یه جوری بهم نگاه کرد که آره... میتونی خاطرات مشترکمونو مرور کنی! منو میگی!با گریه افتاده بودم به دست و پاشو به خاطر اینهمه سخاوت ازش تشکر میکردم(آقا دارم جدی صحبت میکنم!)
پانوشت:میگفت:شد که یه روزهائی همزمان عاشق 3-4 نفر با هم بودم
گفتم:باریکلا! تو همیشه حرومزادهء اورژینالی بودی!
یکشنبه، بهمن ۰۷، ۱۳۸۶
چهارشنبه، دی ۱۹، ۱۳۸۶
به طرز مایوسانه ای نیازمند
با اینکه سعی میکنم هر چه کمتر و کمتر متعصب باشم اما باز هم آدم می بینه که بالاخره یه جائی هست که نمیشه سازش کاری کنی و باید محکم سر جات وایسی.گاهی موقعها جز توبه و انقلاب و مرگ راه دیگه ای نیست...
پانوشت:عشقبازیهای من و رادیاتور اتاقم هرگز به پر حرارتی این روزها نبوده!
پانوشت:عشقبازیهای من و رادیاتور اتاقم هرگز به پر حرارتی این روزها نبوده!
دوشنبه، دی ۱۷، ۱۳۸۶
مدارج معتبر
توی اون سرمای اونشب خرگوش کوچولو یخ زده بود اما احتمالا اینو فقط خودش میدونست که علت
مرگش سرما نبوده...
پانوشت:با یه حساب یر انگشتی سطح علمی آپارتمان ما از دانشکده ای که توش درس میخونم بالاتره! به این ترتیب که ما تو این ساختمون 5 واحدی 2 تا دکتر داریم اما تو کل دانشکده مون همش سه, چهار تا دانشجوی دکترا داشتیم اونم تو دانشگاه آزاد, در حالیکه اون دوتا دکتر ساختمون ما اساسا خودشون استادهای دانشگاه سراسرین که هیچ یکیشون تو مرکز تحیقیقات زلزلهء دانشگاهشونم هست(رشتهء خود من!) و واسه خودش شاخیه! اما با همهء این مقامات بالای علمی از نظر شعور اجتماعی این دکتر های ما دوزار هم نمی ارزن. متاسفانه از فهم شعور خود و زن بچه هاشون که بگذریم دریغ از یه ذره ملاحظه که اینا داشته باشن. به برکت وانی که یکیشون نصب کرده و مصارف غیر مترقبهء دیگه! مصرف آب آپارتمان ما راحت یه چیزی حدود 1.5 برابر الگوی مصرف از آب در میاد و زرت و زرت هم بهمون هشدار میدن.اون یکیشونم با اینکه طبقهء اول می شینه چنان شومینه رو تا ته زیاد میکنه که بیا و ببین .والا ما بیسوادای طبقهء آخر که پشت بوم رو سرمونه میگیم مردم گناه دارن و روشن نمی کنیمش اما دکترمون انگار نه انگار!خلاصه اونائی که میگن تحصیلات فهم و شعور میاره گه خوردن آقای فردوسی پور! اصلا به تخمم که مثل این حرومزاده ها خر خون نبودیم که بعدش بخوایم پشت این مدرکا هر گهی که دلمون میخواد بخوریم!
مرگش سرما نبوده...
پانوشت:با یه حساب یر انگشتی سطح علمی آپارتمان ما از دانشکده ای که توش درس میخونم بالاتره! به این ترتیب که ما تو این ساختمون 5 واحدی 2 تا دکتر داریم اما تو کل دانشکده مون همش سه, چهار تا دانشجوی دکترا داشتیم اونم تو دانشگاه آزاد, در حالیکه اون دوتا دکتر ساختمون ما اساسا خودشون استادهای دانشگاه سراسرین که هیچ یکیشون تو مرکز تحیقیقات زلزلهء دانشگاهشونم هست(رشتهء خود من!) و واسه خودش شاخیه! اما با همهء این مقامات بالای علمی از نظر شعور اجتماعی این دکتر های ما دوزار هم نمی ارزن. متاسفانه از فهم شعور خود و زن بچه هاشون که بگذریم دریغ از یه ذره ملاحظه که اینا داشته باشن. به برکت وانی که یکیشون نصب کرده و مصارف غیر مترقبهء دیگه! مصرف آب آپارتمان ما راحت یه چیزی حدود 1.5 برابر الگوی مصرف از آب در میاد و زرت و زرت هم بهمون هشدار میدن.اون یکیشونم با اینکه طبقهء اول می شینه چنان شومینه رو تا ته زیاد میکنه که بیا و ببین .والا ما بیسوادای طبقهء آخر که پشت بوم رو سرمونه میگیم مردم گناه دارن و روشن نمی کنیمش اما دکترمون انگار نه انگار!خلاصه اونائی که میگن تحصیلات فهم و شعور میاره گه خوردن آقای فردوسی پور! اصلا به تخمم که مثل این حرومزاده ها خر خون نبودیم که بعدش بخوایم پشت این مدرکا هر گهی که دلمون میخواد بخوریم!
چهارشنبه، دی ۱۲، ۱۳۸۶
تهران برف ندارد
در تهران ما زیاد برف نداریم-در نتیجه ایندفعه که بعد مدتها اومد و نشست کلی تعجب کردم- اما اگر هم بیاد احتیاجی به پارو کردنش نیست چون سه سوت آب میشه. به هر حال اگر هم آب نشه فکر نکنم کسی پیدا بشه که بیاد پاروش کنه چون دیگه کسی با این پولها حاضر به انجام اینکارها نیست
نمیدونم حالا یا جدی جدی تهران اینجوریه یا هم اینکه من دارم اینجوری می بینمش!
پانوشت:اوه, آره منم یه بار تو عمرم تاثیر گذار بودم! اونموقع که پارسال نون خشکهای بابامو دزدیدمو ریختم واسه کبوترا! اینکار بابامو چنان متحول کرد که بعد از اونروز نه تنها هر چی نون خشک داشتیم ریخت واسه پرنده ها که رفت از هر کجا هم که تونست نون خشک آورد واسشون-آخه ما کلا زیاد هم نون خشک تولید نمی کنیم- اما وقتی دید تمام اینها هم کفاف گرسنگیشون رو نمیده رفت و دو گونی گندم هم واسشون خرید و آورد-باور کنید یا نه ارزن از گندم گرونتره اینجا!-
نمیدونم حالا یا جدی جدی تهران اینجوریه یا هم اینکه من دارم اینجوری می بینمش!
