چهارشنبه، آذر ۰۷، ۱۳۸۶

مصاحبهء خیالی

تو این دورهء کمبود سوژه چی بهتر از اینکه از طرف عمو جوزف به یه بازی دعوت بشی که مثل این مصاحبه هائی میمونه که اگه معروف بودم مجله ها باهام میکردن:
خودتو معرفی کن:والا ما مخلصیم, جیزی نیستیم که قابل تعریف باشه
فصل مورد علاقه:بچگی تابستون حالا دیگه همه یه جورن
رنگ مورد علاقه:بچه بودم قرمز الان زیاد نظر خاصی ندارم رو رنگی اما تو لباس خریدن سرمه ائی رو همیشه دوست میدارم
غذای مورد علاقه:کوفتهء خودمون(نمیدونم تهرانیه یا نه خلاصه برنج توش زیاده منظور اینکه کوفته تبریزی نیست!)
موسیقی مورد علاقه:هر چیlast.fm بگه!
بدترین ضدحالی که خوردم:از کدوم بگم؟ یکی هست که دیگه شده عقده خوبیت هم نداره اینجا بگم چیه!
بزرگترین قولی که دادم:خدا رو شکر تا حالا کسی تو این دنیا اینقدرا رو ما حساب باز نکرده هنوز!
ناشی ترین کاری که کردم:اول هر کاری حسابی ناشیم! مخصوصا تو رانندگی که دیگه خودمم از خودم قطع امید کرده بودم اما معجزهء نمرین نجاتم داد تا حدی!
بهترین خاطره ام:مادرم یه عمه ای داره که من هر موقع میرم خونشون احساس آرامش عجیبی میکنم خیلی خوبه اونجا!
بدترین خاطره ام:خوب اتفاقات بدی بوده اما به نظرم چیزی که گذشته انگار که هرگز وجود نداشته
کسی که بخوام ملاقاتش کنم:والا الان یه دختره هست که خیلی دوست دارم ببینمش!
برای کی دعا میکنم: مسلما آبادانی ایران عزیز!
موقعیت من در 10 سال آینده: یا مردم یا هم اگر هم زنده باشم معتاد یا همجنس باز یا هردو شده باشم!
من سهمیهء خودمو در اختیار این عزیزان قرار میدم:dancer,شیوید,نیما,hArd Abusive و بابی
پانوشت:توی سایت my space لیستهای سوال اینچنینی زیاد در اختیار کاربراش میذاره یه دختر انکلیسیه رو میشناختم که خوراکش جواب دادن به اینا بود واقعا هم صادقانه و جالب جواب میداد مثلا پرسیده بود: شده با کسی لاس بزنی یا نه؟ میگفت:آره! یه بار یه سربازه رو کنار بندر لیورپول بوسیدم!

سه‌شنبه، آذر ۰۶، ۱۳۸۶

دزدان بینوا

-خب حالا کجا بریم ضبط بخریم واسه ماشین؟
-توپ خونه دیگه اونجا قیمت هاشم خوبه
-عباسی چی؟ اونجام داره از این چیزا
-اونجا ارزونترم هست اما بیشتر دزدی جنساش...اگه دلت میاد بریم
-آهان!
بله! ما دلمون نیومد که جنس دزدی بخریم اما دزده دلش اومد که بیاد و ضبط ما رو ببره.میدونی اینجور چیزا رو آدم تاثیر میذاره, یکبار یه زنه اومد به ماشین ما که تو پارک بود زد و در رفت. بعدا یه روز منم که داداشمو برده بودم که بهش رانندگی یاد بدم وقتی زد به یه وانته که تو پارک بود گفتم :چیکار میکنی حالا؟. وقتی دیدم داره تته پته میکنه گفتم روشن کن در ریم!
پانوشت:بیاد تیمسار خسروانی!(رئیس تربیت بدنی در زمان پهلوی)اونجا که در مورد موش دوندنهای فاطمه پهلوی و عبده (روسای وقت باشگاه پرسپولیس)در کارش گفت:آقا شما نمیدونی من از دست اینها در این مدت چه ها که نکشیدم!

