خب از این قضایای کشته شدن بی نظیر بوتو خوشم اومد یه جورائی, وقتی گزارشگر تلویزیون با خونسردی اعلام کرد که مرده یاد کشته شدن سرد و بی تفاوت دی کاپریو تو مرحوم افتادم یا مثلا کشته شدن سالواتوره جولیانی در فیلمی به همین نام از فرانچسکو رزی بدست سربازاش.به هر حال از ملتی که گاندی رو ترور کردن کشتن اینجور واسطه ها خیلی عجیب نیست.تو جامعه ای که فقر و بی سوادی بیداد میکنه چه جور میشه دموکراسی پا بگیره؟. گاهی موقعها از هرج و مرج و بی نظمی خوشم میاد, هر چی باشه بهتر از آرامش دیکته شده ایه که همه رو به خواب مصنوعی فرو میبره. اون دیالوگهای عالی اورسن ولز تو مرد سوم رو یادته؟:"زیادم بد بین نباش, بعد تمام اینا هیچ چیز اونقدرها هم بد نیست.همونجور که رفقا میگن تو ایتالیای تحت سلطهء بورژیا اونها برای 30 سال جنگ, ترور ,جنایت و خونریزی داشتند اما میکل آنجلو ,داوینچی و رنسانس رو به بشریت تحویل دادن. اما تو سوئیس, 500 سال در دموکراسی و صلح, برادرانه همدیگه رو دوست داشتن اما چی تحویل دنیا دادن؟ ساعت دیواری!"
پانوشت:یعنی تو این دنیا به اقتضای ذات کثیف بشری در به در و بدبخت هر چی که شما بگین بودم الا یه چیز: ماشین باز نبودم! یادمه بچه که بودم سر راه آمادگیمون از یه جائی رد میشدیم که پر از ماشینهای آخرین سیستم بود دوستم هی میگفت: این مال من, اون مال من! تو کدومو میخوای؟ میگفتم هر موقع بزرگ شدیم من از ماشینهای اونموقع میخرم!.خب انگار که الان اونموقع شده باشه و وقت عاشق شدنم فرا رسیده باشه. در اونصورت عشق من فقط یه ماشینه! این هیوندا کوپه ها که جدیدا اومده, واقعا باحالن! حالا نیاید بگید که بنز و بی ام دبلیو هم دو در زدن ها! آقا من اینو دوست دارم.
جمعه، دی ۰۷، ۱۳۸۶
سهشنبه، دی ۰۴، ۱۳۸۶
خداحافظ تهران
خب تجربه نشون داده که اونهائی که سر امتحانا خوب تقلب میکنن معمولا دختر بازهای قدری هم هستن
و محققا که آدمهائی که هر دو اینها رو با هم هستند آدمهای بسیار لجنی هم هستند.بهر حال باید خدمت
این عزیزان عرض کنم که حیف که ما در ایران همجنس بازی نداریم و الا من میدونستم که باید باهاتون
چیکار کنم...
پانوشت:رفته بودم داروخانه یه دوائی چیزی بخرم که به زخمم بزنم. موقعی که رو نیمکت نشسته
بودم تا نوبتم بشه چشمم به این خنزر پنزر هائی که رو پیشخون برا فروش میذارن افتاد, اولش فکر
کردم از این آدمسهای جرم گیر و از اینجور چیزها باشه که دیدم نه اینا همش کاندومه! در انواع و
اقسام و مارکهای مختلف. گفتم ما رو باش! یه عمری فکر کردیم که داریم تو یه مملکت اسلامی
زندگی میکنیم و هممون باید آدمهائی اهل تقوا و خویشتنداری باشیم اما مثل اینکه ایندفعه هم اشتباه میکردم
بهر حال با این شرایطی که هست فکر نمیکنم دیگه درست باشه که من اینجا بمونم و البته جای زیادی هم
برای رفتن نمونده پس احتمالا یا افغانستان برم یا هم که پاکستان.بهر حال تا دیدار بعدی شماها رو به
همدیگه می سپارم. فعلا!
