دوشنبه، مرداد ۲۹، ۱۳۸۶

نگاه غیر بهینه

واقعا واسه من جای سواله که مردم تو این دوره زمونه که هر کس و نا کسی موبایل تو جیبشه برا چی ساعت مچی دستشون میکنند که هیچ تازه کلی هم پول خرج ساعتهای شاختر میکنن؟.انوقت همین آدمها وقتی من بهشون میگم که خب چرا آدم یه N95 نخره که هم عکسهای خدائی میگیره هم فیلمبرداریش فوله میگن خب ما با همین پول میتونیم به موبایل معمولیتر, یه ساعت مچی, یه دوربین عکاسی و ... بخریمو حالشو ببریم.خب اسم این ایرانی بازی نیست! ایرانیا تا قبل از اینکه اعلیحضرت پول نفتو پمپاژ کنه تو زندگیشون تو همون اتاقی که میخوابیدن تو همونجا غذا میخوردن, از مهمونهاشون پذیرائی میکردن و ... یعنی عینهو صحنهء تئاتر یه جور استفادهء بهینه.بی تعارف فرهنگ ایرانی اوضاعش خیلی خراب شده هیچ چی اینجا بهینه نیست! به هر حال من در اقلیتم ...میدونم!
پانوشت:تاریخ تولد بیلی کاستیگان(دی کاپریو) تو مرحوم فقط دو روز با تاریخ تولد من اختلاف داشت!

شنبه، مرداد ۲۷، ۱۳۸۶

محبوبیت روز افزون

-بابا!همسایه ها کاغذ نوشتن گذاشتن رو شیشهء ماشین که اگه یه بار دیگه ماشینتون رو بغل در پارکینگ ما پارک کنید هر چهار تا چرختون رو پنچر میکنیم!
-(با خنده)اه ؟....باشه!
پانوشت:یکی از فک و فامیلهای مایه دار ما با چند تا کلفت تر از خودش یه بیمارستان(فکر کنم تو حوالی سعادت آباد) راه انداختن که اسمشو گذاشتن پارسیان.خب اگه هر جای دیگه غیر اینجا بود مدیر عامل و مسئولان بانک پارسیان میرفتن یه شکایت جانانه از اینا میکردن که فلان فلان شده ها شما به چه حقی اسم تجاری بانک ما رو گذاشتید رو بیمارستانتون؟ اما اینجا ....آره دیگه اینم یکی از اون هزاران حقیه که تو این مملکت ضایع میشه و کسی به فکر زنده کردنش نیست!

پنجشنبه، مرداد ۲۵، ۱۳۸۶

عروسی خون

حالا اگر هم وضع مالیم اینقدر خراب بود که کارم به کمیته امداد و این حرفها میکشید و جیره خور گداخونهء امداد میشدم باز هم عمرا بود که توی مجالس عروسی دسته جمعیش شرکت کنم.عینهو مراسم عروسی همجنس بازها زنها و مردها رو دو تا دو تا بغل هم میشونند و قس علی هذا.بابا اینکه آدم دنبال جشن عروسیو این مسخره بازیها نباشه واسه خودش کلی کلاسه.تو نمیری از خدامه که اصلا جشن عروسی ای در کار نباشه با خود طرف پاشی بری محضر و تمام!.خیلی مستقل و با اعتماد به نفسو این حرفها نیست؟
پانوشت:نزدیک بود تو اتوبان چپ کنم.به نظر خودم اینجوریا نمیومد اما یکی از بر و بچ سابقه دار که عقب نسشته بود میگفت اینجور که تو ماشینو جمع کردی اگه 5 نفر نبودیم یا ماشین پراید بود کله کرده بودیم.یه حساب کردم دیدم باید خدا رو شکر کنم که اینجوری نشد چون عوض اینکه خودم بمیرم و راحت شم(آخه کمربندمو بسته بودم!) من میموندم و یه ماشین اسقاطی و 4 تا جنازه اونوقت کی میخواست جواب بابا ننهء اینا رو بده؟

