بعضی موقعها بعضی از آدمهای گمنام یه تاثیراتی یه سری جاها میذارن که کم بزرگ نیست. نمونه اش همین پدر و مادر پارسا پیروزفر با این اسمی که روی بچه شون گذاشتند,خب مسلما در اون سی و اندی سال پیش که اونها چنین اسمی رو انتخاب کردند فراوانی چنین اسمی شاید به تعداد انگشتان یکدست هم نمیرسیده اما حالا وقتی میرم و یه نگاهی به آمارهای ثبت احوال میندازم میبینم که این اسم در یک دههء گذشته مرتبا سیر صعودی داشته و اساسا به یکی از کاندیداهای اصلی برای نامگذاری تبدیل شده, و اگر کسی اولین بار این اسمو برای کسی غیر از پارسا پیروزفر شنیده خب خیلی کارش درسته. به هر حال اینم یه جورشه
پانوشت:شاعر بودن و فراتر از اون احساساتی بودن یه نقطه ضعفی داره اونم اینه که آدمو به یه معنا تموم میکنه و دیگه برگ برنده ای رو در دست آدم باقی نمیگذاره. خب به نظر من نه اینکه آدمها با برگه هائی که در دست داره بازی نکنه اما خب ترجیح داره که آدم برگهای خودش رو هر جائی و سر هر بازی ای خرج نکنه
پنجشنبه، دی ۱۹، ۱۳۸۷
سهشنبه، دی ۰۳، ۱۳۸۷
محضور اخلاقی
داشتم به سرعت در خیابونی که از انبوه ماشینها قفل شده بود پیاده میرفتم تا خودمو به سر قرار برسونم که یه مرد میانسال گفت: آقا میشه یه کمکی بکنی که این بارها رو ببریم؟ قبول کردم یه مقداری که رفتیم سر درد و دل پیرمرده باز شد که الان باید پسرم بیاد کمکم کنه و اینا, من بهش گفتم راستش ما هم همینیم. بعد اما مواضعش رو کمی تعدیل کرد که اما اونم گرفتاره بالاخره, خونه شم دوره و اینا. در همین گیر و دار دوستم زنگ زد که کجائی؟ مرده متواضعانه گفت: اگه کار داری مزاحمت نمیشم.خب اینجاست که آدم درگیر یک محضور اخلاقی درست و حسابی میشه. آیا باید به عهدم وفا کنم یا اینکه همچنان به کمک به ایشون ادامه بدم؟ البته برای من تصمیم گیری در این مورد زیاد طول نکشید, از پیرمرده عذرخواهی کردم و خداحافظی. خودمم میدونم که آدم بدی هستم!
پانوشت:من چيزي را در خودم كشتم, چيزي كه مهمترين بخش زندگي من بود, يه چيزي هست كه بيانش غير ممكنه ,چيزي شبيه اينكه آيا مهمترين چيز همه چيز من نبود؟ آيا عوض شدن همون مردن نيست؟
پانوشت:من چيزي را در خودم كشتم, چيزي كه مهمترين بخش زندگي من بود, يه چيزي هست كه بيانش غير ممكنه ,چيزي شبيه اينكه آيا مهمترين چيز همه چيز من نبود؟ آيا عوض شدن همون مردن نيست؟
یکشنبه، دی ۰۱، ۱۳۸۷
آیندهء فرویدی ما
از میدون ولیعصر که آدم سرازیر میکنه به سمت چهارراه چیزی که به وفور به چشم میاد انبوهیست از مجتمع های تجاری تازه ساز و بعضا در حال ساخت که بر بافت قدیمیتر این محدوده سنگینی میکنه و خبر از تغییرات ماهوی در آینده نه چندان دور میده. به هر حال در همان آینده موهوم قراره که 3 خط مترو از اینجا رد بشه و دسترسی رو به این مناطق تسهیل کنه. اما صرفنظر از اینکه اساسا چقدر این شهر ظرفیت خرید از اینهمه مجتمع رو داشته باشه این شرایط بیشتر خبر از کمبودها و عقده های مردمی داره که نمیدونند پس از 30 از انقلابشون چگونه نیاز به کلوبهای شبانه, دیسکوها و همهء اونچیزی که روزگاری برچیدند را پاسخگو باشند
شنبه، آذر ۳۰، ۱۳۸۷
یک سکه چه اهمیتی میتونه داشته باشه؟
