جمعه، تیر ۰۹، ۱۳۸۵

انتهای هموسکشوالیتی,هموفوبیاست


یک قانون لنینی هست که میگه"انتهای چپ روی,راستگرائی است" اما انگار حالا در وصف عده ای از دوستان باید گفت که انتهای هموسکشوالیتی,هموفوبیاست!.توضیح آنکه در حال حاضر از کلمه هموفوبیا برای نسبت دادن به افراد غیر همجنس باز که گویا با اینکار مخالفتهائی داشته یا از آن نفرت دارند بیان میگردد.حال آنکه کلمه هموفوبیا لااقل در لغت به معنای کسی است که از همجنسان خود میترسد.بهتره که ببنیم چنین کلمه ای بیشتر برای چه کسانی مصداق دارد؟ کسانی که هر روزه و خیلی بیشتر از جنس مخالف با همجنسان خود معاشرت دارند و یا کسانی که بنا بر اقرارات مکرر خودشان متعاقب علاقمند شدن به یکی از همجنسان خود بجای داشتن یک رابطه سالم و نرمال مبادرت به پنهان داشتن این علاقه و خود خوری کرده اند؟ آیا این به گونه رفتارها میتوان صفتی غیر از هموفوبیک اطلاق کرد؟ یعنی کسانی که از سوسک(بطور مثال) میترسند ترسشان از رابطه جنسی با سوسکهاست؟
به نظر می آید که دوستان ما در استفاده از لغات به بیراهه رفته اند زیرا کسانی را که آنها هموفوب اطلاق میکنند در واقع هتروسکشوال هستند.در باب نفرت از هموسکشوالها هم هرچند استفاده از چنین لغتی معقول به نظر نمیرسه بهر حال ما که چنین چیزی رو در خودمون احساس نمیکنیم .اگر هم مشکلی هست همانیست که قبلا عرض کردم .اگر این دوستان مشکلشون رو با خودشون بتونن حل کنن بعید میدونم که مشکلی باقی بمونه