چهارشنبه، مرداد ۲۴، ۱۳۸۶

تهران و دیگر هیچ

خب نمیشه آدم تمام عمرشو توی فضائی زندگی کرده باشه و اون اتمسفر روش تاثیر نگذاشته باشه در این راستا سعی کردم نت ها و فیش هائی که از تهران تو ذهنم مونده رو بریزم بیرون و یه مروری بکنم.دنبال دلیل خاصی هم نباشید که همانند زندگی در خود تهران اینهم دلیل خاصی نداره:
قبل از هر چیز تهران یه عالمه ماشینه که در محاصرهء دودهای خودشون تو خیابون گرفتار اومدند .تهران یعنی بهشت مسافر کشها, یعنی همه چیز در ماشینهای سواری از رابطه با فواحش تا زندگی خانوادگی ,از گردشهائی که جز علافی تو خیابونها آیندهء دیگری واسش متصور نیست تا خف گیری و تجاوز, تهران یعنی زندگی در سطح یعنی فقدان زندگی زیر زمینی یعنی جای خالی ترنهای هوائی ,یعنی یه عالمه جای خالی از تو خیابوناش بگیر تا توی آدماش ,تهران یعنی آدمهای خوبی که بد شدند یعنی آدمهای بدی که خوب بودن رو هنوز از یاد نبردن, یعنی نابودی همه چیز به امید ساختن چیزهای بهتر ,تهران یعنی شهر ممنوعیت همه چیز,شهر یک عالمه پنهان کاری,تهران یعنی ممنوعیت و آزادی همه چیز بطور همزمان ,یعنی شلوغی خیابونها در 365 روز سال, یعنی ناهارهای 500 تومنی ,یعنی سمبوسه و فلافل و پیتزا و شهری که از فست فود فقط ساندویچ کالباس براش مونده, تهران یعنی شرابخانه های تعطیل شده و ایستگاه های متروی هنوز باز نشده, یعنی شهر به ظاهر باکره ها ,یعنی محل نبرد بی امان سنت و مدرنیته و رویش آرام اما بی امان پست مدرنیته, یعنی زندگی دیجیتالی بعنوان آخرین راه فرار از بن بست, یعنی شهر دور برداشتن دو جنسه ها ,شهر زرنگها و پرروها و حرومزاده ها, یعنی مزاحمت خیابانی یعنی شهر همجنس بازی در بی سر و صدا ترین شکل ممکن,یعنی شهر فاکرها یعنی جائی که حتی زنها هم ادعای فاکمن بودن دارند , یعنی شهر خود ارضائی یعنی انکار هر کاری که کردی و میکنی و ادعای کارهای دیگه رو کردن, تهران یعنی رقصهای حال بهم زن یعنی آدمهائی که رقصیدن بلد نیستند,تهران یعنی یه ذره انسانیت و در نهایت تهران جائی است حدفاصل بمبئی و لوس آنجلس!

شنبه، مرداد ۲۰، ۱۳۸۶

موقعیتهای برابر

-تو نمیری منکه باورم نمیشه حاجی لک لک!اینا که تا 5 سال پیش هیچی نداشتند حالا صاحب 3 میلیارد ثروت شدند
-عقله دیگه.دفتر متری 500 هزار تومنو خریدند تبدیلش کردند به مغازهء متری 30 میلیون تومن
-الله اکبر! البته خدا کنه داشته باشند,بابا بنده خدا باباش 3 تا پسر داره باید اینا رم تامین کنه دیگه
-خب بابای تو هم 3 تا پسر داره!
- اکه....گور بابای علی!
پانوشت:من به نوع مزمنی از سندروم سینوسی مبتلا هستم.و این یعنی اینکه من اگه توی هر بازهء زمانی دیگری الا 70 سال اخیر به دنیا اومده بودم تا حالا 100 بار مرده بودم.باید خدا رو شکر کنم