جمعه، آذر ۰۲، ۱۳۸۶

عشق معنوی

در ایران.... ما بچه بازی نداریم! اینو از کجا میگم؟ از اونجا که لابد شنیده باشید که جلوی تجدید چاپ کتاب آخر مارکز بخاطر مضامین پدوفیل گرفنه شده.حالا اونکه هیچ تازگیها رفتم سایت IMDBدیدم که صفحه های هر دو ورسیون فیلم لولیتا هم فیلتر شده جالبیش اینجاست که تا حالا اصلا چنین چیزی رو برای هیچ فیلمی روی این سایت ندیده بودم.به هر حال بنده از سر خلوص نیت میخواستم یه تذکر صادقانه به برادران مستقر در ارشاد و غیره بدم اونم اینکه همونطور که میدونید بر طبق شرع اسلام سن بلوغ دختران در ایران عزیز 9 سالگیست و بر این اساس لولیتای رمان ناباکف که 12 سالش بوده دختر بالغی محسوب میشده و در نتیجه هامبرت مثل تمام فیلمهای معنا گرای خودمون حق داشته که عاشقش بشه و باهاش ازدواج کنه. در مورد دیگر مواد ادبی از این دست هم بنده خدمت عزیزان اطمینان میدم که سن هیچکدومشون کمتر از 9 سال نبوده و نیست پس اگر میخواید از اینکارا بکنید اول باید برید سینمای وطنی خودمونو تعطیل بکنید بعد بیاید سر وقت اینها!
پانوشت:پسره شاکی بود.میگفت آقا زنمو گشت ارشاد گرفته برده کلانتری.کارد میزدی خونش در نمیومد.به همه داشت فحش میداد.با حال بود میگفت: اینا شدن ناموس جمع کن ما!

سه‌شنبه، آبان ۲۹، ۱۳۸۶

گلهای رز انگلیسی

پشت چراغ قرمز مونده بودن ماشینا, پسره داشت گل میفروخت ,دسته گلهای سرخ از اوناوئی که خودتم دیدی, رفت جلو یه تاکسیه, یه دختر پسره نشسته بودن توش,پسره دستشو انداخته بود گردن دختره فکر کنم , بهشون گفت: 3500 ,پسره گفت: نه, گفت: 3000؟ باز پسره گفت: نچ! چراغ داشت سبز میشد پسره تند تند میزد تو سر نرخ 2500 ,2000 ,1500 ,1000! پسره هنوز میگفت: نه! گفتم ای خاک تو اون سرت کنن . خب خبر مرگت 1000 تومن واسه رفیقت خرج کن! والا منکه اگه جا دختره بودم از ماشین پیاده می شدم شما رو نمیدونم!
پانوشت:خب یه بنده خدائی تو 360 یه پروفایلی داره و اینا که منم دورادور میشناسمش یکم. ایندفعه که گذرم افتاد به صفحه اش دیدم که مطابق معمول همیشه در یک مدت زمان نه چندان طولانی تمام محتویات صفحه اش رو عوض کرده و بطوری که چیز دندون گیری از مشخصات سابقش تو صفحه باقی نمونده .نکته جالبش واسه من اینه که اگه آدم توی یه مدت به این کوتاهی در زمینه های به این زیادی دچار تغییر و تحول بشه پس چی از من سابقش واسش میمونه و گیریم هم که حالا شده این! از کجا معلوم که فردا پس فردا دوباره کمپلت عوض نشه؟ فکر کنم اگه یکم یواشتر و سنجیده تر عوض شیم بهتر باشه نه؟