پنجشنبه، تیر ۰۸، ۱۳۸۵

در باب همجنس بازان دگر جنس گرا


خب یه زمانی بود که از میان کل مردمان دنیا فقط عده معدودی دست به قلم میبردن یا شعر میگفتن و ... اما از میان همون عده معدود افرادی مثل حافظ و سعدی بیرون میومدند اما حالا هر کس و ناکسی به یک تریبون میتونه به راحتی دست پیدا کنه اما به ندرت استعدادی حتی در نصف اون ابعاد پیدا میشه.دیگر اینکه این فضا فرصت رو برای همه فراهم کرده که موضوعاتی رو که به هر نحو در یک جامعه ممکنه سانسور بشه رو بیان کنن و خب یکی از اون مسائل مقوله همجنس بازیست که چند وقتیست که شاهد بحثهائی چند در اینمورد هستیم
کسانی که در باب همجنس بازی قلمفرسائی میکنند ظاهرا به دو دسته تقسیم میشوند عده ای که خود رو یک همجنس باز معرفی کرده و خواستار رفع تبعیض از خودشان هستند و دیگرانی که با داشتن داعیه روانشناسی سعی میکنند که از منظر کارشناسی اینکار رو موجه جلوه بدهند .گویا تلاش این دوستان در درجه اول اینه که همجنس بازی رو یک کار طبیعی جلوه بدهند یا بعبارتی اونرو یک گرایش طبیعی جلوه بدهند.خب اتفاقا این هموون چیزیه که من باهاش موافقم یعنی اینکه همجنس بازها (یا لا اقل غالبشون)آدمهائی کاملا نرمال و طبیعی هستند و علت گرایش آنها به این مقوله صرفا یک علاقه است نه یک نیاز یا یک غریضه که ممکنه علل زیادی از جمله محدودیتهای احتمالی,لذت جوئی و یا غیره داشته باشه
در حقیقت آنها میخواهند از طریق طبیعی جلوه دادن همجنس بازی آن را امری کاملا مشروع جلوه بدن.غافل از اینکه همجنس بازی همانطور که خودشون روی این قضیه پافشاری میکنن امریست که در ادوار مختلف تاریخ به طرق مختلف وجود داشته و علت مهجور بودن آن پیش از هرچیزی ممنوعیتی بوده که تمام ادیان برای اون ایجاد کرده بودند.بعبارت دیگه همجنس بازی همانند شرابخواری ,استعمال مواد مخدر,فحشا و یا قتل امری نیست که عده ای به آن مستعد بوده و عده ای دیگر توانائی انجام آنرا نداشته باشند بلکه امریست که هر کسی به فراخور شرایط میتواند به آن نزدیکی کرده یا از آن دوری بجوید
حال ممکنست عده ای نظریات بالا را مبتنی بر گرایشات مذهبی دانسته و نظریات مذهبی را نیز مبتنی بر خرافات قلمداد کنند اما در جواب باید باید گفت به فرض درستی گغته آنان کارهائی مانند: تلاش برای قانونی کردن ازدواج همجنسگرایان(اگر مذهب خرافه ای بیش نیست چه احتیاجی به تائید مذهبی اینگونه ازدواجها وجود دارد؟),تشکیل انجمنهای همجنسگرایان مسلمان و ...به چه معناست؟ بعبارتی حال که شما دست کاری میزنید که از نظر مذاهب (و به طیع آن خداوند)کاملا مردود است برای چه بجای آنکه شجاعانه پای کار خود بایستید مذبوحانه تلاش در توجیه کار خود از طریق همان ابزار دارید
و جالب اینکه در مملکت ما در اغلب موارد کسانی دست به چنین حمایتهائی از همجنس بازی میزنند که اغلب خودشان اصلا اینکاره نیستند!.اگر از کسانی که با غرغره کردن نظریات روانشناسان خارجی در این زمینه سعی در موجه جلوه دادن آن دارند بگذریم.به کسانی میرسیم ادعا دارند از بدو خلقت چنین گرایشی را با خود حمل میکرده اند اما در حال حاضر از داشتن یک شریک جنسی محرومند و اینطور که از شواهد و قراین بر می آید دست به تبلیغ همه جانبه امری میزنند که اصلا تجربه انجام آنرا ندارند!.حال آنکه بنده به شخصه با همجنس بازان بسیاری(از هردو جنس)آشنائی داشته ام که حتی یکبار نیز دست به توجیهاتی از این دست نزده اند و حتی در برقراری رابطه جنسی با جنس مخالف هم هیچ مشکلی نمی بینند
با اینحال تمام گفته های بالا به هیچ وجه منکر عده قلیلی که دارای مشکل هویت جنسی هستند نیست که مسلما چنین افرادی بیمار تلقی شده و باید به درمان خود مبادرت ورزند و همانطور که گفتم مشکل بنده پیش از هر چیز با افرادیست که بجای شجاعت داشتن در قبول کار خود سعی در توجیه آن با عناوینی نظیر همجنس خواه و همجنس گرا و ... دارند

سوپر سایز

یادم میاد چند سال پیش که چند تا کتاب کنکور مال دوسال قبلتر رو به کتابخانه دم در خونمون برای اهدا بردم.خانوم کتابدار در حالی که داشت با حالتی آمرانه کتابها رو نگاه میکرد گفت:میدونید که کتابهای کنکور باید جدید باشه به همین خاطر بعید میدونم که این کتابها زیاد به درد ما بخوره و اکثر اون کتابها رو بهم پس داد اما وقتی به یکی از کتابها برخورد که دقیقا چهار برابر بقیه قطر داشت در حالی که میخندید گفت"فکر میکنم این یکی به درد بچه ها بخوره".منم در حالی که گفته های ایشون رو تائید میکردم خداحافظی کردم و بیرون اومدم
متاسفانه این روندی که هر چه چیزی بزرگتر باشه لزوما محبوبتره از قضایای بسیار شایع در دنیای ماست حالا این قضیه میخواد روابط جنسی باشه(اونم از جبهه ای که اصلا فکرش رو هم نمیتونید بکنید!)یا هر موضوع دیگه ای مثل همین فوتبال که الان به خاطر جام جهانی حتی درختان خیابان هم به صف عاشقانش پیوستن.الته شاید بعضی از دوستان بفرمایند که قاعدتا انسان علاقمند به بهترینها میشه اما خب اینجانب خدمت این عزیزان عرض میکنم که آیا طرفداری به معنای اندکی و فقط اندکی وفاداری نیست؟ و من باب مقایسه پیشنهاد میکنم که یک نگاهی به آمار طرفداران دو تیم رقیب بارسلونا و رئال مادرید در همین اطراف خودمون در این پنج سال اخیر بندازید