جمعه، مرداد ۱۹، ۱۳۸۶

مردی که بزرگترین دوست خودش بود

میخواستم مثل همه دنبال یه بهانه ای برا نوشتن از برگمان بگردم که دیدم شب هفتش هم گذشته و تا چهلمش هم مسلما هیچ انگیزه ای برا نوشتن نخواهد موند در نتیجه بی هیچ بهانه ای میریم سر روضهء خودمون.قبل از اینکه ببینیم برگمان چه جور کارگردانی بوده نحوهء زندگیش برای من جذاب و دوست داشتنیه.اون89 سال زندگی کرد, 5 بار ازدواج و پدر 9 تا بچه بود که 7 تاش ثمره این ازدواج ها بود و دو تای دیگه اش هم میوهء روابط عاشقانهء پر تعدادش.اون هرگز برای این بچه ها پدر خوبی نبود و شاید اصلا متوجه نشد که اینها کی بزرگ شدند.خب من با اینکه هرگز نخواهم توانست مثل اینگمار برگمان زندگی کنم اما نمیتونم از تحسین آشکار و پنهان شیوهء زندگیش خود داری کنم اون بخوبی شیوه بهره گیری از فرصتها و کامجوئی از دقایق رو میدونست , با قیافهء نه چندان جذابش خیلی بیشتر از جیمز دین رودلف والنتینو و الویس پریسلی(که اسطوره های جنس مخالف در زمان خودشون بودند) تونست با زیبا رویان زمانه(که اکثرا هم بازیگرهای فیلمهاش بودند) حشر و نشر داشته باشه.بی محابا ازدواج و بی محاباتر به ازدواجهاش خیانت میکرد و هیچ کس و هیچ چیز نمیتونست جلوشو بگیره.دست آخر هم وقتی هر فیلمی که دلش خواست ساخت و هر کاری دلش خواست کرد با پشت پا زدن به همه چیز به جزیرهء مورد علاقه اش رفت تا بدور از هیاهو برای خودش در یک آرامش مطلق روزگار بگذرونه.اما دنیاست دیگه حتی اگه برگمان هم باشی دست آخر باید برسی به سارا باند که دلزدگی از دنیا و ما فیها توش موج می زنه و انگار دیگه جز مرگ هیچ راه دیگه ای نمونده
اما علیرغم اینهمه طرفدار و موفقیت وقتی پای 10 فیلم برتر تاریخ سینما وسط میاد اسم از فیلمهای هر کسی میاد الا فیلمهای برگمان,از کوبریک و هیچکاک پایبند به زندگی زناشوئی تا ژان رنوار جنگ زده و مورنائوی جوانمرگ و اورسن ولزی که کمتر موقعی تونست فیلم مورد علاقهء خودشو بسازه اما خبری از کارهای برگمان نیست که نیست
حالا منم اجازه میخوام همونطور که خود برگمان به راحتی میگفت که تمام کارهای اورسن ولز و ژان لوک گدار از نظرش خسته کننده اند بگم که از نظر منم حداقل 50% کارهای خودش چنین وضعی رو دارند و واقعا کم مایه تر از اونی هسنتد که ارزش اینهمه توجه رو داشته باشند
پانوشت:از این مقدار انزوا ...خسته ام!

سه‌شنبه، مرداد ۱۶، ۱۳۸۶

جناب سیب منتظر نیوتن بود

اونروز, روز شاهکار سارا بود. از 5 تا بوتیک 5 قلم جنس کش رفته بود و 500 هزار تومنی رو شاخش بود, ایندفعه قصد فروش نداشت, اونا رو واسه مصرف شخصی میخواست, همه چیز داشت به خوبی پیش میرفت تا این که سوار تاکسی شد و راننده تاکسی هم پیچید تو یه کوچه باغی و به اتفاق دوستاش حسابی از خجالتش در اومد ,اونها از کیفش هم غافل نبودند با این تفاوت که اونها این لوازمو واسه مصرف شخصی نمیخواستن...(اقتباسی از یکی از داستانهای آلیسیا گیفورد)
پانوشت:پیداش کردم! فیلم مورد علاقهء بچه گیهامو پیدا کردم! ایناهاش!فکر نمیکنم بیشتر از 8 سالم یوده باشه وقتی این فیلمو دیدم اما از اون موقع تا حالا تقریبا 50% صحنه هاش بطور کامل تو ذهنم مونده بود خیلی دوست داشتم بدونم اسم این فیلم چی بوده تا اینکه تلویزیون بالاخره دوباره پخشش کرد هنوزم به نظرم عالی و هیجان انگیز اومد.حالا به این هم کاری ندارم که از یه چیزی حدود 120 هزار نفر رای دهندهء imdb فقط 120 نفر این فیلمو دیدن و تازه همونها هم نپسندیدنش.واقعا دیدن این شاهکار گمنام و کم ادعا واسم حکم یه مکاشفه رو داشت
جملهء مورد علاقه: آقایون! ما سازمانی برای کمکهای بشر دوستانه نیستیم! کشت و کشتار شغل ماست