پانوشت:اوه, آره منم یه بار تو عمرم تاثیر گذار بودم! اونموقع که پارسال نون خشکهای بابامو دزدیدمو ریختم واسه کبوترا! اینکار بابامو چنان متحول کرد که بعد از اونروز نه تنها هر چی نون خشک داشتیم ریخت واسه پرنده ها که رفت از هر کجا هم که تونست نون خشک آورد واسشون-آخه ما کلا زیاد هم نون خشک تولید نمی کنیم- اما وقتی دید تمام اینها هم کفاف گرسنگیشون رو نمیده رفت و دو گونی گندم هم واسشون خرید و آورد-باور کنید یا نه ارزن از گندم گرونتره اینجا!-
سهشنبه، دی ۱۱، ۱۳۸۶
بدبختی برای همه
میدونی؟ من با اون دورهء بعد از جنگ بیشتر از حالا حال میکردم. اونموقع بجای سهام عدالتو رفاه اجتماعی و اینجور چرت و پرتها از نظر فلسفی رو مردم کار میکردن, اینجوری که :آی مردم خیال نکنید که بقیهء دنیا هم خبریه, همه بدبختن! تو آمریکا که همه با تفنگ افتادن به جون هم و دارن همدیگه رو میکشن, تو اروپا هم که طلاق و خود کشی و افسردگی بیداد میکنه ,عربها هم که هر چی پول دارن میدن به آمریکا و سلاح میخرن و ... اما از وقتی قرار شد یه ذره لای درها باز بشه که ما هم ببینیم که اونور دنیا چه خبره دیگه هر چقدرم که وضعمون بهتر شد بازم راضی نشدیم که نشدیم.دوستم میگفت اونموقع مردم راضیتر از حالا(دوسال پیش بود) بودن گفتم: البته! چون همیشه حماقت به طرز عجیبی ارضا کننده اس!
پانوشت:"در واقع اين گذري است از موضعي مترقي (يعني پذيرش کورکورانه مدرنيته، جايگزيني کهنه توسط نو) به موضع مقاومت ( که شامل مقاومت در مقابل «نو» مي شود وقتيکه اين «جديد» مرادف خفقان بيشتر، سازگاري و تطبيق و همرنگي با جماعت و هم شکل سازي است)....پازوليني البته به دليل همجنس گرا بودنش به اين امر بسيار حساس بود.او بيم داشت که اين گرايش او نيز در هنجار هاي عادي حل و جذب شود ( او مي نويسد: اينکه همجنس گرائي پذيرفته شود غير قابل تحمل است) زيرا اين امر براي او بيشتر به عنوان يک چالش اهميت داشت تا تعلق و وابستگي به يک گروه و دسته."
مقاله ای بسیار جالب در مورد پازولینی و تفکرات خاصش.خوندنش به تمامی عزیران توصیه میشه.
پانوشت:"در واقع اين گذري است از موضعي مترقي (يعني پذيرش کورکورانه مدرنيته، جايگزيني کهنه توسط نو) به موضع مقاومت ( که شامل مقاومت در مقابل «نو» مي شود وقتيکه اين «جديد» مرادف خفقان بيشتر، سازگاري و تطبيق و همرنگي با جماعت و هم شکل سازي است)....پازوليني البته به دليل همجنس گرا بودنش به اين امر بسيار حساس بود.او بيم داشت که اين گرايش او نيز در هنجار هاي عادي حل و جذب شود ( او مي نويسد: اينکه همجنس گرائي پذيرفته شود غير قابل تحمل است) زيرا اين امر براي او بيشتر به عنوان يک چالش اهميت داشت تا تعلق و وابستگي به يک گروه و دسته."
مقاله ای بسیار جالب در مورد پازولینی و تفکرات خاصش.خوندنش به تمامی عزیران توصیه میشه.
جمعه، دی ۰۷، ۱۳۸۶
هیاهوی کوپه
خب از این قضایای کشته شدن بی نظیر بوتو خوشم اومد یه جورائی, وقتی گزارشگر تلویزیون با خونسردی اعلام کرد که مرده یاد کشته شدن سرد و بی تفاوت دی کاپریو تو مرحوم افتادم یا مثلا کشته شدن سالواتوره جولیانی در فیلمی به همین نام از فرانچسکو رزی بدست سربازاش.به هر حال از ملتی که گاندی رو ترور کردن کشتن اینجور واسطه ها خیلی عجیب نیست.تو جامعه ای که فقر و بی سوادی بیداد میکنه چه جور میشه دموکراسی پا بگیره؟. گاهی موقعها از هرج و مرج و بی نظمی خوشم میاد, هر چی باشه بهتر از آرامش دیکته شده ایه که همه رو به خواب مصنوعی فرو میبره. اون دیالوگهای عالی اورسن ولز تو مرد سوم رو یادته؟:"زیادم بد بین نباش, بعد تمام اینا هیچ چیز اونقدرها هم بد نیست.همونجور که رفقا میگن تو ایتالیای تحت سلطهء بورژیا اونها برای 30 سال جنگ, ترور ,جنایت و خونریزی داشتند اما میکل آنجلو ,داوینچی و رنسانس رو به بشریت تحویل دادن. اما تو سوئیس, 500 سال در دموکراسی و صلح, برادرانه همدیگه رو دوست داشتن اما چی تحویل دنیا دادن؟ ساعت دیواری!"
پانوشت:یعنی تو این دنیا به اقتضای ذات کثیف بشری در به در و بدبخت هر چی که شما بگین بودم الا یه چیز: ماشین باز نبودم! یادمه بچه که بودم سر راه آمادگیمون از یه جائی رد میشدیم که پر از ماشینهای آخرین سیستم بود دوستم هی میگفت: این مال من, اون مال من! تو کدومو میخوای؟ میگفتم هر موقع بزرگ شدیم من از ماشینهای اونموقع میخرم!.خب انگار که الان اونموقع شده باشه و وقت عاشق شدنم فرا رسیده باشه. در اونصورت عشق من فقط یه ماشینه! این هیوندا کوپه ها که جدیدا اومده, واقعا باحالن! حالا نیاید بگید که بنز و بی ام دبلیو هم دو در زدن ها! آقا من اینو دوست دارم.
پانوشت:یعنی تو این دنیا به اقتضای ذات کثیف بشری در به در و بدبخت هر چی که شما بگین بودم الا یه چیز: ماشین باز نبودم! یادمه بچه که بودم سر راه آمادگیمون از یه جائی رد میشدیم که پر از ماشینهای آخرین سیستم بود دوستم هی میگفت: این مال من, اون مال من! تو کدومو میخوای؟ میگفتم هر موقع بزرگ شدیم من از ماشینهای اونموقع میخرم!.خب انگار که الان اونموقع شده باشه و وقت عاشق شدنم فرا رسیده باشه. در اونصورت عشق من فقط یه ماشینه! این هیوندا کوپه ها که جدیدا اومده, واقعا باحالن! حالا نیاید بگید که بنز و بی ام دبلیو هم دو در زدن ها! آقا من اینو دوست دارم.