سه‌شنبه، تیر ۰۶، ۱۳۸۵

آینه

هر روز که از خواب پا میشدم اونو توی آینه میدیدمش.من با چشمهای خواب آلودم به چشمهای خیره و هشیار اون که همینطور بهم زل زده بود نگاه میکردم. یه چیزهائی تو چشمهاش بود ولی درست نمیتونستم بفهمم که چیه اما انگار با بقیه چیزها یه ذره فرق داشت.یه مدت بود که دیگه نمیدیدمش تا اینکه خبر دستگیریشو توی روزنامه خوندم.دلم بحال وضع خودمون کلی سوختو و نشستم و بحال جفتمون گریه کردم

پنجشنبه، خرداد ۱۸، ۱۳۸۵

زیر گنبد کبود

یکی بود
!یکی ....نبود

دوشنبه، خرداد ۱۵، ۱۳۸۵

سه رفیق

در روزگاران گذشته و در سرزمینهای دور سه رفیق نه چندان متناسب حال هم بودند که قضای روزگار آنها را به هم متصل کرده بود و از آنجائی که هر مصاحب و مصاحبتی را اشتراکیست,اشتراک این سه نیز عجز آنها بود در مواجهه با این روزگار قهار.از میان این سه اولی نه فرصتی برای انجام کاری داشت و نه همتی برای تغییر حال خود.دومی فرصتهای بهتری داشت اما از آنجا که در مقام عجز از مصاحب خود پیشی میگرفت او نیز به سرنوشت همان دچار گشت.اما سومی!او را اندک مایه ای بود برای تغیر در وجود خویش,اما روزگار غدار به او نیز به مانند رفیق اول فرصتی نداد تا او نیز به سرنوشت دو دوست خود مبتلا گشته و در گرداب فنا فرو رود

یکشنبه، خرداد ۱۴، ۱۳۸۵

گرگ تنها


گرگ های خارج از دسته حق جفت گیری با ماده گرگ ها را ندارند و نداشته اند، تولید مثل که بجای خود و از این رو به لحاظ طبقه بندی اجتماعی در پایین ترین رده طبقاتی قرار می گیرند، که آنان همیشه در پی جامعه ای بدون طبقه روانند و بسیاری از آنان نیز از این روی گریزان و منفرد گشته اند
لینک

شنبه، خرداد ۱۳، ۱۳۸۵

یکه بزن

کارش خیلی درست بود.پایهء هر کاری بود با اینکه نصف من بود ولی عمرا اگه دعوا میشد تو میزد.اگر فکر میکرد کاری بهش حال میده عمرا بود که سمتش نره, همه چیزو امتحان میکرد:سکس ,مشروب,دختر بازی,حشیش و هر چی که تو بگی .اگر هم با چیزی حال میکرد با چنان آب و تابی تعریف میکرد که ببری.وقتی بیمزه ترین جوکها رو تعریف می کرد از خنده روده بر میشدی.خیلی هم افکار باز و روشنی داشت با اینکه پس زمینه مذهبی داشت اما می گفت باید هر چی اکثریت میگن همون بشه در ضمن بی معرفت هم بود زیاد واسه کسی مایه نمیذاشت(که کار صد در صد درستیه)عشق و همدم دائمش هم سیگارش بود.فقط شاید اشکالش این بود که درسخون نبود و واحدها رو طاق و جفت میافتاد .از وقتی هم که توی فاز تل بازی رفت انگار که بهشت رو پیدا کرده دیگه ول کنش نشد.خدا بیامرز پدرش هم پارسال همین موقعها بود که مرد و بار خانوده شون رو دوشش افتاد
چیه؟ لابد خیال میکنین که الان مرده!نخیر الان دنبال کار مداحیشو گرفته و الان واسه خودش مداح قابلی شده و خدا رو شکر در آمده خوبی هم داره