شنبه، مرداد ۱۳، ۱۳۸۶

سینمای بی فیلمه

اهالی بخیه و فن خوب میدونند که اینروزها مشروبات موسوم به قوطی ای کم شده و اساسا مشروبات خارجی به کمترین حد خودش در 15 سال گذشتهء بازار رسیده که همهء اینها نشون میده که برو بچ نیروی انتظامی در سراسر کشور کار خودشون رو به خوبی با توقیف محموله های متعدد به انجام رسونده اند اما از آنجائی که تمام هم و غم نیروی انتظامی صرف توجیه کردن مردم برای طرح مبارزه با ناموس شده در نتیجه از انعکاس آنچنانی این قضیه خود داری کرده اند.اما به نظر من علیرغم موفقیت 99.9% آن طرح(طبق دقیقترین نظر سنجی ها) ,میزان موفقیت آن طرح اصلا و ابدا قابل مقایسه با این یکی نیست بنده در اینجا سعی میکنم بطور فهرست وار مزایای این طرح رو خدمتتون عرض کنم:یکی اینکه باعث شده که از خروج بیهوده سرمایه های وطنی برای وارد کردن مواد مصرفی جلوگیری کنه دیگر اینکه نظر به تقلبات عمده ای در توزیع این مواد صورت میگرفت(از قاطی کردن آب تا تولید محصولات مشابه در داخل) اینکار باعث شد تا نیروهای فعال در اینزمینه بجای این رفتار های ناجوانمردانه مبادرت به تولید مشروبات سنتی و دست ساز وطنی کنند که به حق اینکار گام بزرگی برای خودکفایی و ترویج فرهنگ بومی در مملکت بوده و در نهایت اینکه با تولید این مواد در محلهای مصرف و جلوگیری از حمل بارهای بیمورد صرفه جوئی عظیمی در مصرف سوخت صورت گرفته است
پانوشت: اووووه ه ه ه ...من تقریبا 5 ماه بود که سینما نرفته بودم و این واسه من یعنی خیلی,بعید میدونم تو این 10 سال گدشته هرگز اینقدر بین سینما رفتن هام فاصله افتاده باشه. بهر حال بعد از 5 ماه یه روز شنبه به یکی از سینمای میدون انقلاب رفتم تا پیش داغونهائی مثل خودم تلافی این چند وقتو در بیارم اما وقتی می بینی که فیلم روی پرده یه ورسیون دسته دوم و احساساتیه از نجات سرباز رایان(روز سوم) حسابی تو ذوقت میخوره.بابا ما اومدیم اینجا که یه اکشن حسابی , یه فیلم ترسناک درجه دو یا لااقل یه فیلم پورنوی فرانسوی ببینیم اینا دیگه چیه؟ حالا من چه جوری تو این مملکت تارانتینو بشم؟
پانوشت2: یاد اونروزها بخیر که تراویس دوست دخترشو میبرد سینمای محلهء چینی ها که با هم فیلم پورنو ببینن. ما میتونیم اونروزها رو تکرار کنیم؟ نه نه...دیگه نه!

جمعه، مرداد ۱۲، ۱۳۸۶

اثبات مرگ

- ببین حاجی! اینائی که تو میگی اینجوری و اونائی که میگی اونجوری شدن از نظر من اینا اکثرش بر میگرده به خانواده...
- خب همیشه هم اینجوری نیست
-مثلا؟
- مثلا یکی از عموهای من چند تا بچه داشت یکی شون فوق لیسانس عمران,اون یکی فوق لیسانس روانشناسی خلاصه همه موفق ,خانوادشون هم آدمهای مذهبی و معقولی بودن اما یه بچه شون معتاد بد وضعی از آب در اومد ,سه چهار بار کارش به شور آباد رسید تا اینکه الان ده سالی هست که هیچ خبری ازش نیست همینم واسه شون دردسر شده...
- چطور مگه؟
- هیچی دیگه آخه الان که عموه مرده یه خونه بزرگی ازش به ارث مونده که ورثه نمیتونن بخاطرنبود یکی از طرفها آبش کنن تا حالا 100 بار هم تو روزنامه آگهی دادن اما افاقه نمیکنه...
خب! من تا اینجاشو گوش دادم و هاج و واج در جوابش هیچی نگفتم اما به نظر شما چی بهتر بود گفته بشه؟
1 - خدا مرگش بده که با مردنش هم واسه بقیه دردسر درست کرده
2 - پسر عجب خری بوده ها! اگه به اندازه مصرف میکرد میتونست ارثیه رو تصاحب کنه تا آخر عمرش بکشه
3 - حاجی عجب شرایط نا دخ و ناجوری خدا هیچکی رو گم و گور از دنیا نبره
4 - امید داشته باش حاجی! شاید اون الان ترک کرده باشه و از اینا هم بهتر شده باشه!!!
5 - پس نتیجهء اخلاقی میگیریم که تو همیشه تو زندگیت حق انتخاب داری