سهشنبه، دی ۰۴، ۱۳۸۶
خداحافظ تهران
خب تجربه نشون داده که اونهائی که سر امتحانا خوب تقلب میکنن معمولا دختر بازهای قدری هم هستن
و محققا که آدمهائی که هر دو اینها رو با هم هستند آدمهای بسیار لجنی هم هستند.بهر حال باید خدمت
این عزیزان عرض کنم که حیف که ما در ایران همجنس بازی نداریم و الا من میدونستم که باید باهاتون
چیکار کنم...
پانوشت:رفته بودم داروخانه یه دوائی چیزی بخرم که به زخمم بزنم. موقعی که رو نیمکت نشسته
بودم تا نوبتم بشه چشمم به این خنزر پنزر هائی که رو پیشخون برا فروش میذارن افتاد, اولش فکر
کردم از این آدمسهای جرم گیر و از اینجور چیزها باشه که دیدم نه اینا همش کاندومه! در انواع و
اقسام و مارکهای مختلف. گفتم ما رو باش! یه عمری فکر کردیم که داریم تو یه مملکت اسلامی
زندگی میکنیم و هممون باید آدمهائی اهل تقوا و خویشتنداری باشیم اما مثل اینکه ایندفعه هم اشتباه میکردم
بهر حال با این شرایطی که هست فکر نمیکنم دیگه درست باشه که من اینجا بمونم و البته جای زیادی هم
برای رفتن نمونده پس احتمالا یا افغانستان برم یا هم که پاکستان.بهر حال تا دیدار بعدی شماها رو به
همدیگه می سپارم. فعلا!
و محققا که آدمهائی که هر دو اینها رو با هم هستند آدمهای بسیار لجنی هم هستند.بهر حال باید خدمت
این عزیزان عرض کنم که حیف که ما در ایران همجنس بازی نداریم و الا من میدونستم که باید باهاتون
چیکار کنم...
پانوشت:رفته بودم داروخانه یه دوائی چیزی بخرم که به زخمم بزنم. موقعی که رو نیمکت نشسته
بودم تا نوبتم بشه چشمم به این خنزر پنزر هائی که رو پیشخون برا فروش میذارن افتاد, اولش فکر
کردم از این آدمسهای جرم گیر و از اینجور چیزها باشه که دیدم نه اینا همش کاندومه! در انواع و
اقسام و مارکهای مختلف. گفتم ما رو باش! یه عمری فکر کردیم که داریم تو یه مملکت اسلامی
زندگی میکنیم و هممون باید آدمهائی اهل تقوا و خویشتنداری باشیم اما مثل اینکه ایندفعه هم اشتباه میکردم
بهر حال با این شرایطی که هست فکر نمیکنم دیگه درست باشه که من اینجا بمونم و البته جای زیادی هم
برای رفتن نمونده پس احتمالا یا افغانستان برم یا هم که پاکستان.بهر حال تا دیدار بعدی شماها رو به
همدیگه می سپارم. فعلا!
یکشنبه، دی ۰۲، ۱۳۸۶
سرزمینی برای پیرمردها نیست
دیگه اینکه دائی مادر بزرگم !! فوت کرد.فکر کنم 90 سالی داشت, دیروز که اومد از خیابون رد بشه یه پرایدیه بهش زد .کارش وقتی جوون بود کارگری ساختمون بود و بعدشم که میرفت سر زمینای خودش کشاورزی .بهر حال منظور اینکه نه حقوق بازنشستگی ای داشت نه بیمه ای نه مال و اموالی...هیچی! اما خوب با این مردنی که داشت به مزنهء امروز یه 35 میلیونی واسه بچه هاش گذاشت تا اونام به فیض برسن.چند وقت پیشم یکی از رفیقای خودم بود که به یه پیرمرد کارگره زد و قطغ نخاعش کرد تا یه 70 میلیونی دست بچه هاشو بگیره.خلاصه نتیجهء اخلاقی اینکه هیچوقت نا امید نباشید و از اینکه واسه خودتون و دور بریاتون مفید نیستید احساس سر افکندگی نکنید حالا حالاها واسه جبران وقت هست!
پانوشت:آخ چه بدن اونائی که منو دوست ندارن! به شوخیام نمی خندن ,به سوالام جواب پرت و پلا میدن, تو ذوقم میزنن و اذیتم میکنن. من دیگه باهاشون هیچ کاری ندارم.از این به بعد فقط خودمو محکم میندازم تو بغل کسائی که منو دوست داشته باشن, حتی اگه برای من چنین آدمهائی هیچوقت وجود نداشته باشند....
پانوشت:آخ چه بدن اونائی که منو دوست ندارن! به شوخیام نمی خندن ,به سوالام جواب پرت و پلا میدن, تو ذوقم میزنن و اذیتم میکنن. من دیگه باهاشون هیچ کاری ندارم.از این به بعد فقط خودمو محکم میندازم تو بغل کسائی که منو دوست داشته باشن, حتی اگه برای من چنین آدمهائی هیچوقت وجود نداشته باشند....
چهارشنبه، آذر ۲۸، ۱۳۸۶
بهشت
شنبه
-سلام شاطر! ببین این فلشی که بهم دادی اصلا کار نمیکنه. مال خودم اما تا میزنم به کامپیوتر اجرا میشه
-بسم الله الرحمن الرحیم.بابا من یه هفته نیست 18 هزار تومن پول این لامصب رو دادم!ببینم داداشت خونه نیست بدی یه چکش بکنه؟
-نه والا بیرونه.
-چه میدونم بهر حال تو دوشنبه جنازه اش رو واسم بیار ببینم چه خاکی تو سرم بریزم
دوشنبه
-سلام چی شد تونستی ازش استفاده کنی؟
-آره داداشم اومد یه کارهائی کرد راش انداخت منکه نفهمیدم چیکار کرد!
-آهان!! دمش گرم. آره بابا منو تو از اون چیزا سر در نمیاریم!
خلاصه که خدا این داداش کوچیکا رو از ما نگیره که تمام کارهای تکنولوژیک ما دست اوناس!
پانوشت:البته هوا اینقدر ها هم سرد نیست, اما خب تو یکی از همین شبها داشتیم تو خیابون راه میرفتیم که وارد یکی از این پاساژهای نوساز که هر روز دارن تو خیابونها سبز میشن شدیم. بر خلاف پاساژهای قدیمی تری که مثلا همین یک ربع پیشش رفته بودیم حسابی گرم بود و خب البته خالی از جمعیت, بعد وسط این پاساژه دیدیم یکدستگاه پلی استیشن2 گذاشتن با یک تلویزیون سونی توی این پکیج های مخصوص, عینهو خارج.دو تا پسره داشتن بازی میکردن که تا ما رسیدیم دیدیم خودشون با روی باز ما رو پذیرا شدن و ما رو به بازی دعوت کردن و به ما اطمینان دادن که بازی کاملا مجانیه و اینکه ما از بس که بازی کردیم خسته شدیم, عینهو سرزمین شرت و فرت! ما هم تا وقتی در پاساژو میخواستن ببندن بازی کردیم و از فضای گرم و مطبوع پاساژ لذت بردیم.خلاصه به قولی اینا رو گفتم که یادم باشه که اگه یه روز مریخیا اومدن روی زمین و ازم پرسیدن که هی تو! جوانیت رو چه جوری گذروندی؟ بهشون بگم که آدم لش و لوشو آسمون جلی بودم که با مرده خوری و ولگردی سعی میکردم چاله چوله های عاطفی خودمو پر کنم!