با عجله سوار اتوبوس شد, به کیفش نگاه کرد و دید بلیت نداره. با یه 25 تومنی در دست به پسره که نشسته بود گفت:ببخشید بلیت اضافه دارین؟ با بی تفاوتی گفت: نه! در همین حین یه پیرمرد با شخصیت که همونجا وایساده بود گفت: بلیت میخواین؟ -بله بله! اونهم از جیبش یه بلیت در آورد و بهش داد. سعی کرد سکه رو بهش بده اما اون امتناع کرد اونم سعی کرد سکه رو بذاره تو جیب کت پیرمرده ولی سکه از لبهء جیب سر خورد و افتاد پائین! همه چی خراب شده بود, از پیرمرده تشکر کرد و روشو برگردوند ولی فکر و ذکرش پیش سکهه بود, 25 تومن از وجه مملکت, هزینهء ضرب و ... با خودش میگفت: خدایا چرا همهء افکار احمقانه باید فقط به ذهن من هجوم بیاره؟ اگه پیرمرده نبود تو همون شلوغی هم خم میشد و سکه رو برمیداشت اما جلو اون اصلا روش نمیشد. ایستگاهها یکی پس از دیگری طی میشد و اون میگفت که چه کارهایی احیانا میتونه انجام بده؟ خوشبختانه ایستگاهی که میخواست پیاده بشه مقصد پیرمرده هم بود و اون زودتر پیاده شد, اونم بسرعت سکه رو از کف اتوبوس برداشت و وقتی پیاده شد در حالیکه به خودش سقلمه میزد گفت: دیگه نباید اینجوری بشه, میغهمی؟
یکشنبه، آذر ۱۷، ۱۳۸۷
تثبیت مرزها برای یک امپراطوری از هم پاشیده
اینجا من و چند تا از دور و بریها که سر جمع به تعداد انگشتان یک دست هم نمیرسند دنیا رو در کنار هم می گذروندیم همون موقع که ریچاردها مری بویلن ها رو در آغوش می کشیدن و کاترینها سودای قدرت طلبی در سر می پروراندند. ما نظاره گر ظهور و سقوط امپراطوریها و فاحشه ها, معصومیت گناهکارها و فساد لذت طلبها بودیم و اونقدر انصاف داشتیم که خیلی از بدیهای اونها و خوبیهای خودمون رو به حساب تقدیر بگذاریم. حالا هم اگر تقدیر و آدمهاش از وقاحت سیری ناپذیر این بازیگرهای کهنه خسته شدند و می خواهند که نوبت رو به گوشه نشینان آلتونا بدهند باید بدانند که امثال ما اگرهم پا در این راه بگذاریم خیلی بعید و دیر خواهد بود برای مرعوب شدن به اون کهنه فسادهائی که مفسدین عالم زرنگی خودشون میدونند و سخت تر از اون فراموش کردن اینکه ماها اگر سرمایه ائی داریم همانا زخمهائیست که فکر میکردم به محض عوض شدن شدن شرایط فراموش بشوند اما اونها به من ثابت کردند که خیلی عمیقتر از این صحبتها هستند حتی عمیقتر از اینکه یکسال رو اردوگاه های کار اجباری مجبور به دیدن قطارهائی باشی که به سوی سرزمینهای آزاد در حرکتند.
چهارشنبه، آذر ۰۶، ۱۳۸۷
اعتبار تمام نشدنی
تو ایستگاه اتوبوس نشسته بود و با خودش میگفت: اگه این ایستگاه صدر راه افتاده بود... . گفته بودن تا شش ماه دیگه راه میفته و اون میدونست که این این فاصله کمتر از یک سال و نیم نخواهد بود و در این جغرافیای نا امیدی انگار یک سال و نیم با هرگز فرق زیادی نداشت. یک ربع که گذشت یه پسره اومد و گفت: آقا شما هم کارت تلفن ندارید؟ با یه تلخی گنگی نگاهش کرد و گفت: چرا دارم. پسره بی معطلی گفت: قربون دستت بده من یه زنگ یه دقیقه ای بزنم اتوبوس نیومده واست میارم. هنوز یک دقیقه هم از رفتن پسره نگذشته بود که اتوبوس از راه رسید و بر خلاف همیشه ایندفعه بلیطی هم بود. احتیاج زیادی به فکر کردن نبود ,سه سالی از خریدن اون کارت تلفن گذشته بود و با همهء صحبتهائی که خودش و دوستاش باهاش کرده بودن هنوز یه سیصد تومنی ته اش مونده بوده و دیگه بیشتر جنبهء یادگاری پیدا کرده بود. سوار اتوبوس شد و از اونجا پسره رو دید که حسابی مشغول تلفن عمومی بود , لبخندی زد و یاد تعالیمی که یه زمانی فرا گرفته بود افتاد: و دیگران را به راستی و صداقت آزمایش کنید.