دوشنبه، آبان ۲۸، ۱۳۸۶

دوست آمریکائی

بکارت کلا چیز بیخود و دست و پا گیریه اما اینها چیزی از اهمیتش کم نمیکنه. در همین راستا ما یه عمری به یاد گرفتن لغت آنگلوساکسون مشغول بودیم اما تا همین تازگیها حتی با یه نفر هم به این زبان صحبت نکرده بودم.اما حالا ببین دفعه اولی با کی لاس زدم؟ یه آمریکائی. چکاره؟ خبرنگار کریستین ساینس مانیتور!
آره کنار خیابون وایساده بود و با یه وضع عجیب غریبی دستشو تکون میداد.زدم بغل ببینم چی میگه که به فارسی نسبتا خوبی گفت ولنجک دربست! فارسیش بدک نبود اما تا فهمید من یه کم انگلیسی بلدم همه اش انگلیسی صحبت کرد.اگه سوالی میکردم جواب میداد وگرنه سرش تو برگه هاش بود یا هم که داشت اس ام اس میفرستاد.میگفت کشور شما عالیه اینجا همیشه پر از خبره.برای سه هفته اومده بود اما میگفت زیاد ایران اومده.از ترافیک شاکی بود یکم اما میگفت همه جا اینجوریاس مثلا استامبول که دو هفته پیش اونجا بوده.لهجه اش هم خیلی عادی بود به نظرم زیاد غلیظ نبود.البته اینا همه اش اول کار بود بقیه اش رو در مورد نقش ایران در عراق , انرژی هسته ای و آینده روابط ایران و آمریکا سوالاتی ازش پرسیدم که اونم واقعا بیطرفانه و منطقی بهشون جواب داد که اتفاقا نظراتمون خیلی هم نزدیک بود تقریبا اما از اونجائی که اینطرفا کسی به سیاست علاقه ای نداره از ذکر جزئیات خود داری میکنم
پانوشت:پسره با باباش شب سوار ماشین بودن که باباهه بهش گفت پسر این گلدسته مسجده؟ گفت نه این برج میلاده!.بعد باباهه گفت 375 متره؟ گفت:نه!410 متره. گفتم عجب!

چهارشنبه، آبان ۲۳، ۱۳۸۶

آهن قراضه: پرترهء خیالی از میکائیل شوماخر

یه روزی میکائیل و باباش و مامانش برا تمرین رانندگی رفته بودن خیابون,میکائیل تازه 18 سالش شده بود و قبل از اون هم پشت فرمون ننشسته بود. فقط تازگیها چند جلسه کلاس رانندگی رفته بود تا هر جوری هست تصدیقشو بگیره حداقل.آره هنوز چند متر بیشتر جلو نرفته بودن که سر یه پیچ میکائیل بد جوری پیچید جلو ماشینی که داشت مستقیم میومد که باباش به آلمانی بهش فحش داد که ... چیکار میکنی!! یه دفعه اعتماد به نفس میکائیل سقوط کرد و یه دندهء معمولی رو هم نمیتونست جا بزنه.خلاصه به یه وضع افتضاحی داشت ماشینو می برد جلو که باباش بهش گفت:ببین پسر! من دارم جلو مادرت بهت میگم! تو بشین درستو بخون و الا هیچی نمیشی تو این مملکت ها!با این وضعی که من دارم از تو می بینم , من دارم جلو مادرت بهت میگم...
پانوشت:دیروز دیدم یه بنده خدائی تو روزنامهء کیهان آگهی داده که من آزاده فلان متولد 58 اعلام میدارم که مسلمان شیعه هستم و با فرقهء ضالهء بهائیت هیچ صنمی ندارم.گفتم ببین این بنده خدا چه ها کشیده و چه داستانها براش اتفاق نیفتاده که مجبور شده چنین آگهی عجیب غریبی بده!

دوشنبه، آبان ۲۱، ۱۳۸۶

بکارت مغز

عزیزان من! موضع ما در مورد قضیهء بکارت خیلی موضع روشنی ست.ما چی میگیم؟ میگیم آقا میزان حقیقت سنجی گفته های هر کسی از مقدار عملگرائیش معلوم میشه.نمیشه که خودت پارانوئید جنسی باشی و اونوقت دم از روابط جنسی بی حد و مرز بزنی ,بعدشم در یک حرکت بسیار زشت و اشتباه بیای و جامعه رو محکوم کنی .خب این جامعه کیان؟ همین خود ماها, شما اگه ادعائی داری از خودت شروع کن! اونها شاید جدی جدی به این قضایا اعتقاد دارن(دلیلی هم دارن یا نه بماند),شما که نداری برا چی رعایت میکنی خب این سنن اشتباه از یه جائی باید نابود بشه دیگه
متاسفانه تجربه به من ثابت کرده که اکثر چنین موجهائی از کمبودهای خود ماها نشات میگیره و به همین خاطر بهمون الهام میشه که بخاطر یه دستمال کل قیصریه رو به آتش بکشیم غافل از اینکه حتی اگه اینکارم بکنیم تا وقتی مشکل خودمونو با خودمون حل نکردیم هیچی درست نمیشه
پانوشت:در همین مایه ها یه بار ما یه حرفهائی در مورد همجنس بازی زدیم که در جوابش یه عده هر چی که شایسته خودشون بود به ما نسبت دادن در حالیکه اونموقع هم حرف ما همین بود که آقا بیاید خودمونو همونجور هستیم قبول کنیم.جالب اینکه تازگیها دیدم کسی که خودشم همجنس بازه حرفهای ما رو به نوعی تائید کرده.

