پنجشنبه، اسفند ۰۹، ۱۳۸۶

صلیب شکسته

تو خیابون یه مرده با یه قیافهء فوق العاده زشت و دفرمه داشت گدائی میکرد. مردم هم پشت سر هم بهش کمک میکردند, اینقدر سریع که بیشتر به پرداختن کفاره میموند تا هر چیز دیگه!
میان پرده:دوست عزیز میگم این وسطا باید یه اتفاقی افتاده باشه نه؟ یه اتفاق بد! و الا چه جوریه که دیگه سوراخهای رو دیوار هم می شینند و اسکار رو نگاه میکنند اونوقت من هنرم اینه که 12 ساعت بعد بزنم یورونیوز که ببینم کیا برنده شدن؟ به هر حال منکه بیشتر از بیحالی خودم از شور و اشتیاق بقیه تعجب میکنم
پانوشت:ببین راستشو بگم؟ من از این دهاتیها که میان تهرون بدم میاد. از اون لهجه های ضایعشون ,از اون لباسای تابلشون... نمیدونم اما گاهی مثل نازیها به پاکسازی نژادی هم اعتقاد پیدا میکنم

سه‌شنبه، اسفند ۰۷، ۱۳۸۶

دیالکتیک رنج و لذت

فیلم اورژینال اینروزها کم پیدا میشه اما انصافا که این فیلم منشی چه از نظر مضمون و چه از نظر اجرا فیلم اصیلی به حساب میاد.پوستهء ظاهری قصه در مورد آدمهای مطرود و درک نشده ائی که نمیتونن به تناقضهای درونی خودشون غلبه کنن اما در لایه های زیرین میشه گفت این فیلم یه کار فلسفیه که به بررسی مقولهء رنج و لذت در زندگی انسان میپردازه و اون فلسفهء قدیمی رو تائید میکنه که"به همراه هر رنجی,لذتی هم خواهد بود" و کسانی که از پدیرش سختیهای زندگی خودشون طفره میرن در نهایت مجبور به تحمل نوع مزمنی از روزمرگی و دلزدگی خواهند بود و به پشتوانهء همین پشتوانه فلسفی از معدود فیلمهائی که علاوه بر بیان مشکل راه حلی هم برای حل اون در آستین داره
پانوشت:Coming from conservative background.sara was surprised to see couples kissing on the street in London
از سوالات کنکور کارشناسی ارشد امسال

دوشنبه، اسفند ۰۶، ۱۳۸۶

تنهائی از نوع دوم

دو جور تنهائی داریم:یکی اینکه فقط خودتیو خودت که میشه انزوا هم بهش گفت که در اینحالت تنهائی در شکل مطلق خودشه مثل اینکه آدم توی یه اتاق تنها باشه, اما یه جور دیگه اش اینجوریه که مثلا تو خیابون و اتوبوس و اینها تنهائی اینجا هم با کسی نیستی اما دور و برت پر آدمه.در بین این دو تنهائی, تنهائی اولی قطعا فساد آوره در اونجا هی می شینی و با خودت حرف میزنی, احساساتی میشی و خلا اطرافت نابودت میکنه اما در حالت دوم بعلت حضور دیگران رفتارهات یه حالت کنترل شده و معقول پیدا میکنه و این فرصت رو پیدا میکنی که نقش یه ناظر رو ایفا کنی این تنهائی میتونه نوعی آرمانی از زندگی باشه.در اینحالت مثلا تمام آدمهائی که صبحها تو خیابون از کنار هم رد میشن هم جز جدائی ناپذیری از زندگی هم اند حتی اگه با هم هیچ رابطه ای هم نداشته باشند. بقولی اصلا تعجب آور نبود که اگه فقط یه نفر روی زمین زندگی میکرد "من" دیگه معنائی نمیداشت.احساس میکنم وبلاگ من هم یه چنین حالتی رو داره
پانوشت:اولش یه چیزائی گفتی که فکر کردم یه چیزائی بلدی اما بیشتر که صحبت کردی فهمیدم که اصلا هیچی بارت نیست! (از بیانات استاد در روز دفاع از پروژه)
پانوشت2:یکی از روزنامه ها چند روز پیشا تیتر قشنگی زده بود:"پیرمردها در اسکار سرزمینی دارند!"