-سلام شاطر! ببین این فلشی که بهم دادی اصلا کار نمیکنه. مال خودم اما تا میزنم به کامپیوتر اجرا میشه
-بسم الله الرحمن الرحیم.بابا من یه هفته نیست 18 هزار تومن پول این لامصب رو دادم!ببینم داداشت خونه نیست بدی یه چکش بکنه؟
-نه والا بیرونه.
-چه میدونم بهر حال تو دوشنبه جنازه اش رو واسم بیار ببینم چه خاکی تو سرم بریزم
دوشنبه
-سلام چی شد تونستی ازش استفاده کنی؟
-آره داداشم اومد یه کارهائی کرد راش انداخت منکه نفهمیدم چیکار کرد!
-آهان!! دمش گرم. آره بابا منو تو از اون چیزا سر در نمیاریم!
خلاصه که خدا این داداش کوچیکا رو از ما نگیره که تمام کارهای تکنولوژیک ما دست اوناس!
پانوشت:البته هوا اینقدر ها هم سرد نیست, اما خب تو یکی از همین شبها داشتیم تو خیابون راه میرفتیم که وارد یکی از این پاساژهای نوساز که هر روز دارن تو خیابونها سبز میشن شدیم. بر خلاف پاساژهای قدیمی تری که مثلا همین یک ربع پیشش رفته بودیم حسابی گرم بود و خب البته خالی از جمعیت, بعد وسط این پاساژه دیدیم یکدستگاه پلی استیشن2 گذاشتن با یک تلویزیون سونی توی این پکیج های مخصوص, عینهو خارج.دو تا پسره داشتن بازی میکردن که تا ما رسیدیم دیدیم خودشون با روی باز ما رو پذیرا شدن و ما رو به بازی دعوت کردن و به ما اطمینان دادن که بازی کاملا مجانیه و اینکه ما از بس که بازی کردیم خسته شدیم, عینهو سرزمین شرت و فرت! ما هم تا وقتی در پاساژو میخواستن ببندن بازی کردیم و از فضای گرم و مطبوع پاساژ لذت بردیم.خلاصه به قولی اینا رو گفتم که یادم باشه که اگه یه روز مریخیا اومدن روی زمین و ازم پرسیدن که هی تو! جوانیت رو چه جوری گذروندی؟ بهشون بگم که آدم لش و لوشو آسمون جلی بودم که با مرده خوری و ولگردی سعی میکردم چاله چوله های عاطفی خودمو پر کنم!
شنبه، آذر ۲۴، ۱۳۸۶
گوسفند گمشده
اون چیزی که دندانپزشکی خطابش میکنن از نظر من همون سلاخیه بیشتر.میرم که دندونامو چک کنم که میگه دو تاش خراب شده بهش میگم:آقا!! منکه روزی 3 بار مسواک میزنم واسه چی باید همهء دندونام خراب بشه؟
میگه: خب! روزی سه بار مسواک رو که باید بزنی, ببینم تو که یهودی و همجنس باز که نیستی؟
میگم:حالا یه وقت ما ایدز نگیریم از این تشکیلاتت؟
میگه:خودت خوب میدونی که آلودگی تو تقصیر ما نیست.تو گناهان کثیفی مرتکب شدی و تقاص اونا رو پس میدی همین!
میگم:میدونی... آخه من هیچوقت موقع ارتکاب به اون جرمها تنها نبودم اما....
پانوشت:ویادی هم کنیم از عیسی:"که سنگ را بالش خود قرار میداد, لباس پشمی خشن به تن میکرد و نان خشک میخورد, نان خورشت او گرسنگی , چراغش در شب ماه و پناهگاه زمستان او شرق و غرب زمین بود.زنی نداشت که او را فریفتهء خود سازد, فرزندی نداشت که او را غمگین سازد, مالی نداشت که او را سرگرم کند, مرکب سواری او دو پایش و خدمتگزار او دستهایش بودند"
میگه: خب! روزی سه بار مسواک رو که باید بزنی, ببینم تو که یهودی و همجنس باز که نیستی؟
میگم:حالا یه وقت ما ایدز نگیریم از این تشکیلاتت؟
میگه:خودت خوب میدونی که آلودگی تو تقصیر ما نیست.تو گناهان کثیفی مرتکب شدی و تقاص اونا رو پس میدی همین!
میگم:میدونی... آخه من هیچوقت موقع ارتکاب به اون جرمها تنها نبودم اما....
پانوشت:ویادی هم کنیم از عیسی:"که سنگ را بالش خود قرار میداد, لباس پشمی خشن به تن میکرد و نان خشک میخورد, نان خورشت او گرسنگی , چراغش در شب ماه و پناهگاه زمستان او شرق و غرب زمین بود.زنی نداشت که او را فریفتهء خود سازد, فرزندی نداشت که او را غمگین سازد, مالی نداشت که او را سرگرم کند, مرکب سواری او دو پایش و خدمتگزار او دستهایش بودند"
پنجشنبه، آذر ۲۲، ۱۳۸۶
این بچه ها
امروز با دوستانم ملاقات داشتم آخرین وضعیتمو براشون تشریح کردم و ازشون کمک خواستم یکم شوکه شدند و سعی کردند منو منصرف کنند اما وقتی دیدند که اثری نداره گفتند هر لحظه امکان خروجش از کشور هست و اینکه روی حرف آدمهائی از ایندست نمیشه زیاد حساب کرد, بهشون گفتم همهء اینها رو میدونم اما اصلا واسم مهم نیست.دوست بیخیال ترم که اصلا قصد باور کردن منو نداشت قصهء نهنگهائی رو گفت که در هنگام شکست عشقی خود کشی میکنند بهش گفتم فکر کنم هنوز یه ذره دیگه وقت داشته باشم...
[بخشی از خاطرات محمد مستوفی الممالک دانشجوی ایرانی مقیم پاریس نامبرده پی آیند یک رابطهء عشقی نافرجام در جریان یک درگیری خیابانی بدست معشوقهء دختر مورد نظر در حاشیهء شورشهای خیابانی سال 1968 بوسیلهء ضربات متعدد چاقو کشته شد.جسد او بنا به وصیت خودش سوزانده شد.]