جمعه، آبان ۱۸، ۱۳۸۶

!نمیدونم چیا راجع به من شنیدی

خب خدمتتون عرض کنم که اگر بنزین خواستید هم در خدمتیم.اول بگم که نه وانت داریم نه تاکسی که فکر بد نکنید. اما به هر حال دستمون تو کاره دیگه.خون هموطنامونو می کنیم تو شیشه تا قدر عافیتو بدونن! البته چون در شاءن ما نیست که بریم دم این پمیها وایسیم به بچه ها گفتم که هر کی میخواد بیاد لیتری 200 ,از اونجائی که بیرون دستکم لیتری 300 تومنه با کله میان! تازه خیلیم تشکر میکنن.اما خدایشم که ما از اولش هم نیتمون خیر بودو واسه صواب و خدمت به دوستان اینکارو شروع کردیم.اگر هم می بینین که پول ازشون میگیرم واسه اینه که نرن کارت خودشونو بذارن خونه و بیان با مال ما بزنن.در ضمن پول که میدن تازه سر عقل میان که دیگه مثل آدم بنزین مصرف کنن! (میگم یکم شبیه این نزول خورهای قصه های بالزاک شدم, نه؟)
پانوشت:یکی از بچه ها داشت سر کلاس با اون یکی شوخی دستی میکرد که استاده اومد بهش گفت شما بعد کلاس وایسا کارت دارم مام دست گرفته بودیم واسش که لابد استاده گیه و اینا! بعد که پسره رفت پیشش استاده بهش گفته بوده:"من فکر میکنم شما از اون بحثی که هفته پیش سر انرژی هسته ای پیش اومد ناراحت شده باشی,میخواستم بگم منم با این قضایا مخالفم کلا و نظرم با شما یکیه اما سر کلاس هر حرفی رو نمیشه زد!".اینا رو که شنیدم گفتم: ای خائن! اگه گی بودی بهتر بود تا اینکه این ننگو واسه مملکت به بار بیاری!

سه‌شنبه، آبان ۱۵، ۱۳۸۶

بستنی

یکی از بچه ها ایدهء جالبی داشت میگفت من حاضرم به زنم حق طلاق بدم به شرطیکه مهریه اش 14 سکه بیشتر نباشه.گفتم داداش نگه دار که منم باهاتم!
پانوشت:یادمه بچه که بودم یکبار اونموقع که لوزمو عمل کرده بودم برق رفت.از صبح تا شب, بابام هم برام کلی بستنی خریده که مثلا زودتر خوب شم. در چنین شرایطی وضع اینقدر خراب شد که گوشتای تو فریزر بردیم خونهء یکی از فامیلا تا خراب نشن,بسنتیها هم داشتن مثل شمع آب میشدن مادرم میگفت پسرم بخور اینا رو تا حروم نشه حیفه!من یادم نیست چند تا خوردم اما یادمه با اینکه گلوم درد میکرد تا جائی که میتونستم خوردم.هنوزم از این اخلاقا دارم