شنبه، اسفند ۰۴، ۱۳۸۶

آبهای مرده

خب دکتر جون! تو به من گفتی که: "بجای اینکه زور بزنی که حرفهای مفید تر بزنی این چرت و پرتهائی که به مغزت میرسه رو بنویس تا بلکن من از طریق اونا روانکاویت کنم", باشه! راستش من خیلی خیلی کم خواب می بینم اما روزا که بیدارم دائم این خیال به سرم میزنه که من یه زنی دارم که از دست من خیلی ناراحته, از اینکه چرا ما اینقدر فقیریم و اینکه من چرا مثل شوهر های مردم زرنگ نیستم.قیافهء زنم یادم نیست اما تقریبا آدم سر به زیر و مظلومیه .میدونی؟ما بچه ائی نداریم یعنی فکر کنم اصلا بچه دار نمی شیم, ما هیچ فامیلی هم نداریم. فکر نمیکنم زیاد هم همو دوست داشته باشیم, به نظرت اینا کمک می کنه به فهم صورت مسئله؟
میان پرده:دوست عزیز خدائی ما چقدر بی ادبیم؟ میدونی تازگیها چه لفظی افتاده تو دهنم؟ کی.ر تیز بازی! آخر خنده اس تو نمیری!
پانوشت:یکی از دخترائی که سابق بر این بچه محل ما بود هم بازیگر شده, منکه ندیدم اما میگن توی یکی از تبلیغای پی.ام.سی بدون حجاب اسلامی بغل یه پسره تو رختخواب خوابیده و با هم یه چیزایی رو تبلیغ میکنن....چه میدونم والا!

چهارشنبه، اسفند ۰۱، ۱۳۸۶

راه طولانی تا آزادی

نمیدونم شما اون حکایتی که تو کتاب بینش دبیرستان بود رو یادتونه یا نه؟ اون حکایت اینجوری بود که یکی میاد در مجلس یکی از بزرگان دین(میرزا جواد آقای ملکی تبریزی!!) و غیبتی میکنه اونهم ناراحت میشه و میگه:تو با این حرفت 40 روز منو به زحمت انداختی!.حالا داستان ما با کانال Vh1 هم یک چنین حالتی داره اونم اینجوری که یه چیزی حدود 30-40 روز پیش Vh1 در دو روز پشت سر هم یه کلیپی پخش کرد که بر خلاف همیشه از نوشتن اسم و مشخصات این آهنگ خودداری کرد منم که به شدت از سبک متفاوتش خوشم اومده بود در تمام این مدت مترصد فرصتی بودم که این کلیپ رو از اون کانال یا هر کانال دیگه ای ببینم اما خبری نشد که نشد. در نهایت ما به لطایف الحیل و از روی کارای دیگر این خواننده تونستیم که این آهنگ رو پیدا کنیم و به این درد خانمان سوز خاتمه بدیم.بقول تیمسار خسروانی: آقا شما نمیدونید که من در این مدت برای رسیدن به مشخصات این آهنگ چه ها که نکشیدم!
میان پرده:دوست عزیز هی دلم میخواد داد بزنم که:بسه دیگه! ولم کنید! اما می بینم که از شعاع یک کیلومتریم هم یک نفر رد نمیشه!
پانوشت:من واقعا از این رویکرد ساختار شکن و مستقل حسین درخشان خیلی خوشم میاد اما به نظرم پاشنهء آشیل حرفهاش اونجاست که نمیتونه دلیل منطقی ای بیاره که چرا رابطه با آمریکا در حال حاضر به ضرر ماست؟ بعبارتی یه جور هیولای الکی ساختن از آمریکا.