و محققا که آدمهائی که هر دو اینها رو با هم هستند آدمهای بسیار لجنی هم هستند.بهر حال باید خدمت
این عزیزان عرض کنم که حیف که ما در ایران همجنس بازی نداریم و الا من میدونستم که باید باهاتون
چیکار کنم...
پانوشت:رفته بودم داروخانه یه دوائی چیزی بخرم که به زخمم بزنم. موقعی که رو نیمکت نشسته
بودم تا نوبتم بشه چشمم به این خنزر پنزر هائی که رو پیشخون برا فروش میذارن افتاد, اولش فکر
کردم از این آدمسهای جرم گیر و از اینجور چیزها باشه که دیدم نه اینا همش کاندومه! در انواع و
اقسام و مارکهای مختلف. گفتم ما رو باش! یه عمری فکر کردیم که داریم تو یه مملکت اسلامی
زندگی میکنیم و هممون باید آدمهائی اهل تقوا و خویشتنداری باشیم اما مثل اینکه ایندفعه هم اشتباه میکردم
بهر حال با این شرایطی که هست فکر نمیکنم دیگه درست باشه که من اینجا بمونم و البته جای زیادی هم
برای رفتن نمونده پس احتمالا یا افغانستان برم یا هم که پاکستان.بهر حال تا دیدار بعدی شماها رو به
همدیگه می سپارم. فعلا!
یکشنبه، دی ۰۲، ۱۳۸۶
سرزمینی برای پیرمردها نیست
دیگه اینکه دائی مادر بزرگم !! فوت کرد.فکر کنم 90 سالی داشت, دیروز که اومد از خیابون رد بشه یه پرایدیه بهش زد .کارش وقتی جوون بود کارگری ساختمون بود و بعدشم که میرفت سر زمینای خودش کشاورزی .بهر حال منظور اینکه نه حقوق بازنشستگی ای داشت نه بیمه ای نه مال و اموالی...هیچی! اما خوب با این مردنی که داشت به مزنهء امروز یه 35 میلیونی واسه بچه هاش گذاشت تا اونام به فیض برسن.چند وقت پیشم یکی از رفیقای خودم بود که به یه پیرمرد کارگره زد و قطغ نخاعش کرد تا یه 70 میلیونی دست بچه هاشو بگیره.خلاصه نتیجهء اخلاقی اینکه هیچوقت نا امید نباشید و از اینکه واسه خودتون و دور بریاتون مفید نیستید احساس سر افکندگی نکنید حالا حالاها واسه جبران وقت هست!
پانوشت:آخ چه بدن اونائی که منو دوست ندارن! به شوخیام نمی خندن ,به سوالام جواب پرت و پلا میدن, تو ذوقم میزنن و اذیتم میکنن. من دیگه باهاشون هیچ کاری ندارم.از این به بعد فقط خودمو محکم میندازم تو بغل کسائی که منو دوست داشته باشن, حتی اگه برای من چنین آدمهائی هیچوقت وجود نداشته باشند....
پانوشت:آخ چه بدن اونائی که منو دوست ندارن! به شوخیام نمی خندن ,به سوالام جواب پرت و پلا میدن, تو ذوقم میزنن و اذیتم میکنن. من دیگه باهاشون هیچ کاری ندارم.از این به بعد فقط خودمو محکم میندازم تو بغل کسائی که منو دوست داشته باشن, حتی اگه برای من چنین آدمهائی هیچوقت وجود نداشته باشند....
چهارشنبه، آذر ۲۸، ۱۳۸۶
بهشت
شنبه
-سلام شاطر! ببین این فلشی که بهم دادی اصلا کار نمیکنه. مال خودم اما تا میزنم به کامپیوتر اجرا میشه
-بسم الله الرحمن الرحیم.بابا من یه هفته نیست 18 هزار تومن پول این لامصب رو دادم!ببینم داداشت خونه نیست بدی یه چکش بکنه؟
-نه والا بیرونه.