جمعه، خرداد ۱۲، ۱۳۸۵

گریه

آخر ممل آمریکائی رو خیلی دوست دارم.همونجائی که وقتی که ممل دست نادره رو گرفته و میخواد بره به آمریکا.همون رفیقی رو می بینه که به عشق خالی بندیهای اون متحمل اینهمه خفت شده و وقتی که داره شرح مصائب دوستش رو میشنوه نا خود آگاه گریه اش میگره اونجاس که رفیقه میگه
واسه من گریه میکنی ممل؟
د نه لا مصب دارم واسه خودم گریه میکنم

یکشنبه، خرداد ۰۷، ۱۳۸۵

سربازهای یک چشم


اونهائی که هر روز بجای رسم نمودارهای پوچی زندگیشون باید برای یک ثانیه دیگه بجنگند
اونها از هر کس دیگه ای معنی زندگی رو بهتر میفهمند
و همانها هستند که کمتر از هر کس دیگه ای فهمیده می شوند
کوبریک چی میگفت:سربازها و آدمکشها تکلیفشون از بقیه آدمها معلومتره چون بالاخره اونها لااقل یک کاری برای انجام دادن دارند

داشتن و نداشتن


خیلی ها بین دو فیلم کازابلانکا و داشتن و نداشتن بواسطهء شباهتهائی که دارند(وقوع داستان در ابتدای جنگ جهانی,گذشتن قسمت زیادی از قصه در داخل کافه و یک رابطه عاشقانه) مقایسه هائی انجام می دهند و در اغلب قریب به اتفاق این موارد کازابلانکا را فیلم بهتری نسبت به داشتن و نداشتن می دونند.حال آنکه برای من این قضیه کاملا برعکسه.البته آنهائی که از کازابلانکا تعریف می کنند دلایل خودشون رو دارند:یک رابطه عاطفی پر سوز و گداز,زودتر ساخته شدن این فیلم نسبت به داشتن و نداشتن و دیالوگهائی به یاد ماندنی که همشون هم دلایل درستیه اما شاید علت اینکه من داشتن و نداشتن رو نسبت به کازابلانکا بیشتر میپسندم کیفیات آگاهانهء این فیلم نسبت به کازابلانکاست. میگن هوارد هاکس آگاهانه میخواسته در تضاد با رویکرد نسبتا منفعلانهء بوگارت در فیلم قبلی اینجا بوگارت کسی باشه که با هوشمندی و زرنگی همه چیز رو به نفع خودش تموم میکنه و بجای اینکه به مانند کازابلانکا با یک فراغ ابدی دست و پنجه نرم کنه آخر فیلم هم پوز نازیها رو به خاک بماله و هم با دختر مورد علاقه اش بزنه به چاک.اصلا ویژگی بارز فیلمهای هاکس همین رویکرد غیر مرثیه ای و سوزناک به زندگی آدمهاشه.برای مثال یه نگاهی به همین فیلم بندازید که چگونه رابطه بوگارت و باکال بجای یک رابطه پر از احساسات سطحی و پر سوز و گداز یک رابطه میشه گفت بیشتر مبتنی بر رفاقت و شوخ طبعی و معرفته(که این روابط مردانه اساسا یکی از مولفه های اصلی فیلمهای هاکس هم هست).در ضمن اینجا هاکس در راستای جهان بینی خاص خودش ازاین رمان دسته دوم ارنست همینگوی چیزی کلا سوای آن چیزی که همینگوی در نظر داشته استخراج کرده که این فیلم رو قبل از اینکه هر چیزی باشه به یک فیلم هاکسی تبدیل کرده
نکته اصلی:اما چیزی که من در فیلم پیش و بیش از هر چیزی دوست دارم همانا رویکرد انقلابی قهرمان فیلمه که پیامی خارق العاده و شور انگیز در خودش داره:اینکه هر شخص و یا اساسا ملتی در مقابل محدویتها و اجحافهائی که بهش میشه آستانهء تحملی داره که اگر از اون حد بگذره احتمالا انقلابی رخ خواهد داد که پیش از هر چیزی اون سیستم تمامیت گرا رو به معرض نابودی میکشونه