چهارشنبه، بهمن ۲۴، ۱۳۸۶

آتلانتیک سیتی

این آرمانگراها واقعا آدمهای دوست داشتنی ای هستند.مثلا تو همین آمریکا, این باراک اوبامائی که تا دوسال پیش کمتر کسی می شناختش داره هیلاری کلینگتونی رو شکست میده که تو 10 سال گذشته هر حرکتش برای رسیدن به ریاست جمهوری حساب شده بوده.واقعا هم شاید برای بهبودی اوضاع آمریکا هیلاری آدم بهتری باشه اما مردم انگار این سیاهپوست لاغر ,مودب و کم تجربه خیلی بیشتر به دلشون نشسته. هر چند که از دل یه چنین انتخابهائی گاهی آدمهائی مثل هیتلر, مائو و لنین هم سر در آوردن اما هنوز که هنوزه این حس آرمانگرائی و امید به آینده, اینکه رویائی ها و گمنام ها هنوز هم میتونن برنده باشن واقعا معرکه اس!
میان پرده:دوست عزیز! من نمیدونم این چیه تو وجود ما که آخر سر هر جوری هست ما رو به تباهی میکشه حتی آدم زبر و زرنگی مثل تو رو!
پانوشت:این یارو همسایهء ما بود دکتره که من هی میگفتم محافظه کاره, آداب معاشرت بچه هاش بلد نیستند و نظمو ترتیبش حالمو بهم میزنه و اینا.برندهء جایزهء کتاب سال شده بچه ام! پا تلویزیون بودیم که دیدیم یه دفعه این رفت رو سن و جایزه رو از احمدی نژاد گرفت. اونم نه بخاطر هر کتابی ها! اطلس تالیف کرده, پشمام ریخت خدائی! حالا ما رو میگی؟ دریغ از یه تبریک خشک و خالی که بهش بگیم ,اصلا به روی خودمون هم نیاوردیم!

سه‌شنبه، بهمن ۲۳، ۱۳۸۶

تو را در آینه دوست خواهم داشت

ما خوشبختانه توی خوب دوره ای زندگی میکنیم دوره ای که تمام ائیدولوژیها شکست خورده اند و دیگه کمتر خری پیدا میشه که پشت علمی سینه بزنه و احیانا جونشو فدا کنه.میشه گفت که هممون یه جورائی فهمیدیم که هر کی هم که بیاد و بره همه سر و ته یه کرباس اند و اگه تغییری هم قرار باشه اتفاق بیفته حاصل نمیشه مگر در دراز مدت و اونهم در یک بستر آرام.بقول پست مدرنیستها که فرهنگ برتری وجود نداره آنچه که هست مجموعه ای از خرده فرهنگهاست که همشون هم میتونن جای خودشون قابل احترام باشند.خب انگار بشه در چنین شرایطی به آخرین حرفهای شاه در خاک ایران دوباره گوش کرد:
-اعلیحضرت چه توصیه ای به مردم ایران دارند؟
-حفظ شرایط موجود و انجام وظیفه بر اساس میهن پرستی
میان پرده:دوست عزیز من احساس میکنم دارم به اون چیزهائی تبدیل میشم که یه عمری دنبالشون بودم و هرگز بهشون نرسیدم, حس میکنم دارم به گاو مشد حسن تبدیل میشم!
پانوشت:خب خوبیش اینه که منو داداشم جفتمون چپ دستیمو با اینکه موس اینور باشه مشکلی نداریم...اه صبر کن ببینم این ماوس که سمت راست میز ماست که!!

یکشنبه، بهمن ۲۱، ۱۳۸۶

نامه ای به یک دوست عزیز

دوست عزیز! بعد اینهمه مدت و در اوج فشار همون موقع که دلم میخواست هر جوری که هست از دست خودم فرار کنم یاد تو افتادم, یاد اینکه چقدر با تو خوش میگذشت ,میدونی ما هیچوقت با هم بحثمون نشد هیچوقت! یه دفعه به این فکر افتادم که بعد اینهمه پیچوندن و دو دره بازی و بی محلی اگه یه زنگ بهم میزدی و میگفتی که بریم فلان جا من مثل همیشه لحظه ای هم معطل نمیکردم. بعضیا میگن مریضی, بعضیا میگن معتاد شدی, بقیه هم میگن زن گرفتی خودتم که یه چیزایه دیگه ای میگی.هیچ مهم نیست. راستی یه چیزی! من از اینکه بعضیا یه تمی رو تو وبلاگشون هی تکرار میکنن خیلی خوشم میاد دوست عزیز, به سرم زده که از این به بعد یه حرفهائی رو به تو بزنم, آخه تو از معدود آدمائی بودی که وقتی از زندگی من رفت دلم براش تنگ میشد.خب بسه دیگه پس ببینیم چه جوری میشه دیگه! باشه؟
پانوشت:هر که گریزد ز خراجات شاه....خار کش غول بیابان شود