-چه میدونم بهر حال تو دوشنبه جنازه اش رو واسم بیار ببینم چه خاکی تو سرم بریزم
دوشنبه
-سلام چی شد تونستی ازش استفاده کنی؟
-آره داداشم اومد یه کارهائی کرد راش انداخت منکه نفهمیدم چیکار کرد!
-آهان!! دمش گرم. آره بابا منو تو از اون چیزا سر در نمیاریم!
خلاصه که خدا این داداش کوچیکا رو از ما نگیره که تمام کارهای تکنولوژیک ما دست اوناس!
پانوشت:البته هوا اینقدر ها هم سرد نیست, اما خب تو یکی از همین شبها داشتیم تو خیابون راه میرفتیم که وارد یکی از این پاساژهای نوساز که هر روز دارن تو خیابونها سبز میشن شدیم. بر خلاف پاساژهای قدیمی تری که مثلا همین یک ربع پیشش رفته بودیم حسابی گرم بود و خب البته خالی از جمعیت, بعد وسط این پاساژه دیدیم یکدستگاه پلی استیشن2 گذاشتن با یک تلویزیون سونی توی این پکیج های مخصوص, عینهو خارج.دو تا پسره داشتن بازی میکردن که تا ما رسیدیم دیدیم خودشون با روی باز ما رو پذیرا شدن و ما رو به بازی دعوت کردن و به ما اطمینان دادن که بازی کاملا مجانیه و اینکه ما از بس که بازی کردیم خسته شدیم, عینهو سرزمین شرت و فرت! ما هم تا وقتی در پاساژو میخواستن ببندن بازی کردیم و از فضای گرم و مطبوع پاساژ لذت بردیم.خلاصه به قولی اینا رو گفتم که یادم باشه که اگه یه روز مریخیا اومدن روی زمین و ازم پرسیدن که هی تو! جوانیت رو چه جوری گذروندی؟ بهشون بگم که آدم لش و لوشو آسمون جلی بودم که با مرده خوری و ولگردی سعی میکردم چاله چوله های عاطفی خودمو پر کنم!
-سلام شاطر! ببین این فلشی که بهم دادی اصلا کار نمیکنه. مال خودم اما تا میزنم به کامپیوتر اجرا میشه
-بسم الله الرحمن الرحیم.بابا من یه هفته نیست 18 هزار تومن پول این لامصب رو دادم!ببینم داداشت خونه نیست بدی یه چکش بکنه؟
-نه والا بیرونه.
-چه میدونم بهر حال تو دوشنبه جنازه اش رو واسم بیار ببینم چه خاکی تو سرم بریزم
دوشنبه
-سلام چی شد تونستی ازش استفاده کنی؟
-آره داداشم اومد یه کارهائی کرد راش انداخت منکه نفهمیدم چیکار کرد!
-آهان!! دمش گرم. آره بابا منو تو از اون چیزا سر در نمیاریم!
خلاصه که خدا این داداش کوچیکا رو از ما نگیره که تمام کارهای تکنولوژیک ما دست اوناس!