جمعه، آبان ۲۴، ۱۳۸۷
مظنون به سوظن
با بابام رفته بودیم صافکاری که بدیم ماشینو که داداشم زده درست کنند بعد اونجا بابام با صافکاره صحبت میکرد و میگفت اینو پسرم زده و اینا بعدشم که رفتیم ماشینو با اون یکی ماشینمون پس بگیریم (نرید بگید اینا مایه دارن ,قیمت جفتش با هم تازه اندازه پول یه 405 میشه) گفت آقا قربون دستت این پسرم این یکی ماشینم خط انداخته یه دستی بهش میکشی؟ که اونم یه پولیشی به اون یکی زد. بعد هی به بابام میگفت اشکال نداره حالا من اونجا یه احساس خاصی داشتم از یه طرف در نظر اونها به کارهای نکرده محکوم بودم و از طرف دیگه زیادم واسم مهم نبود یه چیزی تو این مایه ها!
پانوشت:از یه چیز مسیحیا خوشم میاد: واسه سالگرد مصلوب شدن مسیح هم عزاداری نمی کنند
پانوشت:از یه چیز مسیحیا خوشم میاد: واسه سالگرد مصلوب شدن مسیح هم عزاداری نمی کنند
یکشنبه، مهر ۲۸، ۱۳۸۷
در ستایش رسوائی
یه چیزی در مورد این آقای کردان میخواستم بگم اونم اینکه از وقتی که این آدم وزیر کشور شده یه جورائی نظرم نسبت بهش عوض شده , خب من از ایشون بعلت سابقه اش در وزرات نفت (که در پست ابداعی قائم مقام وزارتخانه عملا همه کارهء اونجا بود) زیاد خوشم نمیومد اما عکس العمل این آدم در مورد رسوائی که براش پیش اومده از نظر من عکس العمل قشنگیه یکی دو بار دیدم وقتی که از طرف خبرنگاران مورد هجوم قرار میگرفت با یه خونسردی و لبخند محوی به سوالاتشون پاسخ میداد. اساسا رسوائی در زندگی هر کسی یه موقعیت جالبیه که به نوعی باعث تطهیر و آزادگی آدم میشه.سوای این در این مدت کوتاه کارش در این پست دو تا کار من ازش دیدم که کارهای بسیار درستی بود: یکی اینکه جلوی انتشار یه روزنامهء دولتی دیگه تو وزارت کشور رو گرفت و دیگر اینکه دستور داد که وزارت کشور هر چه سریعتر برای واگذاری 23 وظیفهء مندرج در قانون به شهرداریها اقدام کنه. تازه اینها در حالیه که گویا عملکردش در پستهای قبلیش هم آنچنان بد نبوده. و حالا اینکه چهار تا احمق افراطی به جون چند تا دیگه مثل خودشون افتادن چه دردی میخواد از این مملکت دوا کنه و این بره که کی بیاد و ....
چهارشنبه، شهریور ۱۳، ۱۳۸۷
دور از ارزشها
وقتی با یکی از بچه ها راجع به یکی از دوستان که ماهی 800 هزار تومان حقوق میگیره صحبت می کردیم من به شوخی گفتم من اگر چنین حقوقی میداشتم دو تا زن میگرفتم. اونوقت دوست من خیلی مهربانانه و با دلیل و برهان سعی کرد به من بفهمونه که یک زندگی بسیار سطح پائین و محقر در حال حاضر چیزی حدود 700 هزار تومان در ماه خرج برمیداره. خب راستش از اینکه دوستم اینقدر آدم منطقی و محترمیه خیلی خوشم اومد
پانوشت:سخترین لحظه واسه من اون موقعئیه که یه عده چهار تا کاغذ پاره میارن و ما رو با چند تا از این دور و بریها مقایسه می کنند و ما می بینیم از کسانی که از نظر فهم و شعور از ما سالها عقبترند ولی ما علی رغم همهء توانائیها از اونها عقبیم! این چیزیه که واسه من خیلی سخته
پانوشت:سخترین لحظه واسه من اون موقعئیه که یه عده چهار تا کاغذ پاره میارن و ما رو با چند تا از این دور و بریها مقایسه می کنند و ما می بینیم از کسانی که از نظر فهم و شعور از ما سالها عقبترند ولی ما علی رغم همهء توانائیها از اونها عقبیم! این چیزیه که واسه من خیلی سخته
دوشنبه، مرداد ۲۸، ۱۳۸۷
کاخ سعد آباد
ما رو كه چه به كار و اداره اما يكي از دوستام يه داداشي داره كه توي يه اداره ائي كار ميكنه كه بلا تشبيه عينهو كاخ سعد آباده. يادمه يك بار كه بر حسب اتفاق با دوستم به دفتر در اندشت داداشش رفته بوديم منشيش با اشاره به مردي كه اومد و رفت تو دفتر ميگفت: اينو ديدين؟ ليسانس فوق ليسانس و دكتراشو از شريف گرفته! منم در حالي كه يه لحظه ياد ليسانس دانشگاه آزاد خودم افتاده بودم با يه حسرتي بهش گفتم: بازم خوبه, خدا كنه كه همينا بيان سر كار.