جمعه، خرداد ۰۵، ۱۳۸۵

رویائی بیمار

خواب دیدم نمی دونم کدوم قبرستونی رفته بودم که دو تا شبه بادیگارد بی پدر و مادر آمار منو به دو ستاشون دادند.اونهام اومدن منو گرفتن بردن تو زندانهای صهیونیستهای اسرئیلی.البته زندان که چه عرض کنم اونجائی که ما بودیم شبیه هتل بود ولی خوب ما رو مثل بردگان به زنجیر کشیده بودن.نمی دونم چه جوری شد که مخ دختر یکی از مقامات اونجا رو تونستم همونجا بزنم و با کمک اون از اونجا فرار کردیم وقتی از اونجا اومدی بیرون تقریبا چهارده ,پونزده ساله به نظر می رسید.به من گفت که بابا مامانش همش سر کارشون تو کرجن و نمیتونن بیان خونه و اون تو خونه تنهاس در نتیجه میتونه منو ببره خونه شون نمی دونم چرا یه احساسی شبیه به این داشتم انگار که استیو مک کوئینم.با هم از سمت جنوب وارد میدون انقلاب شدیم که نگو اونجا پر از ماموران موساده.اونام دوره مون کردن و منو دوباره دستگیر کردن

در مقام عملگرائی

در این دنیا هیچ گروه و فرقه ای نیست که به اندازهء عملگراها روی من تاثیر بذاره.فکر می کنم وقتی سعدی که استاد سخنوری بوده میاد و میگه که "سعدیا گرچه سخندان و مصالح گوئی.به عمل کار بر آید به سخندانی نیست"به اندازه کافی نشانگر جایگاه والای عملگرائی باشه.اما به غیر از بحث عملگرائی به نظر من بهترین سخنوران هم در واقع همون عملگراها هستند.همانها که با کمترین کلام جوهرهء مفاهیم رو بیان میکنن.بعنوان مثال یه نگاهی بندازید به این نقل قول از آقای غلامحسین کرباسچی که چه منطقی و خردمندانه چشم انداز دوم خرداد رو به نظاره نشسته است: اينها مراحلي است که هم مردم ما و هم دولتمردان ما براي رسيدن به دموکراسي پايدار بايد از آن عبور می کردند. بي تجربگي و ناپختگي همه ما ضعف بزرگ اصلاحات بود. خيلي هم نمي شود سرزنش کرد. بالاخره تمام کساني که براي رسيدن به مطالبات تلاش کردند نيت شان همين بود، اما تجربه دموکراسي پايدار را نداشتيم. روشنفکران ما هم همين گونه هستند. به سختي مي توان بعد از رسيدن به قدرت رفتار دموکراتيک داشت. زيرا فرهنگ ديکتاتورزده اي که از ساليان ساليان در کشور ما وجود داشته، بزرگترين مانع ما براي رسيدن به حکومت دموکرات پايدار است. اما خب اينها تجربه اي مي شود براي رفتارها و حرکات بعدي

سه‌شنبه، خرداد ۰۲، ۱۳۸۵

نامه ای که باد پاره کرد

آره!میدونم...لازم نیست توضیح بدی
میدونم که تو آشغالتر از این صحبتهائی که معنی انسانیت و محبت و لطف رو بفهمی
:لازمم نیست که توجیحات احمقانه ات رو بشنوم که
کی گفته اگه تو به من لطف داری منم باید چنین باشم
من فقط می تونم اون باغ گوجه سبز رو بهت هدیه کنم تا شاید یه روزی معنی موهبت رو بفهمی
حالا هم دیگه برو گم شو
فقط سعی نکن وانمود کنی که تو هم یه روزی کسی رو دوست داشتی
چون تو رو خیلی خود شیفته تر و کورتر از این صحبتها میبینم