یکشنبه، بهمن ۰۷، ۱۳۸۶

بیشتر از این دیگه خیالی نیست

یه جوری بهم نگاه کرد که آره... میتونی خاطرات مشترکمونو مرور کنی! منو میگی!با گریه افتاده بودم به دست و پاشو به خاطر اینهمه سخاوت ازش تشکر میکردم(آقا دارم جدی صحبت میکنم!)
پانوشت:میگفت:شد که یه روزهائی همزمان عاشق 3-4 نفر با هم بودم
گفتم:باریکلا! تو همیشه حرومزادهء اورژینالی بودی!

چهارشنبه، دی ۱۹، ۱۳۸۶

به طرز مایوسانه ای نیازمند

با اینکه سعی میکنم هر چه کمتر و کمتر متعصب باشم اما باز هم آدم می بینه که بالاخره یه جائی هست که نمیشه سازش کاری کنی و باید محکم سر جات وایسی.گاهی موقعها جز توبه و انقلاب و مرگ راه دیگه ای نیست...
پانوشت:عشقبازیهای من و رادیاتور اتاقم هرگز به پر حرارتی این روزها نبوده!

دوشنبه، دی ۱۷، ۱۳۸۶

مدارج معتبر

توی اون سرمای اونشب خرگوش کوچولو یخ زده بود اما احتمالا اینو فقط خودش میدونست که علت
مرگش سرما نبوده...
پانوشت:با یه حساب یر انگشتی سطح علمی آپارتمان ما از دانشکده ای که توش درس میخونم بالاتره! به این ترتیب که ما تو این ساختمون 5 واحدی 2 تا دکتر داریم اما تو کل دانشکده مون همش سه, چهار تا دانشجوی دکترا داشتیم اونم تو دانشگاه آزاد, در حالیکه اون دوتا دکتر ساختمون ما اساسا خودشون استادهای دانشگاه سراسرین که هیچ یکیشون تو مرکز تحیقیقات زلزلهء دانشگاهشونم هست(رشتهء خود من!) و واسه خودش شاخیه! اما با همهء این مقامات بالای علمی از نظر شعور اجتماعی این دکتر های ما دوزار هم نمی ارزن. متاسفانه از فهم شعور خود و زن بچه هاشون که بگذریم دریغ از یه ذره ملاحظه که اینا داشته باشن. به برکت وانی که یکیشون نصب کرده و مصارف غیر مترقبهء دیگه! مصرف آب آپارتمان ما راحت یه چیزی حدود 1.5 برابر الگوی مصرف از آب در میاد و زرت و زرت هم بهمون هشدار میدن.اون یکیشونم با اینکه طبقهء اول می شینه چنان شومینه رو تا ته زیاد میکنه که بیا و ببین .والا ما بیسوادای طبقهء آخر که پشت بوم رو سرمونه میگیم مردم گناه دارن و روشن نمی کنیمش اما دکترمون انگار نه انگار!خلاصه اونائی که میگن تحصیلات فهم و شعور میاره گه خوردن آقای فردوسی پور! اصلا به تخمم که مثل این حرومزاده ها خر خون نبودیم که بعدش بخوایم پشت این مدرکا هر گهی که دلمون میخواد بخوریم!

چهارشنبه، دی ۱۲، ۱۳۸۶

تهران برف ندارد

در تهران ما زیاد برف نداریم-در نتیجه ایندفعه که بعد مدتها اومد و نشست کلی تعجب کردم- اما اگر هم بیاد احتیاجی به پارو کردنش نیست چون سه سوت آب میشه. به هر حال اگر هم آب نشه فکر نکنم کسی پیدا بشه که بیاد پاروش کنه چون دیگه کسی با این پولها حاضر به انجام اینکارها نیست
نمیدونم حالا یا جدی جدی تهران اینجوریه یا هم اینکه من دارم اینجوری می بینمش!
پانوشت:اوه, آره منم یه بار تو عمرم تاثیر گذار بودم! اونموقع که پارسال نون خشکهای بابامو دزدیدمو ریختم واسه کبوترا! اینکار بابامو چنان متحول کرد که بعد از اونروز نه تنها هر چی نون خشک داشتیم ریخت واسه پرنده ها که رفت از هر کجا هم که تونست نون خشک آورد واسشون-آخه ما کلا زیاد هم نون خشک تولید نمی کنیم- اما وقتی دید تمام اینها هم کفاف گرسنگیشون رو نمیده رفت و دو گونی گندم هم واسشون خرید و آورد-باور کنید یا نه ارزن از گندم گرونتره اینجا!-

