهی میکشه حتی آدم زبر و زرنگی مثل تو رو!
پانوشت:این یارو همسایهء ما بود دکتره که من هی میگفتم محافظه کاره, آداب معاشرت بچه هاش بلد نیستند و نظمو ترتیبش حالمو بهم میزنه و اینا.برندهء جایزهء کتاب سال شده بچه ام! پا تلویزیون بودیم که دیدیم یه دفعه این رفت رو سن و جایزه رو از احمدی نژاد گرفت. اونم نه بخاطر هر کتابی ها! اطلس تالیف کرده, پشمام ریخت خدائی! حالا ما رو میگی؟ دریغ از یه تبریک خشک و خالی که بهش بگیم ,اصلا به روی خودمون هم نیاوردیم!

سه‌شنبه، بهمن ۲۳، ۱۳۸۶

تو را در آینه دوست خواهم داشت

ما خوشبختانه توی خوب دوره ای زندگی میکنیم دوره ای که تمام ائیدولوژیها شکست خورده اند و دیگه کمتر خری پیدا میشه که پشت علمی سینه بزنه و احیانا جونشو فدا کنه.میشه گفت که هممون یه جورائی فهمیدیم که هر کی هم که بیاد و بره همه سر و ته یه کرباس اند و اگه تغییری هم قرار باشه اتفاق بیفته حاصل نمیشه مگر در دراز مدت و اونهم در یک بستر آرام.بقول پست مدرنیستها که فرهنگ برتری وجود نداره آنچه که هست مجموعه ای از خرده فرهنگهاست که همشون هم میتونن جای خودشون قابل احترام باشند.خب انگار بشه در چنین شرایطی به آخرین حرفهای شاه در خاک ایران دوباره گوش کرد:
-اعلیحضرت چه توصیه ای به مردم ایران دارند؟
-حفظ شرایط موجود و انجام وظیفه بر اساس میهن پرستی
میان پرده:دوست عزیز من احساس میکنم دارم به اون چیزهائی تبدیل میشم که یه عمری دنبالشون بودم و هرگز بهشون نرسیدم, حس میکنم دارم به گاو مشد حسن تبدیل میشم!
پانوشت:خب خوبیش اینه که منو داداشم جفتمون چپ دستیمو با اینکه موس اینور باشه مشکلی نداریم...اه صبر کن ببینم این ماوس که سمت راست میز ماست که!!

یکشنبه، بهمن ۲۱، ۱۳۸۶

نامه ای به یک دوست عزیز

دوست عزیز! بعد اینهمه مدت و در اوج فشار همون موقع که دلم میخواست هر جوری که هست از دست خودم فرار کنم یاد تو افتادم, یاد اینکه چقدر با تو خوش میگذشت ,میدونی ما هیچوقت با هم بحثمون نشد هیچوقت! یه دفعه به این فکر افتادم که بعد اینهمه پیچوندن و دو دره بازی و بی محلی اگه یه زنگ بهم میزدی و میگفتی که بریم فلان جا من مثل همیشه لحظه ای هم معطل نمیکردم. بعضیا میگن مریضی, بعضیا میگن معتاد شدی, بقیه هم میگن زن گرفتی خودتم که یه چیزایه دیگه ای میگی.هیچ مهم نیست. راستی یه چیزی! من از اینکه بعضیا یه تمی رو تو وبلاگشون هی تکرار میکنن خیلی خوشم میاد دوست عزیز, به سرم زده که از این به بعد یه حرفهائی رو به تو بزنم, آخه تو از معدود آدمائی بودی که وقتی از زندگی من رفت دلم براش تنگ میشد.خب بسه دیگه پس ببینیم چه جوری میشه دیگه! باشه؟
پانوشت:هر که گریزد ز خراجات شاه....خار کش غول بیابان شود

یکشنبه، بهمن ۰۷، ۱۳۸۶

بیشتر از این دیگه خیالی نیست

یه جوری بهم نگاه کرد که آره... میتونی خاطرات مشترکمونو مرور کنی! منو میگی!با گریه افتاده بودم به دست و پاشو به خاطر اینهمه سخاوت ازش تشکر میکردم(آقا دارم جدی صحبت میکنم!)
پانوشت:میگفت:شد که یه روزهائی همزمان عاشق 3-4 نفر با هم بودم
گفتم:باریکلا! تو همیشه حرومزادهء اورژینالی بودی!

چهارشنبه، دی ۱۹، ۱۳۸۶

به طرز مایوسانه ای نیازمند

با اینکه سعی میکنم هر چه کمتر و کمتر متعصب باشم اما باز هم آدم می بینه که بالاخره یه جائی هست که نمیشه سازش کاری کنی و باید محکم سر جات وایسی.گاهی موقعها جز توبه و انقلاب و مرگ راه دیگه ای نیست...
پانوشت:عشقبازیهای من و رادیاتور اتاقم هرگز به پر حرارتی این روزها نبوده!