دوشنبه، خرداد ۰۱، ۱۳۸۵

دارالشفا

دوستان!همانطورکه می دانید از ملزومات این دنیا سختیهائی است که گاهی مایه امتحان و گاه موجب کفاره گناهان انسان می گردد و از انواع شایع این مصائب همانا امراض و بیماریهائی است که هر از گاهی بر انسان عارض میگردد.اینجانب به فضل الهی تا به این سن جز با مرض سرما خوردگی با مرض دیگری تماس نداشته ام اما با این یک درد بیش از هر درد دیگری سر و کار داشته ام.در سالهای گذشته به هنگام این مرض به نزد طبیبی میرفتم که به علت کمی داروی تجویزی کار مراجعهء ما به سه الی چهار دفعه می کشید که در اثر آن جناب طبیب نوع خاصی از کپسول را تجویز میکردند که نه تنها عامل مرض که کلا هر چیز دیگر در وجود ما را هم به معرض نابودی میکشید تا بهبودی حاصل گردد.در اثر گذشت زمان و قطع امید از این طبیب به نزد فرد دیگری مراجعه کردیم علاوه بر تجویز داروهای متعدد با قدرت تخریب کمتر,توصیه هائی داشت مبنی بر استفاده از بخور و آب نمک .به تدبیر این پزشک حال ما سریعتر رو به بهبودی می گذاشت اما او همیشه یک جور دارو تجویز میکرد تا اینکه ما را به این نتیجه رساند که بجای مراجعات متعدد همان نسخه را تجدید کنیم که همین به مرور زمان باعث حذف داروهائی از این فهرست توسط اینجانب گردید....و اکنون دیریست که من به هنگام حملهء مرض از آن نسخه فقط به یک قلم دارو اکتفا می کنم بهمراه همان بخور و آب نمک مذکور و عجیب آنکه همین دو قلم همچنان همان اثر همه آن داروها را بهمراه دارد
هشدار:بچه های عزیز این مقاله به هیچ وجه توصیه نمی کند که شما کاری خلاف نظر پزشک انجام دهید.بلکه علاوه بر گوش دادن به حرفهای پزشکان و پدر و مادر,حتما شبها قبل از خواب دندانهایتان را هم مسواک کنید

شنبه، اردیبهشت ۳۰، ۱۳۸۵

وجدان بیدار بشری

در شبی از شبهای هزار و یکشب داشتم با ماشین از اعماق شب خیابون گذر میکردم که درست در هموون موقعی که باید یه اسب یا گوزن یا همچین چیزی جلوی ماشین سبز بشه ناگهان دختری با سرعت از جلوی ماشین گذر کرد و بدنبال اونهم جوانی به ظاهر مثل خودم اما به باطن دیو سیرت(من هیولام, دیو رو قبول ندارم!)بسرعت بدنبال اون عرض خیابون رو رد کرد و به طرفه العینی دختره رو مثل شکار در چنگال ناپاک خودش گرفت .جوری موهای دختره رو گرفته بود که انگار میخواست پوست سرشو بکنه منم همینجورکه داشتم اونا رو نگاه میکردم از اونجا رد شدم
:بعدش توجیحات شروع شد
گور باباش
بابا اصلا به توچه ربطی داره
بابا شاید داشتن با هم شوخی میکردن
د آخه اگه عقل تو کله اش بود که نمی رفت با این حرومزاده رفیق بشه
اگرم میرفتی جلو اول از همه خود دختره شاکی میشد که اصلا به تو چه ربطی داره
ببینم آخه اون روزه روزش تو رو آدم حساب میکرد که تو بخاطرش خودتو تو این شب تار به خطر بندازی؟
پ.ن.به اون دختره بگید که من و همه کسائی که داشتن از اونجا رد میشدن شرمنده اش هستیم اما احتمالا اگر می تونستیم کاری بکنیم اول اینکارو برای خودمون میکردیم

جمعه، اردیبهشت ۲۹، ۱۳۸۵

با مسئولین

از اونجائی که این تعداد کم کامنت داشت منو می کشت این دفعه پست جدیدم رو به شیوه پست-کامنت نوشتم(یه چیزی تو.مایه های آپ کردن با اس.ام.اس)به این امید که ایندفعه کامنتهام -حداقل بوسیله خودم-زیاد بشه
در نتیجه اگر می خواید پست جدید ما رو بخونید می تونید به قسمت کامنت دونی مراجعه کنید