جمعه، آبان ۱۱، ۱۳۸۶

سرباز کوچولو

خیابون عینهو دروازهء جهنم شلوغ بود, مسافرها هم بودن, داشت صحبت میکرد با مسافرها ببینه کجا میرن , یکی دو تائی هم اومدن بالا که دید اوه!, انگار که یه نمه فرو کرده تو ماشین جلوئی. در حین اینکه داشت نگاه میکرد ببینه چی شده که یکی دو تا دیگه هم سوار شدن و ماشین پر شد, پا شد رفت بیرون که ببینه چی شده که دید بعله!.اومد بره بزنه بغل که دید مسافرها عینهو گلهء گوسفند هائی که توی این هوای توفانی یه پناهگاهی کرده باشند آروم نشستند و از جاشون جم نمیخورند, بهشون گفت: خب دوستان فکر کنم یه مشکلی پیش اومده باشه و دیگه نتونم سر قراری که باهاتون داشتم وایسم
پانوشت:به رفیقش گفت: ببین من دیشب یه خواب بدی دیدم
گفت:چیزی نیست... ایشالا که گربه است!

سه‌شنبه، آبان ۰۸، ۱۳۸۶

تاثیر بد

رفته چند تا عکس از یه دختر چادریه گرفته و به من نشون میده.بهش میگم اینا چیه؟ میگه هیچی تو راه بغلم نشسته بود ازش خوشم اومد هر چی تو مخش رفتم فایده نداشت و اینا.میگم این عکسا رو چه جوری ازش گرفتی؟ میگه: هیچی دیگه هی موبایلمو می بردم اون پائینا و یواشکی عکس میگرفتم دیگه,از خودت یاد گرفتم! میگم: اااه!دهن سرویس من کی به تو یاد دادم که بری از ناموس مردم عکس بگیری؟. اینه ها! اینه که هی جمهوری اسلامی خودشو جر میده که تعهد باید با تخصص همراه باشه.حالا آخر و عاقبت عدم توجه به این رهنمود ها رو خودتون مشاهده می کنید دیگه!
پانوشت:انصافا به اقتضای شرایطی که دارم چرخش اسکناس تو دست من خیلی زیاده اما با اینهمه تا حالا یه بار هم دستم با پنج هزار تومنی تماس پیدا نکرده.فقط یه بار دست یکی از بچه ها دیدم که اگه اونم ندیده بودم اصلا عمرا یادم مونده بود که چنین اسکناسی هم در کاره.فکر کنم تا الان ده تا بسته هم چاپ نکرده باشن هنوز.به هر حال تو این دنیا هیچوقت که جنس مرغوب به دست ما نرسید اینم روش!
-خب در آخرین دقایق قبل از بالاگذاری این مطلب 5000 تومنی به دستم رسید اما برای حفظ سیر تسلسل قضایا تصمیم گرفتم دست بهش نزنم, قضیه همونه که اجسام از آنچه در آینه میبینید به شما نزدیکترند!-

شنبه، آبان ۰۵، ۱۳۸۶

!و حقیقت این است آقای لایم

من یکی همیشه اینکه تو خارج بعد از طلاق دارائی های زوجین رو بینشون نصف میکنند رو جز حماقتهای بی برو برگرد و نماد فمینیست بازیهای الکی سیستمشون می دونستم اما تازگیها یه موردی پیش اومد که باعث شد یکم در این زمینه تجدید نظر کنم و اینکه نه بابا! این کار اینها همچین هم بیخودی نیست.قضیه اینه که یه خانومه همسایهء ماست که واقعا زن خوبیه, 4 تا بچه داره که کوچیکشون همسن منه و اینا.بعد شوهر این خانومه دو تا زن داره وضعشم توپه اما از شانس این همسایهء ما همش پیش اون یکی زنش بود که از اون هم بچه های بزرگی داره اما زن اولش همین همسایهء ماست.بعد تازگیها شوهر این خانومه که سال تا سال به اینا سر نمیزد اومده و میخواد طلاقش بده.اینجور که ما چرتکه انداختیم این بنده خدا احتمالا مهر آنچنانی که نداشته باشه خونه هم که به اسم شوهرشه خانه دار هم که هست هیچی دیگه حالا با این طلاق سر پیری بنده خدا معلوم نیست که تکلیفش چیه؟ ما که کلی حالمون از این قضایا گرفته شد.اما به هر حال همینه دیگه... به همین بدی و نامردی!
پانوشت:این آقاهه هست که میاد تو شبکه یک برنامهء هواشناسی رو اجرا میکنه.اسمشم نمیدونم چیه,-آقای محمد اصغری-من ازش خیلی خوشم میاد, مجری محبوب منه. با اینکه چیزائی که تعریف میکنه اصولا جذاب نیست اما واقعا جالب توجه اونها رو اجرا میکنه.خیلی هم آدم با شخصیتیه.اگه میشناسیدش بهش بگید!