پانوشت:سر ظهر بود و بچه ها داشتن از مدرسه بر میگشتن.چند تاشون از یونولیتهای کنار خیابون بر داشته بودن و داشتن تو سر چند تای دیگه شون میزدن پیش خودم گفتم: نمادهای معصومیت ما اینان؟.البته قد خودشون جنبه شون بد نبود اما راستش از نظر من بچه ها شبیه حشرات میمونن:هیولاهای وحشتناکی که کسی بخاطر جسهء کوچیکیشون متوجه هیبت وحشنتاکشون نمیشه.مخصوصا بچه های ایندوره که جز نق زدن و بهانه گرفتن برای چیزی که میخوان کار دیگه ای بلد نیستند.به هر حال حتی اگه بخوایم این معصومیت نصفه و نیمهء از سر نا آگاهی و کم تجربگی رو هم قبول کنیم باز مانع از این نمیشه که از همراه بودنش با نوع سادیستیکی از میل به بیرحمی چشم پوشی کنیم!
[بخشی از خاطرات محمد مستوفی الممالک دانشجوی ایرانی مقیم پاریس نامبرده پی آیند یک رابطهء عشقی نافرجام در جریان یک درگیری خیابانی بدست معشوقهء دختر مورد نظر در حاشیهء شورشهای خیابانی سال 1968 بوسیلهء ضربات متعدد چاقو کشته شد.جسد او بنا به وصیت خودش سوزانده شد.]
پانوشت:سر ظهر بود و بچه ها داشتن از مدرسه بر میگشتن.چند تاشون از یونولیتهای کنار خیابون بر داشته بودن و داشتن تو سر چند تای دیگه شون میزدن پیش خودم گفتم: نمادهای معصومیت ما اینان؟.البته قد خودشون جنبه شون بد نبود اما راستش از نظر من بچه ها شبیه حشرات میمونن:هیولاهای وحشتناکی که کسی بخاطر جسهء کوچیکیشون متوجه هیبت وحشنتاکشون نمیشه.مخصوصا بچه های ایندوره که جز نق زدن و بهانه گرفتن برای چیزی که میخوان کار دیگه ای بلد نیستند.به هر حال حتی اگه بخوایم این معصومیت نصفه و نیمهء از سر نا آگاهی و کم تجربگی رو هم قبول کنیم باز مانع از این نمیشه که از همراه بودنش با نوع سادیستیکی از میل به بیرحمی چشم پوشی کنیم!
سهشنبه، آذر ۲۰، ۱۳۸۶
چهار راه مدنیت
یه خیابونی سر راه من نزدیکای خونمون هست که من اسمشو گذاشتم خیابون سانفرانسیسکو. گل و گشاده و تر تمیز و دنج, بعد یه شیب سکسی ای هم داره که همیشه منو یاد خیابونهای سانفرانسیسکو میندازه. خلاصه اونجا یه چهار راهه مشتی ای هم داره که فقط یه چراغ چشمک زن بیشتر نداره, چون لازم هم نمیشه اما امشب وقتی رسیدم به سانفرانسیسکوی محبوب خودم دیدم که بد جوری قفل شده نه چراغی بود و نه افسری خلاصه بستر خوبی مهیا شده بود که همه ذات بدوی خودمونو نشون بدیم نتیجه اینکه چهار راه چنان قفل شده بود که هیچکس نمیتونست رد بشه مام سر راهی که با وجودی اندکی نظم و قانون میشد مشکلشو پنج دقیقه ای حل کرد یه ساعتی معطل شدیم. البته چند تا آدم درست حسابی هم پیدا شدند که سعی کنن به نوبهء خودشون چهار راه رو یه مدیریتی بکنن اما راستش ما وحشیتر از این حرفها بودیم البته یه عده هم که حرومزادگی ارشد خونده بودن و علاوه بر بدویت بوق زدن رو هم در دستور کار قرار داده بودن که خودم یکیشون رو که بغلم بود شخصا گاز گرفتم تا صداش بیفته.خلاصه میمونها اونشب یک شب سرد رو پشت سر گذاشتن تا فرداش یکی پیدا بشه که با کشتن نصفشون نظم و ترتیب رو به بقیشون یاد بده
پانوشت:آقایون! اونهائی که در حق ما خیانت کردند حرف تازه ای برای گفتن ندارند! اونیکه ناگفته ای داره مائیم که تا حالا نجابت کردیم و چیزی نگفتیم:
هزار بار سوختم و دم بر نیاوردم/ آتشی که می سوزاند هر لحظه از نای تا جگرم!
پانوشت:آقایون! اونهائی که در حق ما خیانت کردند حرف تازه ای برای گفتن ندارند! اونیکه ناگفته ای داره مائیم که تا حالا نجابت کردیم و چیزی نگفتیم:
هزار بار سوختم و دم بر نیاوردم/ آتشی که می سوزاند هر لحظه از نای تا جگرم!
یکشنبه، آذر ۱۸، ۱۳۸۶
پسران مستقل
16:15
-سلام حامد جون هستی بیام این برنامه هه رو ازت بگیرم؟
-نوکرتم, من الان دانشگاهم تو 6 زنگ بزن فکر کنم خونه باشم
-چشم
18:30
-حامد جون هستی من مزاحمت بشم؟
-آقا من 8.5 ,9 خونه ام میتونی بیای؟
-آره خب .. باشه پس اونموقع مزاحمت میشم
20:00
-آقا! شاطر جون من بیرونم ,10:30 ,11 میتونی بیای که من حتما خونه باشم؟
-هان؟؟ باشه چشم همون موقع میام
خب همانطور که می بینید ما قدرت انعطافمون خیلی زیاده که احتمالا رمز موفقیتمون هم همین باشه!
پانوشت:امروز یکی از 20 زن ثروتمند آیندهء دنیا رو دیدم.تو مترو داشت فال حافظ میفروخت تو مردونه با اون قد فسقلیش چنان فالو میذاشت تو دست مردم که یارو جرائت نمیکرد بگه نمیخوام.با خونسردی و اعتماد به نفس کارشو انجام میداد. به یه پسره داشت قالب میکرد آخر کار که پسره میگفت: "بابا منکه ازت خریدم انور نشسته بودم که!",دختره با اون نگاه نافذش فقط پسره رو نگاه میکرد...
-سلام حامد جون هستی بیام این برنامه هه رو ازت بگیرم؟
-نوکرتم, من الان دانشگاهم تو 6 زنگ بزن فکر کنم خونه باشم
-چشم
18:30
-حامد جون هستی من مزاحمت بشم؟
-آقا من 8.5 ,9 خونه ام میتونی بیای؟
-آره خب .. باشه پس اونموقع مزاحمت میشم
20:00
-آقا! شاطر جون من بیرونم ,10:30 ,11 میتونی بیای که من حتما خونه باشم؟
-هان؟؟ باشه چشم همون موقع میام
خب همانطور که می بینید ما قدرت انعطافمون خیلی زیاده که احتمالا رمز موفقیتمون هم همین باشه!