پانوشت:اين باغ قلهك هم نمونهء خوبيه از ناسيوناليسم احمقانهء ايراني.شما يه لحظه فكر كنيد كه اگه اين باغ دراندشت دست انگليسيها نبود تا حالا چه بلائي سرش اومده بود؟ اينها حالا به هر ترتيب اومدن و اين ذخيرهء زيستي رو براي تهران حفظ كردند اونوقت ما با كمال پر روئي ميگيم: شما به چه حقي.... خب! با يه انقلاب ديگه چطورين كلا؟
پانوشت:اين باغ قلهك هم نمونهء خوبيه از ناسيوناليسم احمقانهء ايراني.شما يه لحظه فكر كنيد كه اگه اين باغ دراندشت دست انگليسيها نبود تا حالا چه بلائي سرش اومده بود؟ اينها حالا به هر ترتيب اومدن و اين ذخيرهء زيستي رو براي تهران حفظ كردند اونوقت ما با كمال پر روئي ميگيم: شما به چه حقي.... خب! با يه انقلاب ديگه چطورين كلا؟
چهارشنبه، مرداد ۱۶، ۱۳۸۷
انگاره هاي ضروري
سياستمداران در مواجهه با تغيير و تحولات شرايط به سه دسته تقسيم ميشوند: دستهء اول كه صادقانه تغييرات رو مي پذيرند و به مقتضيات زمانهء جديد تن ميدهند دستهء دوم كه از هر گونه تغييري خودداري و بر روي اصول خودشان پافشاري مي كنند و دستهء سوم كساني هستند در ظاهر يكسري تغييرات رو مي پذيرند اما در حقيقت در پس پرده قصدشون سازشكاري تحت هر شرايطي براي بقا و پياده كردن منويات شيطاني خودشونه. به هر حال با اينكه بديهيه كه مشكل اصلي هر جامعه اي با دستهء سومه اما انگار اينجا مشكل بزرگتر اينه كه كسي نميخواد به خودش زحمت بده و اين افراد رو از هم تفكيك كنه
پانوشت:ميگفت يارو تو اظهار نامهء اقتصاديش پر كرده خونهء 100 متري تو يوسف آباد بقيمت تقريبي 35 ميليون تومان!. بابا خوب چرا اينجوري؟ يه دفعه كلا بزن زيرش بگو خونه نداريم ديگه!
پانوشت:ميگفت يارو تو اظهار نامهء اقتصاديش پر كرده خونهء 100 متري تو يوسف آباد بقيمت تقريبي 35 ميليون تومان!. بابا خوب چرا اينجوري؟ يه دفعه كلا بزن زيرش بگو خونه نداريم ديگه!