سه‌شنبه، دی ۱۱، ۱۳۸۶

بدبختی برای همه

میدونی؟ من با اون دورهء بعد از جنگ بیشتر از حالا حال میکردم. اونموقع بجای سهام عدالتو رفاه اجتماعی و اینجور چرت و پرتها از نظر فلسفی رو مردم کار میکردن, اینجوری که :آی مردم خیال نکنید که بقیهء دنیا هم خبریه, همه بدبختن! تو آمریکا که همه با تفنگ افتادن به جون هم و دارن همدیگه رو میکشن, تو اروپا هم که طلاق و خود کشی و افسردگی بیداد میکنه ,عربها هم که هر چی پول دارن میدن به آمریکا و سلاح میخرن و ... اما از وقتی قرار شد یه ذره لای درها باز بشه که ما هم ببینیم که اونور دنیا چه خبره دیگه هر چقدرم که وضعمون بهتر شد بازم راضی نشدیم که نشدیم.دوستم میگفت اونموقع مردم راضیتر از حالا(دوسال پیش بود) بودن گفتم: البته! چون همیشه حماقت به طرز عجیبی ارضا کننده اس!
پانوشت:"در واقع اين گذري است از موضعي مترقي (يعني پذيرش کورکورانه مدرنيته، جايگزيني کهنه توسط نو) به موضع مقاومت ( که شامل مقاومت در مقابل «نو» مي شود وقتيکه اين «جديد» مرادف خفقان بيشتر، سازگاري و تطبيق و همرنگي با جماعت و هم شکل سازي است)....پازوليني البته به دليل همجنس گرا بودنش به اين امر بسيار حساس بود.او بيم داشت که اين گرايش او نيز در هنجار هاي عادي حل و جذب شود ( او مي نويسد: اينکه همجنس گرائي پذيرفته شود غير قابل تحمل است) زيرا اين امر براي او بيشتر به عنوان يک چالش اهميت داشت تا تعلق و وابستگي به يک گروه و دسته."
مقاله ای بسیار جالب در مورد پازولینی و تفکرات خاصش.خوندنش به تمامی عزیران توصیه میشه.

جمعه، دی ۰۷، ۱۳۸۶

هیاهوی کوپه

خب از این قضایای کشته شدن بی نظیر بوتو خوشم اومد یه جورائی, وقتی گزارشگر تلویزیون با خونسردی اعلام کرد که مرده یاد کشته شدن سرد و بی تفاوت دی کاپریو تو مرحوم افتادم یا مثلا کشته شدن سالواتوره جولیانی در فیلمی به همین نام از فرانچسکو رزی بدست سربازاش.به هر حال از ملتی که گاندی رو ترور کردن کشتن اینجور واسطه ها خیلی عجیب نیست.تو جامعه ای که فقر و بی سوادی بیداد میکنه چه جور میشه دموکراسی پا بگیره؟. گاهی موقعها از هرج و مرج و بی نظمی خوشم میاد, هر چی باشه بهتر از آرامش دیکته شده ایه که همه رو به خواب مصنوعی فرو میبره. اون دیالوگهای عالی اورسن ولز تو مرد سوم رو یادته؟:"زیادم بد بین نباش, بعد تمام اینا هیچ چیز اونقدرها هم بد نیست.همونجور که رفقا میگن تو ایتالیای تحت سلطهء بورژیا اونها برای 30 سال جنگ, ترور ,جنایت و خونریزی داشتند اما میکل آنجلو ,داوینچی و رنسانس رو به بشریت تحویل دادن. اما تو سوئیس, 500 سال در دموکراسی و صلح, برادرانه همدیگه رو دوست داشتن اما چی تحویل دنیا دادن؟ ساعت دیواری!"
پانوشت:یعنی تو این دنیا به اقتضای ذات کثیف بشری در به در و بدبخت هر چی که شما بگین بودم الا یه چیز: ماشین باز نبودم! یادمه بچه که بودم سر راه آمادگیمون از یه جائی رد میشدیم که پر از ماشینهای آخرین سیستم بود دوستم هی میگفت: این مال من, اون مال من! تو کدومو میخوای؟ میگفتم هر موقع بزرگ شدیم من از ماشینهای اونموقع میخرم!.خب انگار که الان اونموقع شده باشه و وقت عاشق شدنم فرا رسیده باشه. در اونصورت عشق من فقط یه ماشینه! این هیوندا کوپه ها که جدیدا اومده, واقعا باحالن! حالا نیاید بگید که بنز و بی ام دبلیو هم دو در زدن ها! آقا من اینو دوست دارم.