پانوشت:امروز یکی از 20 زن ثروتمند آیندهء دنیا رو دیدم.تو مترو داشت فال حافظ میفروخت تو مردونه با اون قد فسقلیش چنان فالو میذاشت تو دست مردم که یارو جرائت نمیکرد بگه نمیخوام.با خونسردی و اعتماد به نفس کارشو انجام میداد. به یه پسره داشت قالب میکرد آخر کار که پسره میگفت: "بابا منکه ازت خریدم انور نشسته بودم که!",دختره با اون نگاه نافذش فقط پسره رو نگاه میکرد...
شنبه، آذر ۱۷، ۱۳۸۶
نسبیت
آشنائی من با قضیهء نسبیت در احمقانه ترین شرایط ممکن انجام شد.یه روز داشت تلویزیون یه برنامهء
فکاهی خارجی نشون میداد که در یکی از میان پرده هاش یه بازیگره که مثلا داشت نقش انیشتن رو
بازی میکرد با مسخره بازی گفت: همه چیز نسبیه!.خب این قضیه به طرزی صادقانه آتشی در
خرمن وجود من انداخت و در آن نسبیت رو پذیرا شدم.نتیجه اینکه هر چی بعدها تو کتاب معارف به
گوش من خوندن که بابا جان اخلاقیات مطلقه و نسبی نیست به خرج من نرفت که نرفت.خب حالا به
فضل الهی نتیجهء این پایمردی خودمون رو هم داریم می بینیم.نیروی انتطامی مملکت هم نسبی گرا
شده و قلیانها رو از سفره خونه ها جمع میکنه اما تو قهوه خونه ها کاری به کارشون نداره!
پانوشت:امروز روز خوبی بود علتش هم این بود که ابرها فوق العاده زیبا شده بودند
فکاهی خارجی نشون میداد که در یکی از میان پرده هاش یه بازیگره که مثلا داشت نقش انیشتن رو
بازی میکرد با مسخره بازی گفت: همه چیز نسبیه!.خب این قضیه به طرزی صادقانه آتشی در
خرمن وجود من انداخت و در آن نسبیت رو پذیرا شدم.نتیجه اینکه هر چی بعدها تو کتاب معارف به
گوش من خوندن که بابا جان اخلاقیات مطلقه و نسبی نیست به خرج من نرفت که نرفت.خب حالا به
فضل الهی نتیجهء این پایمردی خودمون رو هم داریم می بینیم.نیروی انتطامی مملکت هم نسبی گرا
شده و قلیانها رو از سفره خونه ها جمع میکنه اما تو قهوه خونه ها کاری به کارشون نداره!
پانوشت:امروز روز خوبی بود علتش هم این بود که ابرها فوق العاده زیبا شده بودند
شنبه، آذر ۱۰، ۱۳۸۶
فروغ در پیاده رو
-ممد بابا یه کم این یوسفو نصیحتش کن.23 سالشه هنوز هیچ کاری نکرده
-خوب حاجی تو اگه سکس نداری پس اصلا برا چی زنده ای؟
-سیگار میکشی ممد؟
-من فقط موقع سکس!
-آهان باریکلا! بین دو نیمه!
خب نکته اش اینه که فروغ هم در مورد سیگار یک چنین نظری داشته و سوالش اینجاست که آیا این دوستان ما هستند که از فروغ تاثیر گرفتند یا این فروغ بوده که جامعه شناسیش مثل همیشه خوب بوده:"و زندگی شاید کشیدن یک سیگار باشد در فاصلهء رخوتناک بین دو هماغوشی..."
پانوشت:رفته بودم پائین شهر.شبم بود.پیش خودم گفتم یعنی دیگه اینجاها امنه الان؟ خب ساکت بود البته, اما به نظرم فعلا با اعدام چند تا گنده لات فقط راه رو برای دور برداشتن نوچه ها باز کردن.مگر اینکه هی بیان و دروشون کنن و دروشون کنن.
-خوب حاجی تو اگه سکس نداری پس اصلا برا چی زنده ای؟
-سیگار میکشی ممد؟
-من فقط موقع سکس!
-آهان باریکلا! بین دو نیمه!
خب نکته اش اینه که فروغ هم در مورد سیگار یک چنین نظری داشته و سوالش اینجاست که آیا این دوستان ما هستند که از فروغ تاثیر گرفتند یا این فروغ بوده که جامعه شناسیش مثل همیشه خوب بوده:"و زندگی شاید کشیدن یک سیگار باشد در فاصلهء رخوتناک بین دو هماغوشی..."
پانوشت:رفته بودم پائین شهر.شبم بود.پیش خودم گفتم یعنی دیگه اینجاها امنه الان؟ خب ساکت بود البته, اما به نظرم فعلا با اعدام چند تا گنده لات فقط راه رو برای دور برداشتن نوچه ها باز کردن.مگر اینکه هی بیان و دروشون کنن و دروشون کنن.
چهارشنبه، آذر ۰۷، ۱۳۸۶
مصاحبهء خیالی
تو این دورهء کمبود سوژه چی بهتر از اینکه از طرف عمو جوزف به یه بازی دعوت بشی که مثل این مصاحبه هائی میمونه که اگه معروف بودم مجله ها باهام میکردن:
خودتو معرفی کن:والا ما مخلصیم, جیزی نیستیم که قابل تعریف باشه
فصل مورد علاقه:بچگی تابستون حالا دیگه همه یه جورن
رنگ مورد علاقه:بچه بودم قرمز الان زیاد نظر خاصی ندارم رو رنگی اما تو لباس خریدن سرمه ائی رو همیشه دوست میدارم
غذای مورد علاقه:کوفتهء خودمون(نمیدونم تهرانیه یا نه خلاصه برنج توش زیاده منظور اینکه کوفته تبریزی نیست!)
موسیقی مورد علاقه:هر چیlast.fm بگه!
بدترین ضدحالی که خوردم:از کدوم بگم؟ یکی هست که دیگه شده عقده خوبیت هم نداره اینجا بگم چیه!
بزرگترین قولی که دادم:خدا رو شکر تا حالا کسی تو این دنیا اینقدرا رو ما حساب باز نکرده هنوز!
ناشی ترین کاری که کردم:اول هر کاری حسابی ناشیم! مخصوصا تو رانندگی که دیگه خودمم از خودم قطع امید کرده بودم اما معجزهء نمرین نجاتم داد تا حدی!
بهترین خاطره ام:مادرم یه عمه ای داره که من هر موقع میرم خونشون احساس آرامش عجیبی میکنم خیلی خوبه اونجا!
بدترین خاطره ام:خوب اتفاقات بدی بوده اما به نظرم چیزی که گذشته انگار که هرگز وجود نداشته
کسی که بخوام ملاقاتش کنم:والا الان یه دختره هست که خیلی دوست دارم ببینمش!
برای کی دعا میکنم: مسلما آبادانی ایران عزیز!
موقعیت من در 10 سال آینده: یا مردم یا هم اگر هم زنده باشم معتاد یا همجنس باز یا هردو شده باشم!