چهارشنبه، مرداد ۰۲، ۱۳۸۷
دوشنبه، تیر ۲۴، ۱۳۸۷
آخرين كله خراب
چند روز پيشا تلويزيون داشت سخنراني آقاي احمدي نژاد رو در جمع سرداران سپاه پخش ميكرد اولاش كه همون حرفهاي كليشه اي هميشگي بود رو زدم اونور اما آخرش كه شروع كرد به زدن حرفهاي خودش حسابي جذبم كردم و همينجور با ديدنش داشتم مي خنديدم, ديدم با همهء كارهائي كه اين آدم كرده من هنوز كه هنوزه از نحوهء صحبت كردنش خوشم مياد, يه صلابت و اعتماد به نفس خاصي داره. به هر حال من و امثال من هنوزم اينقدر كله خراب هستيم كه بقيمت همرنگ جماعت شدن از خودمون بر نگرديم
شنبه، تیر ۱۵، ۱۳۸۷
دشمن در پشت دروازه ها
اين داداش من 8 سالشه ديروز ديدم دوستش تو خيابون يه سگ بغلش كرده كه داره گوشش رو گاز ميگيره گفتم بيا! ما يه عمري با هر فرقه اي نشست و برخاست كرديم يه سگباز توشون نبود حالا اين بچه هشت ساله واسه ما رفيقاي مثلا با كلاس پيدا كرده.خلاصه من كاري ندارم كي سگ بازه و كي نيست اول و آخرش اينكه ما ازين فرقه نبوده و نيستيم
پنجشنبه، تیر ۱۳، ۱۳۸۷
بقايا
در مورد اين فيلم تيغ زن هم بايد بگم كه اگر چه در مقايسه با هوو شايد خيلي غير منسجم تر و بي و سرو ته تر به نظر بياد اما به نظرم بر خلاف قبلي كه يك فيلم خنده دار خوش ريتم بود كه آخرش هم همه چيز به خوبي و خوشي تموم ميشد در نتيجه دليلي براي بياد آوردنش بعد از پايان فيلم نمي موند اما اين يكي با همهء گرفت و گيرهاش ميشه گفت كه جوهرهء تراژيكي داره كه باعث ميشه آدم پس از تموم شدن فيلم هم به اين راحتيها فراموشش نكنه
سهشنبه، خرداد ۲۸، ۱۳۸۷
از راه رفته و رفتار
من از يه چيز اين مردم خيلي خوشم مياد:بشدت انعطاف پذيرند. امروزا كه مي رم ميدان انقلاب يا كه وليعصر و برق نيست سر سگ بزني موتور برقه كه گذاشتن توخيابون و كار ميكنه.اوج چنين رفتاري هم اون موقعي بود كه مي خواستن تهران رو موشكباران كنند و ما هممون اسباب اثاثمونو گذاشتيم رو كولمونو در رفتيم! خلاصه اينكه من از اين انعطاف پذيري و آمادگي خوشم مياد, همين!
پانوشت:رفته بودم كه توي راهنماي همشهري آگهي بدم بعد حقيقتش اينه كه با من خيلي محترمانه برخورد كردند, منم گفتم باشه! بعد همين جور پشت سر هم عزت و احترام و اينا به حدي كه آخرش كه داشتم ميمودم بيرون و بهم گفت:"اميدوارم كه كارتون راه بيفته" من ديگه كاملا مستاصل شده بودم و در جواب دادنش دچار تپق شدم.خلاصه اينكه ما تو اين سگدوني اينقدر خشنيم كه اصلا و ابدا آمادگي چنين برخوردهاي انساني ائي رو نداريم!
پانوشت:رفته بودم كه توي راهنماي همشهري آگهي بدم بعد حقيقتش اينه كه با من خيلي محترمانه برخورد كردند, منم گفتم باشه! بعد همين جور پشت سر هم عزت و احترام و اينا به حدي كه آخرش كه داشتم ميمودم بيرون و بهم گفت:"اميدوارم كه كارتون راه بيفته" من ديگه كاملا مستاصل شده بودم و در جواب دادنش دچار تپق شدم.خلاصه اينكه ما تو اين سگدوني اينقدر خشنيم كه اصلا و ابدا آمادگي چنين برخوردهاي انساني ائي رو نداريم!
شنبه، خرداد ۱۸، ۱۳۸۷
چيزي ميان يك و هيچ
ميدوني آقاي قاضي؟ جاودانگي هيچوقت در رئوس برنامه هاي من نبود, من هيچوقت دنبال اين نبودم كه بغل زني بخوابم تا اسمي ازم باقي بمونه. اسم فاميل من اينقدر زياده كه من تنها كاري كه ازم بر مياد اينه كه يه ذره كمترش كنم. من حتي دنبال هيچ يادگاري ائي از خودم تو اين دوران گذار نبودم, تصور من از جاودانگي هميشه چيزي شبيه اون كوچهء نزديك خونمون بود كه اسمش شهناز بود و توش نه جوبي بود و نه درختي, خونه هاش همه شبيه هم بودن با يك نماي سنگ سرد و 2-3 طبقه. آخرين بار كه از اونورا رد شدم كوچه شهناز رو با كل خونه هاش خراب كرده بودن و جاش فقط يه چالهء بزرگ بود كه همونم تا الان حتما پر شده.ولي با تمام اين حرفها من تازگيها از مرگ خودم, از مرگ خودم كه نه از فراموش شدن يادم پيش بعضيها-چيزي ميان يك و هيچ- بد جور ناراحتم من اگه ميتونستم برميگشتم و بعضي از پيچ مهره ها رو سفت ميكردم شايد كه توي اين مسير چيزي عوض بشه. به هر حال من هيچوقت بازيساز خوبي نبودم اما اميدوارم كه تونسته باشم حداقل چند تائي از بازيها رو بهم بزنم.