سه‌شنبه، دی ۰۴، ۱۳۸۶

خداحافظ تهران

خب تجربه نشون داده که اونهائی که سر امتحانا خوب تقلب میکنن معمولا دختر بازهای قدری هم هستن
و محققا که آدمهائی که هر دو اینها رو با هم هستند آدمهای بسیار لجنی هم هستند.بهر حال باید خدمت
این عزیزان عرض کنم که حیف که ما در ایران همجنس بازی نداریم و الا من میدونستم که باید باهاتون
چیکار کنم...
پانوشت:رفته بودم داروخانه یه دوائی چیزی بخرم که به زخمم بزنم. موقعی که رو نیمکت نشسته
بودم تا نوبتم بشه چشمم به این خنزر پنزر هائی که رو پیشخون برا فروش میذارن افتاد, اولش فکر
کردم از این آدمسهای جرم گیر و از اینجور چیزها باشه که دیدم نه اینا همش کاندومه! در انواع و
اقسام و مارکهای مختلف. گفتم ما رو باش! یه عمری فکر کردیم که داریم تو یه مملکت اسلامی
زندگی میکنیم و هممون باید آدمهائی اهل تقوا و خویشتنداری باشیم اما مثل اینکه ایندفعه هم اشتباه میکردم
بهر حال با این شرایطی که هست فکر نمیکنم دیگه درست باشه که من اینجا بمونم و البته جای زیادی هم
برای رفتن نمونده پس احتمالا یا افغانستان برم یا هم که پاکستان.بهر حال تا دیدار بعدی شماها رو به
همدیگه می سپارم. فعلا!

یکشنبه، دی ۰۲، ۱۳۸۶

سرزمینی برای پیرمردها نیست

دیگه اینکه دائی مادر بزرگم !! فوت کرد.فکر کنم 90 سالی داشت, دیروز که اومد از خیابون رد بشه یه پرایدیه بهش زد .کارش وقتی جوون بود کارگری ساختمون بود و بعدشم که میرفت سر زمینای خودش کشاورزی .بهر حال منظور اینکه نه حقوق بازنشستگی ای داشت نه بیمه ای نه مال و اموالی...هیچی! اما خوب با این مردنی که داشت به مزنهء امروز یه 35 میلیونی واسه بچه هاش گذاشت تا اونام به فیض برسن.چند وقت پیشم یکی از رفیقای خودم بود که به یه پیرمرد کارگره زد و قطغ نخاعش کرد تا یه 70 میلیونی دست بچه هاشو بگیره.خلاصه نتیجهء اخلاقی اینکه هیچوقت نا امید نباشید و از اینکه واسه خودتون و دور بریاتون مفید نیستید احساس سر افکندگی نکنید حالا حالاها واسه جبران وقت هست!
پانوشت:آخ چه بدن اونائی که منو دوست ندارن! به شوخیام نمی خندن ,به سوالام جواب پرت و پلا میدن, تو ذوقم میزنن و اذیتم میکنن. من دیگه باهاشون هیچ کاری ندارم.از این به بعد فقط خودمو محکم میندازم تو بغل کسائی که منو دوست داشته باشن, حتی اگه برای من چنین آدمهائی هیچوقت وجود نداشته باشند....