جمعه، آبان ۰۴، ۱۳۸۶

این صدای توپ بود یا صدای شکستن قلب من؟

تا صحبت از روابط ایران و روسیه میشه یاد جنگهای ایران و روس و معاهدات ترکمانچای و گلستان می افتیم و تمام.اصلا به تخممون هم نیست که کل خراسان بزرگ روزگاری قطب اصلی و تاریخ و فرهنگ این مملکت بوده و روسیهء عزیز قسمت اعظمشو بدون کوچکترین جنگ و خونریزی ای از چنگ ما در آورد و ما فقط نگاه کردیم.در حالیکه هم وسعت این مناطق چند برابر قفقاز بوده هم اینکه در یک نگاه منصفانهء فرهنگی-تاریخی اقوام گرجی و آذری و ارمنی مخصوصا در اون دورهء زمانی ابدا آشنائی به زبان فارسی نداشتند و فرهنگ قومی و محلیشون هم در نهایت با تبدیل شدنشون به کشور پا برجا و مستقل باقی موند.اما ماجرائی که برای سمرقند و بخارا پیش اومد از هر حیث فاجعه بارتره که در نتیجهء دخالتهای کثیف روسها و جانبداری از ازبکها در مقابل تاجیکها باعث این شد که فرهنگ غنی و ریشه دار اونجا بطور کامل از بین بره و نتیجه اینکه در بخارا که قلب ادب پارسی در اونجا می تپه الان یه مشت روس راه میرن
حالا برخورد تاریخ نویسها و روشنفکرها با این داستانها چیه؟ همون نگاه 200 سال پیش که چون باکو و گنجه در نتیجهء هوای خوبشون باج و خراجش بیشتره و زنهاش خوشگلتر پس اهمیتی دهها برابر خراسان بزرگ داشته.کسی هم این روزها به تخمشم نمیگره که حالا که میخواد بره خارج بجای دبی و آنتالیا پاشه بره یه سری به سمرقند و بخارا بزنه
چو ایران نباشد تن من مباد............به این بوم و بر زنده یک تن مباد!!!

شنبه، مهر ۲۸، ۱۳۸۶

مسافرها و مسافر کشها

خب به قولی قضیه خیلی ساده هست.حرفه ایها زنده میمونند و بقیه غالبا اگه نتونند خودشونو با شرایط تطبیق بدن زیر دست و پا له میشن.در این راستا مسافرهای حرفه ای خوب میدونند که برا ماشین سوار شدن لازم نیست زیاد دست و پا بزنن و اونهائی که بخوان ببرنشون خودشون جلوشون خواهند ایستاد و همچنین مسافر کشهای حرفه ای هم میدونند که لازم نیست جلو هر کس و نا کسی وایسن که هر کی پایه باشه خودش دست تکون میده و صدا میکنه
پانوشت:استاده وقتی تو حضور غیاب به اسم من رسیده میگه آقای... شما چرا زیاد حرف میزنی؟ من یه نگاه میندازم میبینم همه دارن صحبت میکنن تازه منم تقریبا سرم به کار خودم بود, بعد میگه چرا شما رفتی ته کلاس نشستی؟ میگم خب استاد جا نبود,بعد میگفت بیا این جلو رو این صندلی شکسته هه بشین که ما پیچیدیم به بازی تا بیخیالمون شد,بعد من گفتم خدایا آخه این چطور اینقدر با ما چپ شد یه دفعه؟ که فهمیدم آها! اینا واسه اون علامت فاکیه که واسه اون پسرهء اونور کلاس سر اون شیشکی هائی که داشت واسم می بست نشون دادم. گفتم ببینا! چه نجیب و خجالتی بوده بچه ام و ما خبر نداشتیم!