جمعه، خرداد ۱۰، ۱۳۸۷
انساني, زياده از حد انساني
زندگي من اون آهنگ راكي نيست كه از فرط محبوبيت جنده شده زندگي من اون اون آهنگ شاد و دم دستي ائيه كه همه با هاش حالشونو مي كنن و ميرن پي كارشون اما من با شنيدن متن شعرش گريه ام ميگيره. احساساتي شدن من احساساتي شدن من عينهو همون فيلمهاي درجه 3 ميمونه هيچكس جديش نميگيره مشكل اين نيست كه من و امسال و من سناريوي زندگيمونو سرسري نوشته باشيم مشكل از اونجائي ناشي ميشه كه منطق حاكم بر زندگي ما يك جوره ديگه اس مثل فيلمهاي اد وود با اينكه براي كارهاش با جون و دل مايه مي گذاشت اما در نهايت از نظر ديگران فاجعه بود. خب ميدوني؟ همهء اينها بر مي گرده به يه نسبتي كه ما بين خودمون و شرايط و خدا بر قرار مي كنيم
من همان كسيم كه هميشه از احساساتي بودن فرار ميكردم اما الان از هر دختر بچهء تازه بالغي هم احساساتي ترم فقط بخاطر تو اي خواهرم. قضيه اين نيست كه من به خواهر خودم نظر داشته باشم يا اينكه تو خواهر روحاني باشي قضيه همون چيزيه كه حتي خود تو هم باورش نخواهي كرد ماداميكه بين ما اتفاق بيفته و در آن هنگام نگاه سرد و بي تفاوت تو نيشتر هاي نيستي را گوارا خواهد كرد
نياز من سر چشمهء تمامي فسادها و خواستن من سر آغاز تمامي نا اميديهاست
بالاخره يه روزي خود ماها يا بچه هاي شماها پيدا خواهند كرد تونلهائي رو كه قلبهاي ما رو هر از گاهي و گهگاه بهم متصل ميكرد
من عميقا احساس ميكنم كه هميشه و همه جا يه چشم شوم دنبال شعله هاي كوچك خوشبختي ما بود اگه تو ميشناسيش اگه ميدوني كه راسته فقط به من نشونش بده قول ميدم كه ببخشمش فقط ميخوام بدونم كه اون يه نفر خودم نبودم همين!
ميدوني؟ من هميشه به اون لحظه فكر ميكنم به اون لحظه اي كه جاي من و تو عوض شد به اون لحظه اي كه حتي جاي من با خودم هم عوض شد من شجاعت اينو نداشتم كه با بديهاي خودم روبرو شم گاهي بخاطر همين تو رو مقصر دونستم من بابت اون روزها و اينروزها و تمامي روزها ازت معذرت ميخوام اما باور كن كه اين اظهار تاسف بابت برگشتن به هيچ نقطه اي و شروع هيچ نقطهء ديگه ائي نيست من فقط ميخوام شياطين وجود خودمو بكشم اينم خودخواهي حساب ميشه؟
من تازه تازه و كم كم دارم مي فهمم كه ابراز احساسات كردن چه كار خوبيه من تازه دارم ميفهمم كه تخليه شدن چيه من تازه دارم ميفهمم كه دوست داشته نشدن آدمهاي زشت يعني چي؟ من تازه دارم ميفهمم كه چرا مرگ اون صد هزار نفر قد اينكه تو ديگه منو هرگز دوست نخواهي داشت برام تاسف بار نبود
اينكه همه چيز رو دوشرطي و دو گانه كرديم صرفا براي اين بود كه راه ديگه ائي هم وجود داشته باشه كه انصافا همچين راهكار بدي هم نبود
ببين من عقيم بودم نه بخاطر اينكه فرزندي نداشتم فقط بخاطر اينكه هرگز نتونستم انعكاسي از خودم رو تو چشمان تو ببينم
اينكه من زود ميسوختم بخاطر اين بود كه همانند خرمنها خشك بودم اما بدتر از خشكي من اين بود كه هرگز حتي اين سوال هم به ذهنت نرسيد كه من چرا بعد اينهمه سوختن هنوز هم تموم نشده ام؟
من اين معجزه رو ستايش ميكنم, اين معجزه كه مثل كشتن يك انسان سرد و بيرحمه. من بيگناهم ,حتي اگر ستايشگر يك جنايت بوده باشم
من اگر كلمه اي نوشتم حتي كلمه اي