چهارشنبه، آذر ۲۸، ۱۳۸۶

بهشت

شنبه
-سلام شاطر! ببین این فلشی که بهم دادی اصلا کار نمیکنه. مال خودم اما تا میزنم به کامپیوتر اجرا میشه
-بسم الله الرحمن الرحیم.بابا من یه هفته نیست 18 هزار تومن پول این لامصب رو دادم!ببینم داداشت خونه نیست بدی یه چکش بکنه؟
-نه والا بیرونه.
-چه میدونم بهر حال تو دوشنبه جنازه اش رو واسم بیار ببینم چه خاکی تو سرم بریزم
دوشنبه
-سلام چی شد تونستی ازش استفاده کنی؟
-آره داداشم اومد یه کارهائی کرد راش انداخت منکه نفهمیدم چیکار کرد!
-آهان!! دمش گرم. آره بابا منو تو از اون چیزا سر در نمیاریم!
خلاصه که خدا این داداش کوچیکا رو از ما نگیره که تمام کارهای تکنولوژیک ما دست اوناس!
پانوشت:البته هوا اینقدر ها هم سرد نیست, اما خب تو یکی از همین شبها داشتیم تو خیابون راه میرفتیم که وارد یکی از این پاساژهای نوساز که هر روز دارن تو خیابونها سبز میشن شدیم. بر خلاف پاساژهای قدیمی تری که مثلا همین یک ربع پیشش رفته بودیم حسابی گرم بود و خب البته خالی از جمعیت, بعد وسط این پاساژه دیدیم یکدستگاه پلی استیشن2 گذاشتن با یک تلویزیون سونی توی این پکیج های مخصوص, عینهو خارج.دو تا پسره داشتن بازی میکردن که تا ما رسیدیم دیدیم خودشون با روی باز ما رو پذیرا شدن و ما رو به بازی دعوت کردن و به ما اطمینان دادن که بازی کاملا مجانیه و اینکه ما از بس که بازی کردیم خسته شدیم, عینهو سرزمین شرت و فرت! ما هم تا وقتی در پاساژو میخواستن ببندن بازی کردیم و از فضای گرم و مطبوع پاساژ لذت بردیم.خلاصه به قولی اینا رو گفتم که یادم باشه که اگه یه روز مریخیا اومدن روی زمین و ازم پرسیدن که هی تو! جوانیت رو چه جوری گذروندی؟ بهشون بگم که آدم لش و لوشو آسمون جلی بودم که با مرده خوری و ولگردی سعی میکردم چاله چوله های عاطفی خودمو پر کنم!

شنبه، آذر ۲۴، ۱۳۸۶

گوسفند گمشده

اون چیزی که دندانپزشکی خطابش میکنن از نظر من همون سلاخیه بیشتر.میرم که دندونامو چک کنم که میگه دو تاش خراب شده بهش میگم:آقا!! منکه روزی 3 بار مسواک میزنم واسه چی باید همهء دندونام خراب بشه؟
میگه: خب! روزی سه بار مسواک رو که باید بزنی, ببینم تو که یهودی و همجنس باز که نیستی؟
میگم:حالا یه وقت ما ایدز نگیریم از این تشکیلاتت؟
میگه:خودت خوب میدونی که آلودگی تو تقصیر ما نیست.تو گناهان کثیفی مرتکب شدی و تقاص اونا رو پس میدی همین!
میگم:میدونی... آخه من هیچوقت موقع ارتکاب به اون جرمها تنها نبودم اما....
پانوشت:ویادی هم کنیم از عیسی:"که سنگ را بالش خود قرار میداد, لباس پشمی خشن به تن میکرد و نان خشک میخورد, نان خورشت او گرسنگی , چراغش در شب ماه و پناهگاه زمستان او شرق و غرب زمین بود.زنی نداشت که او را فریفتهء خود سازد, فرزندی نداشت که او را غمگین سازد, مالی نداشت که او را سرگرم کند, مرکب سواری او دو پایش و خدمتگزار او دستهایش بودند"