چهارشنبه، مرداد ۱۰، ۱۳۸۶

دوران سرکشی

آره یکی از بستگان ما یه خری داشت که یه روز گم شد ومعلوم نشد کجا رفته, یه ماه بعد معلوم شد که این خره رفته بوده سه تا آبادی اونورتر تو زراعتهای مردم و هر چی خواسته بوده خورده و هر کاری خواسته بوده کرده و در نهایت در پی آیند یک سلسله روابط عاشقانه با یه خر دیگه دچار بارداری آگاهانه شده بوده,راستش حالا که ما داریم کره خره رو سرپرستی میکنیم من پیش خودم کلی حسرت میخورم که این خره هم رفت و کار بزرگ زندگی خودشو انجام داد و اومد و ما هنوز اینجائیمو و تنها چیزی که واسمون باقی مونده کوهستان بروکبکه...
پانوشت:اوه پسر!نه که تازه گیها هفته ای چند روز از تونل رسالت رد میشم وقتی به تونلهای جاده هراز گذرم افتاد در نظرم مثل تونل وحشت اومد .چه خطرناکه حسن!

دوشنبه، مرداد ۰۸، ۱۳۸۶

پنجرهء عقبی

بی هیچ مقدمه ای میرم سراغ تعدادی از کامنتهای دوستان برای ما ,البته در دوران حال و بصورت واقعی:
-مامان من یه اتاق واسه خودم میخوام....شاطر تواز این خونه برو!(داداش کوچیکه)
-با این طرز صحبت کردنی که تو داری دوست دختر که هیچی فکر کنم زنت هم ازت طلاق بگیره
-اعتماد به نفس در حد بچه گربه!
-حالا که میخوای بری شمال با این دست فرمون حتما قبلش وصیت نامه ات رو بنویس!
-حاجی تو چیکار کردی با خودت؟(منکه میدونم تو هروئینی هستی حاجی!)
-تو چقدر یواش غذا میخوری بابا! فکر کنم وقتی زن گرفتی زنت شامو بذاره جلوتو بگه:شاطر! من دیگه میرم بخوابم توام هر موقع غذا خوردنت تموم شد بیا!
پانوشت:با یه حساب سر انگشتی با دوستان به این نتیجه رسیدیم که اکثر دور و بریهای ما تا چند سال پیش همه پیکان داشنتد (تقریبا تا اوایل دوران خاتمی)

یکشنبه، مرداد ۰۷، ۱۳۸۶

اسامی جاویدان

مطهری, بهشتی, امام ,آزادی, انقلاب ,چمران و ... اینها و چند تا اسم دیگه از این دست کل اسامی خیابانهای شهرهای ایران رو تشکیل میدن.و این در نوع خودش یعنی نابودی کامل هویت شهر های کشور که از اینجا شروع میشه تا نابود شدن بی محابای بافتهای سنتی و فضاهای سبز این مدائن امتداد پیدا میکنه.خب شماها اگه میخواید خونه های جدید بسازید برید تو خیابونهای جدید بسازید اسم اون خیابونها رو هم هر چی خواستید بذارید برا چی همه چی رو به گائیدن میدید دوستان؟
یه چیز دیگه! چند روز پیشا رفته بودم کارت عروسی رو از در خونه یکی از فامیلامون بگیرم که خونشون خیابون 49 ام بود,از پائین کم کم شروع کردم به بالا رفتن ,اولها همش شده بود اسم شهدا بود از شماره خبری نبود بعد مثلا به 29 هم و اینا که رسیدم یکی در میون اسم شهید بود آخرها هم دیگه اصلا از شهید خبری نبود گفتم خدا رو شکر که جنگ بعد هشت سال تموم شد و گرنه الان تا خیابون 150 هم رو هم اسم گذاری کرده بودند و جلو رفته بودند!
پانوشت:اولاش که وارد اینکار شده بودم فکر میکردم هر آن ممکنه با مردم دعوام بشه. اما بعدها دعوا پیش نیومد که هیچ دیدم اکثر مردم موقع سوار شدن سلام و خسته نباشید هم میگن,با دیدن این چیزا از اینکه هنوز یه ذره انسانیت تو این سگدونی پیدا میشه کلی روحیه گرفتم.میدونی! ما تا وقتی خودمونیم هیچ مشکلی با هم نداریم فقط وقتی اون دیوسهائی که اون بالا نشستن شروع به دخالت میکنن کار شروع به خراب شدن میکنه. - برگی از دفتر خاطرات یک مسافر کش