پنجشنبه، مهر ۲۶، ۱۳۸۶

محبوب زنها

دن کیشوت قصهء ما واقعا محبوب زنها بود,در نظر اونها اون همون کسی بود که اونها رو واقعا درک میکرد و به افکار و عقایدشون احترام میگذاشت. در ضمن اون اصلا مثل بقیه از این رفتارها قصد اغفال و سو استفاده از اونها رو نداشت.اما انگار تنها کسی که از واقعیت این قضایا خبر داشت کسی نبود جز سانچو که میدونست علت این رابطهء خوب اربابش با خانمها, رابطهء بسیار بهترش با خود ارضائی و فواحشه...
پانوشت:گربه ها چه جور حیونهائی اند به نظرت؟ سالوسهای مزوری که هر جوری هست در کنارهء شهرها زنده موندند یا حیوانات زرنگ و حسابگری که در کنار ایرانیهائی که نسل ببر و شیر رو در سرزمین خودشون منقرض کردند تونسنتد به حیاتشون ادامه بدن؟

سه‌شنبه، مهر ۲۴، ۱۳۸۶

برخورد نزدیک

این کار جدید گروه Mattafix نمونهء یک کار هنری-بشر دوستانهء درست حسابیه.بر خلاف رویهء معمول چنین کارهائی که جناب خواننده میره تو استودیو و عر عر خودشو میکنه و بعد تو کلیپ میان و اون صحنه ها رو با صحنه هائی از جنگزده ها و غیره تدوین موازی میکنند.اینجا نه تنها از آواها و المانهای همونجا توی کار استفاده کردند بلکه اساسا رفتند و کلیپشون رو هم همونجا (دارفور,سودان) ساختند.اصلا جدی جدی انگار مشکل این دنیا همین باشه همه بجای اینکه برن و از نزدیک با یه واقعیتی رو در رو بشن از دور نشستند و می فرمایند که لنگش کن!
پانوشت:با حاله! دور میدان آزادی یه مینی بوسهائی گذاشتند که میتونی باهاشون مفتی دور میدون دور بزنی.البته به نظرم اگه درشکه میذاشتن بهتر بود!!!

شنبه، مهر ۲۱، ۱۳۸۶

تاریکترین حقیقت

تو روزنامه خوندم که فراخوان دولت اسرائیل برای جذب ماموران ایرانی تبار برای کار در موساد حتی در خود سرزمینهای اشغالی هم به جائی نرسیده و بی نتیجه مونده.اوه پسر! کلی ناراحت شدم که چرا من نتونستم تو این فراخوان شرکت کنم. آخه علاوه بر اینکه بیکار و محتاجم ,عاشق حرفهء جاسوسی هم هستم.بهترین قسمتش اینه که جاسوسها بلدن واسه خودشون پاسپورتها و ویزاهای جعلی درست کنن و با سرعتی 10 برابر چه گوارا هر جای دنیا که میخوان باشن پول بسیار خوبی هم که میدن پس دیگه فکر نکنم مشکلی بمونه.فقط هم اسرائیل هم نیستا ,اصلا سرویس اطلاعاتیش واسم مهم نیست ایران ,آمریکا و ... هر جا باشه اصل سبک رندگی جاسوسهاست که همیشه یکجوره.
اما از این حرفها گذشته فکر میکنم خیلی ساده انگارانه باشه که ما فکر کنیم جدا هیشکی پیدا نشده که واسه اینها کار کنه,باور کن سر این کار دعوا هم بوده فقط این دهن سرویسها حالا که طرفشون رو پیدا کردن پیچیدن به بازی که اصلا یه نفر هم پیدا نشد که واسه ما کار کنه که در همین سوت صفر بازی هم حریف رو گمراه کنن.به هر حال منتظر فراخوان دیگر سرویسهای امنیتی می مانیم!
پانوشت:وقتی صحبت از تاریکترین حقیقت می کنیم احتمالا مال من این باشه که من اساسا اخته و عقیمم.و البته این چیز زیاد پنهانی هم نیست,فکر میکنم همهء جنده های شهر اینو میدونستن,نه؟