من سهمیهء خودمو در اختیار این عزیزان قرار میدم:dancer,شیوید,نیما,hArd Abusive و بابی
پانوشت:توی سایت my space لیستهای سوال اینچنینی زیاد در اختیار کاربراش میذاره یه دختر انکلیسیه رو میشناختم که خوراکش جواب دادن به اینا بود واقعا هم صادقانه و جالب جواب میداد مثلا پرسیده بود: شده با کسی لاس بزنی یا نه؟ میگفت:آره! یه بار یه سربازه رو کنار بندر لیورپول بوسیدم!
خودتو معرفی کن:والا ما مخلصیم, جیزی نیستیم که قابل تعریف باشه
فصل مورد علاقه:بچگی تابستون حالا دیگه همه یه جورن
رنگ مورد علاقه:بچه بودم قرمز الان زیاد نظر خاصی ندارم رو رنگی اما تو لباس خریدن سرمه ائی رو همیشه دوست میدارم
غذای مورد علاقه:کوفتهء خودمون(نمیدونم تهرانیه یا نه خلاصه برنج توش زیاده منظور اینکه کوفته تبریزی نیست!)
موسیقی مورد علاقه:هر چیlast.fm بگه!
بدترین ضدحالی که خوردم:از کدوم بگم؟ یکی هست که دیگه شده عقده خوبیت هم نداره اینجا بگم چیه!
بزرگترین قولی که دادم:خدا رو شکر تا حالا کسی تو این دنیا اینقدرا رو ما حساب باز نکرده هنوز!
ناشی ترین کاری که کردم:اول هر کاری حسابی ناشیم! مخصوصا تو رانندگی که دیگه خودمم از خودم قطع امید کرده بودم اما معجزهء نمرین نجاتم داد تا حدی!
بهترین خاطره ام:مادرم یه عمه ای داره که من هر موقع میرم خونشون احساس آرامش عجیبی میکنم خیلی خوبه اونجا!
بدترین خاطره ام:خوب اتفاقات بدی بوده اما به نظرم چیزی که گذشته انگار که هرگز وجود نداشته
کسی که بخوام ملاقاتش کنم:والا الان یه دختره هست که خیلی دوست دارم ببینمش!
برای کی دعا میکنم: مسلما آبادانی ایران عزیز!
موقعیت من در 10 سال آینده: یا مردم یا هم اگر هم زنده باشم معتاد یا همجنس باز یا هردو شده باشم!
من سهمیهء خودمو در اختیار این عزیزان قرار میدم:dancer,شیوید,نیما,hArd Abusive و بابی
پانوشت:توی سایت my space لیستهای سوال اینچنینی زیاد در اختیار کاربراش میذاره یه دختر انکلیسیه رو میشناختم که خوراکش جواب دادن به اینا بود واقعا هم صادقانه و جالب جواب میداد مثلا پرسیده بود: شده با کسی لاس بزنی یا نه؟ میگفت:آره! یه بار یه سربازه رو کنار بندر لیورپول بوسیدم!
سهشنبه، آذر ۰۶، ۱۳۸۶
دزدان بینوا
-خب حالا کجا بریم ضبط بخریم واسه ماشین؟
-توپ خونه دیگه اونجا قیمت هاشم خوبه
-عباسی چی؟ اونجام داره از این چیزا
-اونجا ارزونترم هست اما بیشتر دزدی جنساش...اگه دلت میاد بریم
-آهان!
بله! ما دلمون نیومد که جنس دزدی بخریم اما دزده دلش اومد که بیاد و ضبط ما رو ببره.میدونی اینجور چیزا رو آدم تاثیر میذاره, یکبار یه زنه اومد به ماشین ما که تو پارک بود زد و در رفت. بعدا یه روز منم که داداشمو برده بودم که بهش رانندگی یاد بدم وقتی زد به یه وانته که تو پارک بود گفتم :چیکار میکنی حالا؟. وقتی دیدم داره تته پته میکنه گفتم روشن کن در ریم!
پانوشت:بیاد تیمسار خسروانی!(رئیس تربیت بدنی در زمان پهلوی)اونجا که در مورد موش دوندنهای فاطمه پهلوی و عبده (روسای وقت باشگاه پرسپولیس)در کارش گفت:آقا شما نمیدونی من از دست اینها در این مدت چه ها که نکشیدم!
-توپ خونه دیگه اونجا قیمت هاشم خوبه
-عباسی چی؟ اونجام داره از این چیزا
-اونجا ارزونترم هست اما بیشتر دزدی جنساش...اگه دلت میاد بریم
-آهان!
بله! ما دلمون نیومد که جنس دزدی بخریم اما دزده دلش اومد که بیاد و ضبط ما رو ببره.میدونی اینجور چیزا رو آدم تاثیر میذاره, یکبار یه زنه اومد به ماشین ما که تو پارک بود زد و در رفت. بعدا یه روز منم که داداشمو برده بودم که بهش رانندگی یاد بدم وقتی زد به یه وانته که تو پارک بود گفتم :چیکار میکنی حالا؟. وقتی دیدم داره تته پته میکنه گفتم روشن کن در ریم!
پانوشت:بیاد تیمسار خسروانی!(رئیس تربیت بدنی در زمان پهلوی)اونجا که در مورد موش دوندنهای فاطمه پهلوی و عبده (روسای وقت باشگاه پرسپولیس)در کارش گفت:آقا شما نمیدونی من از دست اینها در این مدت چه ها که نکشیدم!
جمعه، آذر ۰۲، ۱۳۸۶
عشق معنوی
در ایران.... ما بچه بازی نداریم! اینو از کجا میگم؟ از اونجا که لابد شنیده باشید که جلوی تجدید چاپ کتاب آخر مارکز بخاطر مضامین پدوفیل گرفنه شده.حالا اونکه هیچ تازگیها رفتم سایت IMDBدیدم که صفحه های هر دو ورسیون فیلم لولیتا هم فیلتر شده جالبیش اینجاست که تا حالا اصلا چنین چیزی رو برای هیچ فیلمی روی این سایت ندیده بودم.به هر حال بنده از سر خلوص نیت میخواستم یه تذکر صادقانه به برادران مستقر در ارشاد و غیره بدم اونم اینکه همونطور که میدونید بر طبق شرع اسلام سن بلوغ دختران در ایران عزیز 9 سالگیست و بر این اساس لولیتای رمان ناباکف که 12 سالش بوده دختر بالغی محسوب میشده و در نتیجه هامبرت مثل تمام فیلمهای معنا گرای خودمون حق داشته که عاشقش بشه و باهاش ازدواج کنه. در مورد دیگر مواد ادبی از این دست هم بنده خدمت عزیزان اطمینان میدم که سن هیچکدومشون کمتر از 9 سال نبوده و نیست پس اگر میخواید از اینکارا بکنید اول باید برید سینمای وطنی خودمونو تعطیل بکنید بعد بیاید سر وقت اینها!