چهارشنبه، مرداد ۰۳، ۱۳۸۶

سهمیه های متبرکه


آره رفته بودم پیش یکی از بچه ها که مطمئن بودم هر کی هم که با سهمیه بندی مشکل نداشته باشه اینا حتما مشکل دارند.آخه یادمه اوم موقع که ما یه الف بچه بودیم هم ماشین اینا یه دقیقه تو کوچه بند نمیشد, همیشه دو تا داداش نامردش باهاش میرفتن دختر بازی,اما خدائی دمشون گرم اون قراضه ای که اونا داشتن اگه دست من بود عمرا روم نمیشد به دختر جماعت نگاه کنم اما اینا هر کاری که بگی میکردن.خلاصه حالا که دیگه نه اون کوچه کوچه سابقه نه ماشین اونا اون ماشین سابق اما مصرفشون همچنان بالاست.میگفت هنوز یه ماه نشده 117 تا مصرف کردیم ,دهنمون هم سرویس شده نه جائی میتونیم بریم نه مسافرتی... همش باید فقط بیایم مغازه و بریم تا یه وقت بنزین اضافه مصرف نشه.جالبیش این بود که میگفت از وقتی اینجوری شده افسردگی گرفتم.منم برای اینکه دلداریش بدم بهش وعدهء سر خرمن دادم که ایشالا مترو به تجریش میرسه تا کار شما هم راه بیفته و مجبور نباشید از وسیلهء شخصی استفاده کنید البته حداقل دوسال و نیم دیگه!
پانوشت:نمیدونم با این عکسی که من گرفتم چقدر معلومه اما رو این پاکته نوشته "اسما متبرکه"اول فکر کردم واسه قشنگیه یا مثلاطرح بازیافت کاغذ که چنین اسمی روش گذاشتن اما بعد دیدم نه! تو سر برگهای بانک و در وسط آرم بانک ملی کلمهء "الله" هست دیگه,برا همین یکی تو بانک مامور شده تا تا آرمهای بانک رو پس از مصرف از سر برگها پاره کنه و بذاره اینجا.فقط بقول یکی از دوستان سوال اینجاست که اونوقت اینها رو پس از جمع کردن کجا میبرن؟

یکشنبه، تیر ۳۱، ۱۳۸۶

سه مکان

از اتاق اومد بیرون.حالش خراب بود انگار که سنگ قورت داده بود, همه قبول شده بودند غیر اون, با خودش میگفت آخه یه آدم چقدر
میتونه احمق باشه؟ یه دفعه دوستشو دید:
- چطوری؟
- قربونت تو چطوری؟
- چند شدی؟
- (با خنده)منکه افتادم
تا بخودش اومد جلوی در ساختمون بود ,دوباره همون دوستش داشت با یکی از بچه ها صحبت میکرد:
- من دارم میرم .میای برسونمت؟
- نه قربونت خودم وسیله آوردم
وسیله!نوع استفاده از این کلمه براش یکم عجیب اومد.وقتی رسید تو پارکینگ اون دوستش زودتر از اون اونجا بود.با یه داف نسبتا خوب(همون چیزی که اون هیچوقت نداشت) سوار پرشیاش بودن و داشتن دلو میدادن و قلوه رو می گرفتن.حالش بدتر شد!
پانوشت: حال ما که تعریفی نداره اما انگار حال بقیه هم زیاد خوب نیست. یعنی بخاطر گرمای هواست؟ خدا کنه