یکشنبه، اردیبهشت ۲۴، ۱۳۸۵

عدم

شاطر گم شده,هیچ خبری هم ازش نیست
اما چون مجرده و با کسی هم سر و سری نداره
کسی به این صرافت نیفتاد که پیداش کنه

شنبه، اردیبهشت ۲۳، ۱۳۸۵

تحقیر

نمای داخلی-داخل مینی بوس
در انتهای یه مینی بوس قراضه یه دوست دختر,دوست پسر بیحال نشستند و در کنارشونوم رفیق پسره نشسته که دلش میخواد هر جوری هست یه حمله ای به این مغازلهء بیحال راه بندازه.پشت سر تمام اونها هم شاطرنشسته که سعی میکنه خودشو به خواب بزنه تا غم و غصه دنیا از یادش بره
دوست پسر:ببین به نظر من بهتره که منو تو ,توی عالم مجردی خودمون بمونیم
دوست دختر:گیریم که با هم به هم بزنیم آخه میخوام ببینم که تو بدون من میخوای چیکار کنی؟کی بتو پا میده؟
دوست پسر:حالا منم واسه خودم یه کاری میکنم دیگه,به خودم مربوطه
دوست دختر:آخه میخوام ببینم غیر من تو میتونی مخ کی رو بزنی؟
دوست پسر:ببین من اگه اراده کنم هر کاری بخوام میتونم بکنم
دوست دختر:آگه راست میگی میتونی مخ این دختره که این جلو نشسته رو بزنی؟
دوست پسر:کاری نداره که
پسر یه بسته آدامسی رو که داره از کیفش داره از کیفش داره در میاره و به دختره تعارف میکنه
دوست دختر:نه اگه راست میگی بهش شماره بده
در همین حین رفیق پسره مذاکرات رو با دختر جلوئی بصورت نیمه مخفی شروع می کنه
رفیق:سلام خانوم خوب هستین شما؟ خانوم میخواستم بگم که الان دوست ما میخواد برای رو کم کنی یه شماره به شما بده.شمام جوون مادرت مارو ضایع نکن.این شماره رو بگیر بذار تو کیفت
دختر:خواهش میکنم حتما!اصلا شاید بهش زنگم زدم
رفیق:دستتون درد نکنه
دوست پسر:خانوم ببخشید
دختر:بفرمائید؟
دوست پسر شماره رو به دختره میده
دختر:مرسی
دختره در کمال خونسردی شماره رو میگیره و میذاره تو کیفش.همه از این وضعیت خنده شون میگیره الا دوست دختر که جدی جدی اشکش در اومده و شاطر که بیخبر از همه جا همچنان اون پشت خوابه

پنجشنبه، اردیبهشت ۲۱، ۱۳۸۵

پاچهء رسمی

احتمالا اگر شما هم مثل من زیاد تو نخ مد و تریپ و این صحبتها نیستید و متوجه تغییر حالت پاچه رسمی مملکت نشدید بهتره که هر چه سر یعتر پاچه شلوارتون را از مد این چند وقته یعنی پاچه تا شده بحالت سابق در بیارید.راستش منکه از این تغییر حالت بسیار خوشحال شدم چون اون فرم پاچه قبلی اصلا به مزاج من نمی ساخت اما وقتی دیدم تو محله چینیها همه دارن اینکارو می کنن منم مجبور شدم در کمال عذاب وجدان و با ناشیگری تمام و در اقدامی منافقانه همرنگ جماعت بشم .اما جدا وقتی به عکسهای این خارجکیهای امپریالیست حاکم بر دنیا(آمریکائیها)توجه میکردم و میدیدم که پاچه شلوار اونها هموون حالت سابق رو داره برام این سوال پیش میومد که پس طراحان مد جوانان ما از کجا خط می گیرن که البته به نظر می رسه این عزیزان ایتالیا رو قبله آمال خودشون قرار دادند(البته اگر که ایتالیائی بودن این مدها مثل ترکی بودن پست آرش نباشه!)بهر صورت بنده با توجه به گرایشات مذهبی قویتر در بین مردمان ایالات متحده ترجیح میدم از اونها تقلید کنم بشرطیکه این ساکنان محله چینیها بذارن