جمعه، مهر ۲۰، ۱۳۸۶

عجیب تر از بهشت

دیروز جاده شمال غلغله بود. نه که بهشون آمار رسیده بود که شنبه عیده همه گوله کرده بودن اونوری.پیش خودم گفتم ببینا! نا سلامتی فردا هم رمضونه ها!ببین چه جوری جنگلهای درب و داغون شمال رو که با قیمتی گزاف تو پاچه شون میکنن به باغات بهشت ترجیح میدن.بعد پیش خودم گفتم بهتر! بزا برن گمشن! والا اگه اینهمه آدم بخوان بیان تو بهشت که اونجام جهنم میشه!
پانوشت:انصافا این زبان فرانسه زبان گوشنوار و دلنشینیه .اینو اولین بار وقتی دو تا کانال از فرانسه اومده بودن با احمدی نژاد مصاحبه کنند فهمیدم, بعدها وقتی بیشتر به آهنگها و فیلمهاشون گوش کردم دیدم بابا این زبان جدا خوش آهنگه.شمام یه تستی بزنید ببینید می پسندید؟

چهارشنبه، مهر ۱۸، ۱۳۸۶

مواضع مترقی

2- آقا، ما فهمیدیم که تو مملکتمون نه همجنس‌باز داریم و نه‌همجنسگرا... اون دوتا پسری که تو خراسان اعدام شدن فقط شومبول‌بازی کرده بودن.. اون آقایونی هم که تو پارک دانشجو و پارک بهجت‌آباد میان جفت انتخاب می‌کنن میرن حموم عمومی یا خونه‌ی یکیشون، فقط می‌‌خوان پشت هم‌دیگرو کیسه کنن!
در این متن سرا پا نتبه و عبرت اولین چیزی که روی مغز من میره سبک فوق آلعاده سخیفشه, این کلمهء شومبول رو فکر کنم 10 سالی بود که نشنیده بودم اونم از دهن بچه های زیر ده سال! یکی نیست بگه نا سلامتی شما که داری زندگی زناشوئی رو تجربه میکنید بهتره در حد الانتون صحبت کنید و برید سر اصل مامله!عوامانه بودن متن به اینجا ختم نمیشه مثلا یکی نبوده به ایشون بگه که دیگه پارک دانشجو و امثالهم سالهاست که پاتوق همجنس بازها نیست , اونها هم مثل شما بلدن که با اینترنت کار کنن و دیگر اینکه چی شد که همهء همجنس بازها مرد شدن این وسط؟ شما که طرفدار حقوق زنان هم تشریف دارید چطور یادی از لزبینها نکردید؟
از نظر من این چند جمله مشتیه نمونهء خروار از یکی از پرخواننده ترین وبلاگهای فارسی که اتفاقا یکی از خطوط اصلیش اینه که چه فاجعه ای شد که این احمدی نژاد رئیس جمهور مملکت شد. که باید یکبار برای همیشه خدمتشون عرض کرد که حالا اگه احمدی نژادی هم نبود که رئیس جمهور بشه همین فاجعه واسه این مملکت بس که پر خواننده ترین وبلاگش شما باشی! حالا اگه خدای نکرده هنوز هم کسی تو این اتاق هست که فکر میکنه این مطلب رو نمیشد به روشی غیر از این بیان کرد ارجعاشون میدم به این پست نازلی.

سه‌شنبه، مهر ۱۷، ۱۳۸۶

قلب سرد

یه دفعه دیدم اوه! اونور جاده چه خبره!انگار که سیزده به در شده باشه, ماشینها همینجوری فله ای زده بودن کنار جاده, یه کم که رد شدم تازه فهمیدم برا چی اینقدر شلوغ بوده,یه کامیونه زده بوده به یه سواریه و دو تائی رفته بودن تو دره. میگن چنان به هم زده بودن که جنازه ها عینهو مخلوط کن با هم قاطی شده بودن. دیدم عجب خریتی کردم که واینستادم تماشا, نه برا کمک و نه برا دلسوزی فقط برا اینکه دیدن چنین منظره ای برام میتونست جالب باشه.
پانوشت:خب من مسئولیت تحمیلی ترین قسمتهای زندگیم رو هم بعهده میگیرم.اما در مورد زندگی مزخرف شما دوست عزیز! قد یه سر سوزن هم نمیتونی رو من حساب کنی