اگر حرفي زدم حتي حرفي
فقط و فقط بخاطر اين بود كه از تنهائي زجر كشيدن ميترسيدم
من ترسهاي وجودم رو مثل ملوانان شوم به دريا انداختم باشد كه فراموش كنم تمام آنچه را كه هميشه همراهم بود
باغ دشنه ,دشنه, دشنه
باغ خنجر, خنجر ,خنجر
باغ سردي, باغ زردي
باغ تنهائي هاي سطحي, باغ هرزه گيهاي عميق
باغ كشتن
كشتن بي مهاباي لحظه ها به اميد طلوع
طلوع سرد و آرام مرگ در سپيده دم شبي ديگر
من هر جور كه حساب ميكنم, از هر طرف كه نگاه ميكنم مي بينم كه علاقمند شدن من به تو يك روند تدريجي بود پس تو چطور به اين ناگهاني از من متنفر شدي؟
من ديشب خواب آينده رو ديدم من ديشب خواب آينده رو ديدم بوي نفرت ميداد خيابونها و دور و بري هام همه حيوون بودند و قتي نصف شب از خواب بلند شدم و بهش فكر كردم ديدم اين هموون آينده ائيه كه من هميشه عادي تلقيش ميكردم شكستم
من همان كسيم كه هميشه از احساساتي بودن فرار ميكردم اما الان از هر دختر بچهء تازه بالغي هم احساساتي ترم فقط بخاطر تو اي خواهرم. قضيه اين نيست كه من به خواهر خودم نظر داشته باشم يا اينكه تو خواهر روحاني باشي قضيه همون چيزيه كه حتي خود تو هم باورش نخواهي كرد ماداميكه بين ما اتفاق بيفته و در آن هنگام نگاه سرد و بي تفاوت تو نيشتر هاي نيستي را گوارا خواهد كرد
نياز من سر چشمهء تمامي فسادها و خواستن من سر آغاز تمامي نا اميديهاست
بالاخره يه روزي خود ماها يا بچه هاي شماها پيدا خواهند كرد تونلهائي رو كه قلبهاي ما رو هر از گاهي و گهگاه بهم متصل ميكرد
من عميقا احساس ميكنم كه هميشه و همه جا يه چشم شوم دنبال شعله هاي كوچك خوشبختي ما بود اگه تو ميشناسيش اگه ميدوني كه راسته فقط به من نشونش بده قول ميدم كه ببخشمش فقط ميخوام بدونم كه اون يه نفر خودم نبودم همين!
ميدوني؟ من هميشه به اون لحظه فكر ميكنم به اون لحظه اي كه جاي من و تو عوض شد به اون لحظه اي كه حتي جاي من با خودم هم عوض شد من شجاعت اينو نداشتم كه با بديهاي خودم روبرو شم گاهي بخاطر همين تو رو مقصر دونستم من بابت اون روزها و اينروزها و تمامي روزها ازت معذرت ميخوام اما باور كن كه اين اظهار تاسف بابت برگشتن به هيچ نقطه اي و شروع هيچ نقطهء ديگه ائي نيست من فقط ميخوام شياطين وجود خودمو بكشم اينم خودخواهي حساب ميشه؟
من تازه تازه و كم كم دارم مي فهمم كه ابراز احساسات كردن چه كار خوبيه من تازه دارم ميفهمم كه تخليه شدن چيه من تازه دارم ميفهمم كه دوست داشته نشدن آدمهاي زشت يعني چي؟ من تازه دارم ميفهمم كه چرا مرگ اون صد هزار نفر قد اينكه تو ديگه منو هرگز دوست نخواهي داشت برام تاسف بار نبود
اينكه همه چيز رو دوشرطي و دو گانه كرديم صرفا براي اين بود كه راه ديگه ائي هم وجود داشته باشه كه انصافا همچين راهكار بدي هم نبود
ببين من عقيم بودم نه بخاطر اينكه فرزندي نداشتم فقط بخاطر اينكه هرگز نتونستم انعكاسي از خودم رو تو چشمان تو ببينم
اينكه من زود ميسوختم بخاطر اين بود كه همانند خرمنها خشك بودم اما بدتر از خشكي من اين بود كه هرگز حتي اين سوال هم به ذهنت نرسيد كه من چرا بعد اينهمه سوختن هنوز هم تموم نشده ام؟
من اين معجزه رو ستايش ميكنم, اين معجزه كه مثل كشتن يك انسان سرد و بيرحمه. من بيگناهم ,حتي اگر ستايشگر يك جنايت بوده باشم