دوشنبه، دی ۱۷، ۱۳۸۶

مدارج معتبر

توی اون سرمای اونشب خرگوش کوچولو یخ زده بود اما احتمالا اینو فقط خودش میدونست که علت
مرگش سرما نبوده...
پانوشت:با یه حساب یر انگشتی سطح علمی آپارتمان ما از دانشکده ای که توش درس میخونم بالاتره! به این ترتیب که ما تو این ساختمون 5 واحدی 2 تا دکتر داریم اما تو کل دانشکده مون همش سه, چهار تا دانشجوی دکترا داشتیم اونم تو دانشگاه آزاد, در حالیکه اون دوتا دکتر ساختمون ما اساسا خودشون استادهای دانشگاه سراسرین که هیچ یکیشون تو مرکز تحیقیقات زلزلهء دانشگاهشونم هست(رشتهء خود من!) و واسه خودش شاخیه! اما با همهء این مقامات بالای علمی از نظر شعور اجتماعی این دکتر های ما دوزار هم نمی ارزن. متاسفانه از فهم شعور خود و زن بچه هاشون که بگذریم دریغ از یه ذره ملاحظه که اینا داشته باشن. به برکت وانی که یکیشون نصب کرده و مصارف غیر مترقبهء دیگه! مصرف آب آپارتمان ما راحت یه چیزی حدود 1.5 برابر الگوی مصرف از آب در میاد و زرت و زرت هم بهمون هشدار میدن.اون یکیشونم با اینکه طبقهء اول می شینه چنان شومینه رو تا ته زیاد میکنه که بیا و ببین .والا ما بیسوادای طبقهء آخر که پشت بوم رو سرمونه میگیم مردم گناه دارن و روشن نمی کنیمش اما دکترمون انگار نه انگار!خلاصه اونائی که میگن تحصیلات فهم و شعور میاره گه خوردن آقای فردوسی پور! اصلا به تخمم که مثل این حرومزاده ها خر خون نبودیم که بعدش بخوایم پشت این مدرکا هر گهی که دلمون میخواد بخوریم!

چهارشنبه، دی ۱۲، ۱۳۸۶

تهران برف ندارد

در تهران ما زیاد برف نداریم-در نتیجه ایندفعه که بعد مدتها اومد و نشست کلی تعجب کردم- اما اگر هم بیاد احتیاجی به پارو کردنش نیست چون سه سوت آب میشه. به هر حال اگر هم آب نشه فکر نکنم کسی پیدا بشه که بیاد پاروش کنه چون دیگه کسی با این پولها حاضر به انجام اینکارها نیست
نمیدونم حالا یا جدی جدی تهران اینجوریه یا هم اینکه من دارم اینجوری می بینمش!
پانوشت:اوه, آره منم یه بار تو عمرم تاثیر گذار بودم! اونموقع که پارسال نون خشکهای بابامو دزدیدمو ریختم واسه کبوترا! اینکار بابامو چنان متحول کرد که بعد از اونروز نه تنها هر چی نون خشک داشتیم ریخت واسه پرنده ها که رفت از هر کجا هم که تونست نون خشک آورد واسشون-آخه ما کلا زیاد هم نون خشک تولید نمی کنیم- اما وقتی دید تمام اینها هم کفاف گرسنگیشون رو نمیده رفت و دو گونی گندم هم واسشون خرید و آورد-باور کنید یا نه ارزن از گندم گرونتره اینجا!-

سه‌شنبه، دی ۱۱، ۱۳۸۶

بدبختی برای همه

میدونی؟ من با اون دورهء بعد از جنگ بیشتر از حالا حال میکردم. اونموقع بجای سهام عدالتو رفاه اجتماعی و اینجور چرت و پرتها از نظر فلسفی رو مردم کار میکردن, اینجوری که :آی مردم خیال نکنید که بقیهء دنیا هم خبریه, همه بدبختن! تو آمریکا که همه با تفنگ افتادن به جون هم و دارن همدیگه رو میکشن, تو اروپا هم که طلاق و خود کشی و افسردگی بیداد میکنه ,عربها هم که هر چی پول دارن میدن به آمریکا و سلاح میخرن و ... اما از وقتی قرار شد یه ذره لای درها باز بشه که ما هم ببینیم که اونور دنیا چه خبره دیگه هر چقدرم که وضعمون بهتر شد بازم راضی نشدیم که نشدیم.دوستم میگفت اونموقع مردم راضیتر از حالا(دوسال پیش بود) بودن گفتم: البته! چون همیشه حماقت به طرز عجیبی ارضا کننده اس!
پانوشت:"در واقع اين گذري است از موضعي مترقي (يعني پذيرش کورکورانه مدرنيته، جايگزيني کهنه توسط نو) به موضع مقاومت ( که شامل مقاومت در مقابل «نو» مي شود وقتيکه اين «جديد» مرادف خفقان بيشتر، سازگاري و تطبيق و همرنگي با جماعت و هم شکل سازي است)....پازوليني البته به دليل همجنس گرا بودنش به اين امر بسيار حساس بود.او بيم داشت که اين گرايش او نيز در هنجار هاي عادي حل و جذب شود ( او مي نويسد: اينکه همجنس گرائي پذيرفته شود غير قابل تحمل است) زيرا اين امر براي او بيشتر به عنوان يک چالش اهميت داشت تا تعلق و وابستگي به يک گروه و دسته."
مقاله ای بسیار جالب در مورد پازولینی و تفکرات خاصش.خوندنش به تمامی عزیران توصیه میشه.