پنجشنبه، تیر ۲۸، ۱۳۸۶

ماشین قراضه ی آرزوها

یه روز با رفیقم سوار ماشین بودیم و این بنده خدا که انصافا از نظر صبر ایوب زمانه اس با دیدن یه بنز آخرین سیستم داغ دلش تازه شد و بر عکس همیشه که من واسش نق میزدم ایندفعه اون شروع کرد به نق زدن و فحش دادن به ما.که تو کسخلی و من اصلا استیل زندگی کردن تو رو نمی پسندم آدم باید از زندگیش استفاده کنه و از این حرفها.بعدش من بهش گفتم که مثلا تو چه حالی کردی تو عمرت که اون در جوابم گفت: من قد خودم خیلی حال کردم... . این جمله عمیقا منو متاثر کرد چون من هر چی بیشتر فکر میکردم کمتر نشانی از عشق و حال در زندگی این دوستمون میدیدم........
.از این قصهء پر سوز و گداز که بگذریم میخواستم بگم این نظریه که آدم تو زندگیش حال کنه و در حال زندگی کنه و از این حرفها از بیخ بن مزخرفه. والا تجربهء ما یکی که میگه که هر موقع کسی دنبال عشق و حال بوده بعدا چنان دهنش سرویس شده که ار زور بدبختی مجبور شده زمینو گاز بگیره.آدم باید تو عمرش اهداف بزرگی داشته باشه یا اینکه کارهای مهم زندگیشو مشخص کنه و با قدرت هر چه تمام بسمت اونها حرکت کنه تا بتونه قبل از مردن تا حدی خودشو اثبات کنه. و الا راحت طلبی یعنی اینکه خودتو بوسیلهء خود ارضائی به معنای واقعی کلمه به لجن بکشی

سه‌شنبه، تیر ۲۶، ۱۳۸۶

یک شب

یه واحد آزمایشگاه تو دانشگاه ما بود که تا این سال آخر ارائه نشده بود. دقیقا در ترم آخر ورودیهای ما ارائه اش کردند خب من که این ترم نتونستم این واحدو برش دارم و دقیقا همین قضیه به حسرت الان من تبدیل شده, اونم دلیلی نداره جز استادش, یه جوونه رو آورده بودن که چند جلسهء اول رو پیچوند و بعدش هم چند جلسه رو به لاس زدن با کنفرانسهای بچه ها رد کرد دست آخرم برای حسن ختام چند تا آزمایش سنبل کرد. یادمه نیم ساعت مونده به امتحان خود بچه ها هم نمی دونستند که از چی باید امتحان کتبی بدن حالا همهء اینا یه طرف مثل اینکه استاده اوا خواهر هم بوده بچه ها سر همین ادا اطوار هاش بهش میگفتن ملیحه صادقی! من سر این یکی خیلی ناراحت شدم.میگفتن سر جلسه امتحان گفته بوده "بچه ها هر کی تقلب کنه ایشالا بلا بشه!"آره دیگه جون شما دیگه اصلا حس و حال حسرت خوردن و این حرفها نیست, حسرت سنگین من فعلا همینه که می بینید!
پانوشت: از میان زنها و دخترهای واجد شرایط همشون میتونند به زیباترین زن کرهء زمین تبدیل بشن , اما نهایتا واسه یه روز!

یکشنبه، تیر ۲۴، ۱۳۸۶

توازن

فقط و فقط یه چیز تو این دنیا مهمه: تعادل!
چند وقت پیشها یه نگاهی به message counter موبایلم انداختم دیدم تراز اس.ام.اس هائی که دریافت کردم به اونهائی که فرستادم در حدود منفیه صده! همونجا تصمیم گرفتم که این نسبت رو به تعادل برسونم در نتیجه الان که باهاتون صحبت می کنم ترازم به مثبت صد رسیده! والا چیزی که به ذهنم میرسه اینه که فقط خواستم اینکار انجام بشه همین! نه تلاش آنچنانی در کار بود نه قطع رابطه ائی. به هر حال در همین راستا از 18 سالگی تصمیم گرفتم کسی رو که دوستم نداره, دوستش نداشته باشم به کارنامهء چند ساله ام در این زمینه که نگاه میکنم می بینم به فضل الهی در این زمینه هم تونستیم با صرف کمترین هزینه به اهداف مورد نظر برسیم!
پانوشت:تو نمیری میخواستم بگم پاشید یه پتیشنی چیزی درست کنید که بلاگ رولینگو از گرو در بیاریم(که فکر میکنم میتونست 100% موثر باشه) اما دیدم تا ماها بخوایم دست همو بگیریم احتمالا چند صد سالی گذشته باشه در نتیجه پیچیدیم به بلاگ گردو گفتیم آخ جون!