پنجشنبه، آذر ۲۲، ۱۳۸۶

این بچه ها

امروز با دوستانم ملاقات داشتم آخرین وضعیتمو براشون تشریح کردم و ازشون کمک خواستم یکم شوکه شدند و سعی کردند منو منصرف کنند اما وقتی دیدند که اثری نداره گفتند هر لحظه امکان خروجش از کشور هست و اینکه روی حرف آدمهائی از ایندست نمیشه زیاد حساب کرد, بهشون گفتم همهء اینها رو میدونم اما اصلا واسم مهم نیست.دوست بیخیال ترم که اصلا قصد باور کردن منو نداشت قصهء نهنگهائی رو گفت که در هنگام شکست عشقی خود کشی میکنند بهش گفتم فکر کنم هنوز یه ذره دیگه وقت داشته باشم...
[بخشی از خاطرات محمد مستوفی الممالک دانشجوی ایرانی مقیم پاریس نامبرده پی آیند یک رابطهء عشقی نافرجام در جریان یک درگیری خیابانی بدست معشوقهء دختر مورد نظر در حاشیهء شورشهای خیابانی سال 1968 بوسیلهء ضربات متعدد چاقو کشته شد.جسد او بنا به وصیت خودش سوزانده شد.]
پانوشت:سر ظهر بود و بچه ها داشتن از مدرسه بر میگشتن.چند تاشون از یونولیتهای کنار خیابون بر داشته بودن و داشتن تو سر چند تای دیگه شون میزدن پیش خودم گفتم: نمادهای معصومیت ما اینان؟.البته قد خودشون جنبه شون بد نبود اما راستش از نظر من بچه ها شبیه حشرات میمونن:هیولاهای وحشتناکی که کسی بخاطر جسهء کوچیکیشون متوجه هیبت وحشنتاکشون نمیشه.مخصوصا بچه های ایندوره که جز نق زدن و بهانه گرفتن برای چیزی که میخوان کار دیگه ای بلد نیستند.به هر حال حتی اگه بخوایم این معصومیت نصفه و نیمهء از سر نا آگاهی و کم تجربگی رو هم قبول کنیم باز مانع از این نمیشه که از همراه بودنش با نوع سادیستیکی از میل به بیرحمی چشم پوشی کنیم!

سه‌شنبه، آذر ۲۰، ۱۳۸۶

چهار راه مدنیت

یه خیابونی سر راه من نزدیکای خونمون هست که من اسمشو گذاشتم خیابون سانفرانسیسکو. گل و گشاده و تر تمیز و دنج, بعد یه شیب سکسی ای هم داره که همیشه منو یاد خیابونهای سانفرانسیسکو میندازه. خلاصه اونجا یه چهار راهه مشتی ای هم داره که فقط یه چراغ چشمک زن بیشتر نداره, چون لازم هم نمیشه اما امشب وقتی رسیدم به سانفرانسیسکوی محبوب خودم دیدم که بد جوری قفل شده نه چراغی بود و نه افسری خلاصه بستر خوبی مهیا شده بود که همه ذات بدوی خودمونو نشون بدیم نتیجه اینکه چهار راه چنان قفل شده بود که هیچکس نمیتونست رد بشه مام سر راهی که با وجودی اندکی نظم و قانون میشد مشکلشو پنج دقیقه ای حل کرد یه ساعتی معطل شدیم. البته چند تا آدم درست حسابی هم پیدا شدند که سعی کنن به نوبهء خودشون چهار راه رو یه مدیریتی بکنن اما راستش ما وحشیتر از این حرفها بودیم البته یه عده هم که حرومزادگی ارشد خونده بودن و علاوه بر بدویت بوق زدن رو هم در دستور کار قرار داده بودن که خودم یکیشون رو که بغلم بود شخصا گاز گرفتم تا صداش بیفته.خلاصه میمونها اونشب یک شب سرد رو پشت سر گذاشتن تا فرداش یکی پیدا بشه که با کشتن نصفشون نظم و ترتیب رو به بقیشون یاد بده
پانوشت:آقایون! اونهائی که در حق ما خیانت کردند حرف تازه ای برای گفتن ندارند! اونیکه ناگفته ای داره مائیم که تا حالا نجابت کردیم و چیزی نگفتیم:
هزار بار سوختم و دم بر نیاوردم/ آتشی که می سوزاند هر لحظه از نای تا جگرم!