پانوشت:البته هوا اینقدر ها هم سرد نیست, اما خب تو یکی از همین شبها داشتیم تو خیابون راه میرفتیم که وارد یکی از این پاساژهای نوساز که هر روز دارن تو خیابونها سبز میشن شدیم. بر خلاف پاساژهای قدیمی تری که مثلا همین یک ربع پیشش رفته بودیم حسابی گرم بود و خب البته خالی از جمعیت, بعد وسط این پاساژه دیدیم یکدستگاه پلی استیشن2 گذاشتن با یک تلویزیون سونی توی این پکیج های مخصوص, عینهو خارج.دو تا پسره داشتن بازی میکردن که تا ما رسیدیم دیدیم خودشون با روی باز ما رو پذیرا شدن و ما رو به بازی دعوت کردن و به ما اطمینان دادن که بازی کاملا مجانیه و اینکه ما از بس که بازی کردیم خسته شدیم, عینهو سرزمین شرت و فرت! ما هم تا وقتی در پاساژو میخواستن ببندن بازی کردیم و از فضای گرم و مطبوع پاساژ لذت بردیم.خلاصه به قولی اینا رو گفتم که یادم باشه که اگه یه روز مریخیا اومدن روی زمین و ازم پرسیدن که هی تو! جوانیت رو چه جوری گذروندی؟ بهشون بگم که آدم لش و لوشو آسمون جلی بودم که با مرده خوری و ولگردی سعی میکردم چاله چوله های عاطفی خودمو پر کنم!
شنبه، آذر ۲۴، ۱۳۸۶
گوسفند گمشده
اون چیزی که دندانپزشکی خطابش میکنن از نظر من همون سلاخیه بیشتر.میرم که دندونامو چک کنم که میگه دو تاش خراب شده بهش میگم:آقا!! منکه روزی 3 بار مسواک میزنم واسه چی باید همهء دندونام خراب بشه؟
میگه: خب! روزی سه بار مسواک رو که باید بزنی, ببینم تو که یهودی و همجنس باز که نیستی؟
میگم:حالا یه وقت ما ایدز نگیریم از این تشکیلاتت؟
میگه:خودت خوب میدونی که آلودگی تو تقصیر ما نیست.تو گناهان کثیفی مرتکب شدی و تقاص اونا رو پس میدی همین!
میگم:میدونی... آخه من هیچوقت موقع ارتکاب به اون جرمها تنها نبودم اما....
پانوشت:ویادی هم کنیم از عیسی:"که سنگ را بالش خود قرار میداد, لباس پشمی خشن به تن میکرد و نان خشک میخورد, نان خورشت او گرسنگی , چراغش در شب ماه و پناهگاه زمستان او شرق و غرب زمین بود.زنی نداشت که او را فریفتهء خود سازد, فرزندی نداشت که او را غمگین سازد, مالی نداشت که او را سرگرم کند, مرکب سواری او دو پایش و خدمتگزار او دستهایش بودند"
میگه: خب! روزی سه بار مسواک رو که باید بزنی, ببینم تو که یهودی و همجنس باز که نیستی؟
میگم:حالا یه وقت ما ایدز نگیریم از این تشکیلاتت؟
میگه:خودت خوب میدونی که آلودگی تو تقصیر ما نیست.تو گناهان کثیفی مرتکب شدی و تقاص اونا رو پس میدی همین!
میگم:میدونی... آخه من هیچوقت موقع ارتکاب به اون جرمها تنها نبودم اما....
پانوشت:ویادی هم کنیم از عیسی:"که سنگ را بالش خود قرار میداد, لباس پشمی خشن به تن میکرد و نان خشک میخورد, نان خورشت او گرسنگی , چراغش در شب ماه و پناهگاه زمستان او شرق و غرب زمین بود.زنی نداشت که او را فریفتهء خود سازد, فرزندی نداشت که او را غمگین سازد, مالی نداشت که او را سرگرم کند, مرکب سواری او دو پایش و خدمتگزار او دستهایش بودند"
پنجشنبه، آذر ۲۲، ۱۳۸۶
این بچه ها
امروز با دوستانم ملاقات داشتم آخرین وضعیتمو براشون تشریح کردم و ازشون کمک خواستم یکم شوکه شدند و سعی کردند منو منصرف کنند اما وقتی دیدند که اثری نداره گفتند هر لحظه امکان خروجش از کشور هست و اینکه روی حرف آدمهائی از ایندست نمیشه زیاد حساب کرد, بهشون گفتم همهء اینها رو میدونم اما اصلا واسم مهم نیست.دوست بیخیال ترم که اصلا قصد باور کردن منو نداشت قصهء نهنگهائی رو گفت که در هنگام شکست عشقی خود کشی میکنند بهش گفتم فکر کنم هنوز یه ذره دیگه وقت داشته باشم...