چهارشنبه، تیر ۲۰، ۱۳۸۶

آسانسوری به اتاق اعدام

میدونی! علیرغم جثه ی درشتش آدم مظلوم و سر به زیری بود.از وقتی اون حرومزادهء قبلی رو انداختیم بیرون میومد واسه سرویس آسانسور.کارش همین بود ,سرویس کردن آسانسورهای مردم .میگفت یه چیزی حدود 100 تا آسانسور دستشه.سر کار ما حسابی به دردسر افتاد, آخه اون قبلیه یه کدی رو دستگاه گذاسته بود که فقط خودش بتونه درستش کنه و باهاش ما رو تلکه کنه.سر همین وقتی دستگاه خراب شد چند روز رفت و اومد تا با کمک چند از رفقای حرفه ای تر از خودش تونست ان کارو در بیاره. خوبیش این بود که ساکت بود و اصلا حرف نمیزد و به دور از ریاکاری های کثیف این دوره و زمونه بشدت آروم بود.
اینا گذشت تا اینکه چند وقت بعد وقتی زنگمونو زدن که کلید اتاق آسانسورو برا سرویس بگیرن جاش یه نفر دیگه اومده بود. منکه اصلا متوجه نشدم تا اینکه مادرم گفت اون جوونه که میومد واسه سرویس مرده.راستش من یکی کلا زیاد از مردن بقیه ناراحت نمی شم, صدی نود و نه یا حقشون بوده یا اینکه راحت شدن یا هم اینکه جا رو برا بقیه باز کردن .اما از مردن این یکی یه جوری شدم ,برق سه فاز خشکش کرده بود.....

سه‌شنبه، تیر ۱۹، ۱۳۸۶

ایران و تنهایی اش

خب ایندفعه هم نشد! عجایب هفت گانه ی جدید دنیا هم انتخاب شدن و از ایران عزیز حتی در بین کاندیدا ها هم خبری نبود و این در حالیه که در کنار بناهای معروفی مثل تاج محل و دیوار چین یه بنا از اردن هم بین هفت بنای نهائی قرار گرفته.میراث داران تمدن عظیم آریائی که حالا به بزرگترین هو چی های عالم تبدیل شده اند ایندفعه رکب نادخی خوردند چون این انتخاب ها هم توسط کاربرهای اینترنتی انجام گرفته در نتیجه فقط کافی بود یکی آمار این انتخابات رو به ایرانیان عزیز بده تا برن کل سیستم رو اساسی جنده کنن و کاری کنن که از عجایب هفت گانه حداقل شیش تاش ایرانی باشه.
از نظر من یکی که نتیجه ی این انتخابات از هر حیث عبرت آموزه , نشانگر اینه که اگه خودمون نباشیم که هی واسه خودمون نوشابه باز کنیم عمرا تو این دنیا کسی نیست که رو ما حسابی باز کنه و کیه که نشنیده باشه:" که مشک آنست که خود ببوید نه آنکه عطار بگوید؟"
به هر حال من هنوزم فکر میکنم مشکل از اونهائیکه که از میهن پرستی فقط عرعر کردن رو بلدن و وقتی پای عمل میرسه دقیقا همون کاری رو میکنن که نباید! بیشترین توریست های ایرانی کجا میرن؟ ترکیه و امارات. که اولی خواننده ی مادر قحبه اش بر میگرده میگه من متاسفم که ایرانیها به کارای من گوش میدن و دومی اگه توش بگی خلیج فارس میگیرن ترتیبتو میدن!.میهن پرستی اینه؟ شماها حتما باید برید اینجاها؟

دوشنبه، تیر ۱۸، ۱۳۸۶

جایگزینهای فرویدی

بچه تر که بودم خفن طلبهء این بودم که یکی مارو پارتی مارتی دعوت کنه یا مثلا اینکه حجاب تو مملکت
آزاد بشه و از این حرفها.بعد چند سال به فکرم رسید که چطور من حالا دیگه طلبه ی ابن چیزا نیستم؟ کاشف به عمل اومد که اون موقها چون شناخت درستی از غرائز جنسی خودم نداشتم بنوعی سعی داشتم با این قضایا جایگزینی فرویدی براش پیدا کنم. آره! خیلیا وقتی یه جا شون می سوزه جای دیگشونو فوت میکنند.خب.......نکنید این کارو!
پانوشت: آقا حالا ما یه چیزی گفتیم که که دیگه پایه ی پارتی و این حرفها نیستم شما جدی نگیرید ها!خدائی اگه کسی تریپ کثافت کاری , دوا خوری, علف کشی و از این حرفها داره یه ندا بده که ما هم بیایم.تو نمیری خیلی وقته که عشق و حال نکردم!