من اگر كلمه اي نوشتم حتي كلمه اي
اگر حرفي زدم حتي حرفي
فقط و فقط بخاطر اين بود كه از تنهائي زجر كشيدن ميترسيدم
من ترسهاي وجودم رو مثل ملوانان شوم به دريا انداختم باشد كه فراموش كنم تمام آنچه را كه هميشه همراهم بود
باغ دشنه ,دشنه, دشنه
باغ خنجر, خنجر ,خنجر
باغ سردي, باغ زردي
باغ تنهائي هاي سطحي, باغ هرزه گيهاي عميق
باغ كشتن
كشتن بي مهاباي لحظه ها به اميد طلوع
طلوع سرد و آرام مرگ در سپيده دم شبي ديگر
من هر جور كه حساب ميكنم, از هر طرف كه نگاه ميكنم مي بينم كه علاقمند شدن من به تو يك روند تدريجي بود پس تو چطور به اين ناگهاني از من متنفر شدي؟
من ديشب خواب آينده رو ديدم من ديشب خواب آينده رو ديدم بوي نفرت ميداد خيابونها و دور و بري هام همه حيوون بودند و قتي نصف شب از خواب بلند شدم و بهش فكر كردم ديدم اين هموون آينده ائيه كه من هميشه عادي تلقيش ميكردم شكستم
چهارشنبه، خرداد ۰۸، ۱۳۸۷
شرايط تحريمي
نميدونم شما شنيديد يا نه اما يه جا خوندم كه از وقتي وضع تحريم مملكت اينجوري شده اكثرا تجار و اينا دارن كار خودشونو از طريق حواله و سفته و اينجور چيزا پيش ميبرن حالا منم ديروز داشتيم با دوستم در مورد گروني خرج و بيكاري و اينا صحبت ميكرديم كه ديديم لااقل يه چيزي حدود 90% دور و بريهاي ما جيره خور باباشونن و جالب اينكه اكثرشون هم با باباهه قهراند و كل كل دارند و ... در نتيجه مجبورند كه از باباشون از طرق غير مستقيم مثل دستي گرفتن از مادر و غيره روزگار بگذرونند.نتيجه اينكه چه شباهت عظيمي هست بين ما و مملكت كه هر دو جيره خور و محتاج خارجيم اما دست از پررو بازي بر نميداريم و زير زيركي كار خودمونو ميكنيم.عجب!
پنجشنبه، اردیبهشت ۱۹، ۱۳۸۷
بحران تجربه
در نظر اول شايد دايره زنگي يك فيلم انتقادي به نظر بياد در مورد آسيبهاي ماهواره اما به نظرم اين فيلم بيشتر ميخواد سير تكوين يك فرايند اجتماعي رو نشون بده و كنكاشي باشه در مقولهء اعتماد. اكثر آدمهاي اين فيلم با جامعهء خودشون در يك سنتز رفت و برگشتي بسر مي برند اما وجود يك عامل كنشگر(شيرين) در اينجا تنظيم كنندهء عكس العملهاي اونها ميشه.تقريبا تمامي قربانيان خودشون بنوعي در باز شدن پاي اين عامل به آپارتمان موثرند و اونهائي كه از اين چرخه بر كنارند كمتر دچار آسيب مي شوند مانند اون جوان فيلمساز و يا پسرك سرايدار. شايد تنها قرباني اين داستان شخصيت ممد باشه كه قرباني احساساتش شده اونم با صداقتي كه حتي خود اون دختره رو هم تحت تاثير قرار ميده
پانوشت: ديگه اينقدر هناق كم تجربگي و بي برنامگي گردن اين مملكت رو گرفته كه وقتي سر كلاس تنظيم استاده پرسيد: خب به نظر شما يه دختر جوون بهتره با يه پيرمرد 70 ساله ازدواج كنه يا يكي هم سن خودش بي معطلي جواب دادم :پيرمرده استاد! آخه اون تجربه داره!
پانوشت: ديگه اينقدر هناق كم تجربگي و بي برنامگي گردن اين مملكت رو گرفته كه وقتي سر كلاس تنظيم استاده پرسيد: خب به نظر شما يه دختر جوون بهتره با يه پيرمرد 70 ساله ازدواج كنه يا يكي هم سن خودش بي معطلي جواب دادم :پيرمرده استاد! آخه اون تجربه داره!
اشتراک در:
پستها (Atom)