[بخشی از خاطرات محمد مستوفی الممالک دانشجوی ایرانی مقیم پاریس نامبرده پی آیند یک رابطهء عشقی نافرجام در جریان یک درگیری خیابانی بدست معشوقهء دختر مورد نظر در حاشیهء شورشهای خیابانی سال 1968 بوسیلهء ضربات متعدد چاقو کشته شد.جسد او بنا به وصیت خودش سوزانده شد.]
پانوشت:سر ظهر بود و بچه ها داشتن از مدرسه بر میگشتن.چند تاشون از یونولیتهای کنار خیابون بر داشته بودن و داشتن تو سر چند تای دیگه شون میزدن پیش خودم گفتم: نمادهای معصومیت ما اینان؟.البته قد خودشون جنبه شون بد نبود اما راستش از نظر من بچه ها شبیه حشرات میمونن:هیولاهای وحشتناکی که کسی بخاطر جسهء کوچیکیشون متوجه هیبت وحشنتاکشون نمیشه.مخصوصا بچه های ایندوره که جز نق زدن و بهانه گرفتن برای چیزی که میخوان کار دیگه ای بلد نیستند.به هر حال حتی اگه بخوایم این معصومیت نصفه و نیمهء از سر نا آگاهی و کم تجربگی رو هم قبول کنیم باز مانع از این نمیشه که از همراه بودنش با نوع سادیستیکی از میل به بیرحمی چشم پوشی کنیم!
[بخشی از خاطرات محمد مستوفی الممالک دانشجوی ایرانی مقیم پاریس نامبرده پی آیند یک رابطهء عشقی نافرجام در جریان یک درگیری خیابانی بدست معشوقهء دختر مورد نظر در حاشیهء شورشهای خیابانی سال 1968 بوسیلهء ضربات متعدد چاقو کشته شد.جسد او بنا به وصیت خودش سوزانده شد.]
پانوشت:سر ظهر بود و بچه ها داشتن از مدرسه بر میگشتن.چند تاشون از یونولیتهای کنار خیابون بر داشته بودن و داشتن تو سر چند تای دیگه شون میزدن پیش خودم گفتم: نمادهای معصومیت ما اینان؟.البته قد خودشون جنبه شون بد نبود اما راستش از نظر من بچه ها شبیه حشرات میمونن:هیولاهای وحشتناکی که کسی بخاطر جسهء کوچیکیشون متوجه هیبت وحشنتاکشون نمیشه.مخصوصا بچه های ایندوره که جز نق زدن و بهانه گرفتن برای چیزی که میخوان کار دیگه ای بلد نیستند.به هر حال حتی اگه بخوایم این معصومیت نصفه و نیمهء از سر نا آگاهی و کم تجربگی رو هم قبول کنیم باز مانع از این نمیشه که از همراه بودنش با نوع سادیستیکی از میل به بیرحمی چشم پوشی کنیم!