پانوشت:پسره شاکی بود.میگفت آقا زنمو گشت ارشاد گرفته برده کلانتری.کارد میزدی خونش در نمیومد.به همه داشت فحش میداد.با حال بود میگفت: اینا شدن ناموس جمع کن ما!
پانوشت:پسره شاکی بود.میگفت آقا زنمو گشت ارشاد گرفته برده کلانتری.کارد میزدی خونش در نمیومد.به همه داشت فحش میداد.با حال بود میگفت: اینا شدن ناموس جمع کن ما!
سهشنبه، آبان ۲۹، ۱۳۸۶
گلهای رز انگلیسی
پشت چراغ قرمز مونده بودن ماشینا, پسره داشت گل میفروخت ,دسته گلهای سرخ از اوناوئی که خودتم دیدی, رفت جلو یه تاکسیه, یه دختر پسره نشسته بودن توش,پسره دستشو انداخته بود گردن دختره فکر کنم , بهشون گفت: 3500 ,پسره گفت: نه, گفت: 3000؟ باز پسره گفت: نچ! چراغ داشت سبز میشد پسره تند تند میزد تو سر نرخ 2500 ,2000 ,1500 ,1000! پسره هنوز میگفت: نه! گفتم ای خاک تو اون سرت کنن . خب خبر مرگت 1000 تومن واسه رفیقت خرج کن! والا منکه اگه جا دختره بودم از ماشین پیاده می شدم شما رو نمیدونم!
پانوشت:خب یه بنده خدائی تو 360 یه پروفایلی داره و اینا که منم دورادور میشناسمش یکم. ایندفعه که گذرم افتاد به صفحه اش دیدم که مطابق معمول همیشه در یک مدت زمان نه چندان طولانی تمام محتویات صفحه اش رو عوض کرده و بطوری که چیز دندون گیری از مشخصات سابقش تو صفحه باقی نمونده .نکته جالبش واسه من اینه که اگه آدم توی یه مدت به این کوتاهی در زمینه های به این زیادی دچار تغییر و تحول بشه پس چی از من سابقش واسش میمونه و گیریم هم که حالا شده این! از کجا معلوم که فردا پس فردا دوباره کمپلت عوض نشه؟ فکر کنم اگه یکم یواشتر و سنجیده تر عوض شیم بهتر باشه نه؟
پانوشت:خب یه بنده خدائی تو 360 یه پروفایلی داره و اینا که منم دورادور میشناسمش یکم. ایندفعه که گذرم افتاد به صفحه اش دیدم که مطابق معمول همیشه در یک مدت زمان نه چندان طولانی تمام محتویات صفحه اش رو عوض کرده و بطوری که چیز دندون گیری از مشخصات سابقش تو صفحه باقی نمونده .نکته جالبش واسه من اینه که اگه آدم توی یه مدت به این کوتاهی در زمینه های به این زیادی دچار تغییر و تحول بشه پس چی از من سابقش واسش میمونه و گیریم هم که حالا شده این! از کجا معلوم که فردا پس فردا دوباره کمپلت عوض نشه؟ فکر کنم اگه یکم یواشتر و سنجیده تر عوض شیم بهتر باشه نه؟
دوشنبه، آبان ۲۸، ۱۳۸۶
دوست آمریکائی
بکارت کلا چیز بیخود و دست و پا گیریه اما اینها چیزی از اهمیتش کم نمیکنه. در همین راستا ما یه عمری به یاد گرفتن لغت آنگلوساکسون مشغول بودیم اما تا همین تازگیها حتی با یه نفر هم به این زبان صحبت نکرده بودم.اما حالا ببین دفعه اولی با کی لاس زدم؟ یه آمریکائی. چکاره؟ خبرنگار کریستین ساینس مانیتور!
آره کنار خیابون وایساده بود و با یه وضع عجیب غریبی دستشو تکون میداد.زدم بغل ببینم چی میگه که به فارسی نسبتا خوبی گفت ولنجک دربست! فارسیش بدک نبود اما تا فهمید من یه کم انگلیسی بلدم همه اش انگلیسی صحبت کرد.اگه سوالی میکردم جواب میداد وگرنه سرش تو برگه هاش بود یا هم که داشت اس ام اس میفرستاد.میگفت کشور شما عالیه اینجا همیشه پر از خبره.برای سه هفته اومده بود اما میگفت زیاد ایران اومده.از ترافیک شاکی بود یکم اما میگفت همه جا اینجوریاس مثلا استامبول که دو هفته پیش اونجا بوده.لهجه اش هم خیلی عادی بود به نظرم زیاد غلیظ نبود.البته اینا همه اش اول کار بود بقیه اش رو در مورد نقش ایران در عراق , انرژی هسته ای و آینده روابط ایران و آمریکا سوالاتی ازش پرسیدم که اونم واقعا بیطرفانه و منطقی بهشون جواب داد که اتفاقا نظراتمون خیلی هم نزدیک بود تقریبا اما از اونجائی که اینطرفا کسی به سیاست علاقه ای نداره از ذکر جزئیات خود داری میکنم
پانوشت:پسره با باباش شب سوار ماشین بودن که باباهه بهش گفت پسر این گلدسته مسجده؟ گفت نه این برج میلاده!.بعد باباهه گفت 375 متره؟ گفت:نه!410 متره. گفتم عجب!
آره کنار خیابون وایساده بود و با یه وضع عجیب غریبی دستشو تکون میداد.زدم بغل ببینم چی میگه که به فارسی نسبتا خوبی گفت ولنجک دربست! فارسیش بدک نبود اما تا فهمید من یه کم انگلیسی بلدم همه اش انگلیسی صحبت کرد.اگه سوالی میکردم جواب میداد وگرنه سرش تو برگه هاش بود یا هم که داشت اس ام اس میفرستاد.میگفت کشور شما عالیه اینجا همیشه پر از خبره.برای سه هفته اومده بود اما میگفت زیاد ایران اومده.از ترافیک شاکی بود یکم اما میگفت همه جا اینجوریاس مثلا استامبول که دو هفته پیش اونجا بوده.لهجه اش هم خیلی عادی بود به نظرم زیاد غلیظ نبود.البته اینا همه اش اول کار بود بقیه اش رو در مورد نقش ایران در عراق , انرژی هسته ای و آینده روابط ایران و آمریکا سوالاتی ازش پرسیدم که اونم واقعا بیطرفانه و منطقی بهشون جواب داد که اتفاقا نظراتمون خیلی هم نزدیک بود تقریبا اما از اونجائی که اینطرفا کسی به سیاست علاقه ای نداره از ذکر جزئیات خود داری میکنم
پانوشت:پسره با باباش شب سوار ماشین بودن که باباهه بهش گفت پسر این گلدسته مسجده؟ گفت نه این برج میلاده!.بعد باباهه گفت 375 متره؟ گفت:نه!410 متره. گفتم عجب!
اشتراک در:
پستها (Atom)