سهشنبه، آذر ۲۰، ۱۳۸۶
چهار راه مدنیت
یه خیابونی سر راه من نزدیکای خونمون هست که من اسمشو گذاشتم خیابون سانفرانسیسکو. گل و گشاده و تر تمیز و دنج, بعد یه شیب سکسی ای هم داره که همیشه منو یاد خیابونهای سانفرانسیسکو میندازه. خلاصه اونجا یه چهار راهه مشتی ای هم داره که فقط یه چراغ چشمک زن بیشتر نداره, چون لازم هم نمیشه اما امشب وقتی رسیدم به سانفرانسیسکوی محبوب خودم دیدم که بد جوری قفل شده نه چراغی بود و نه افسری خلاصه بستر خوبی مهیا شده بود که همه ذات بدوی خودمونو نشون بدیم نتیجه اینکه چهار راه چنان قفل شده بود که هیچکس نمیتونست رد بشه مام سر راهی که با وجودی اندکی نظم و قانون میشد مشکلشو پنج دقیقه ای حل کرد یه ساعتی معطل شدیم. البته چند تا آدم درست حسابی هم پیدا شدند که سعی کنن به نوبهء خودشون چهار راه رو یه مدیریتی بکنن اما راستش ما وحشیتر از این حرفها بودیم البته یه عده هم که حرومزادگی ارشد خونده بودن و علاوه بر بدویت بوق زدن رو هم در دستور کار قرار داده بودن که خودم یکیشون رو که بغلم بود شخصا گاز گرفتم تا صداش بیفته.خلاصه میمونها اونشب یک شب سرد رو پشت سر گذاشتن تا فرداش یکی پیدا بشه که با کشتن نصفشون نظم و ترتیب رو به بقیشون یاد بده
پانوشت:آقایون! اونهائی که در حق ما خیانت کردند حرف تازه ای برای گفتن ندارند! اونیکه ناگفته ای داره مائیم که تا حالا نجابت کردیم و چیزی نگفتیم:
هزار بار سوختم و دم بر نیاوردم/ آتشی که می سوزاند هر لحظه از نای تا جگرم!
پانوشت:آقایون! اونهائی که در حق ما خیانت کردند حرف تازه ای برای گفتن ندارند! اونیکه ناگفته ای داره مائیم که تا حالا نجابت کردیم و چیزی نگفتیم:
هزار بار سوختم و دم بر نیاوردم/ آتشی که می سوزاند هر لحظه از نای تا جگرم!
یکشنبه، آذر ۱۸، ۱۳۸۶
پسران مستقل
16:15
-سلام حامد جون هستی بیام این برنامه هه رو ازت بگیرم؟
-نوکرتم, من الان دانشگاهم تو 6 زنگ بزن فکر کنم خونه باشم
-چشم
18:30
-حامد جون هستی من مزاحمت بشم؟
-آقا من 8.5 ,9 خونه ام میتونی بیای؟
-آره خب .. باشه پس اونموقع مزاحمت میشم
20:00
-آقا! شاطر جون من بیرونم ,10:30 ,11 میتونی بیای که من حتما خونه باشم؟
-هان؟؟ باشه چشم همون موقع میام
خب همانطور که می بینید ما قدرت انعطافمون خیلی زیاده که احتمالا رمز موفقیتمون هم همین باشه!
پانوشت:امروز یکی از 20 زن ثروتمند آیندهء دنیا رو دیدم.تو مترو داشت فال حافظ میفروخت تو مردونه با اون قد فسقلیش چنان فالو میذاشت تو دست مردم که یارو جرائت نمیکرد بگه نمیخوام.با خونسردی و اعتماد به نفس کارشو انجام میداد. به یه پسره داشت قالب میکرد آخر کار که پسره میگفت: "بابا منکه ازت خریدم انور نشسته بودم که!",دختره با اون نگاه نافذش فقط پسره رو نگاه میکرد...
-سلام حامد جون هستی بیام این برنامه هه رو ازت بگیرم؟
-نوکرتم, من الان دانشگاهم تو 6 زنگ بزن فکر کنم خونه باشم
-چشم
18:30
-حامد جون هستی من مزاحمت بشم؟
-آقا من 8.5 ,9 خونه ام میتونی بیای؟
-آره خب .. باشه پس اونموقع مزاحمت میشم
20:00
-آقا! شاطر جون من بیرونم ,10:30 ,11 میتونی بیای که من حتما خونه باشم؟
-هان؟؟ باشه چشم همون موقع میام
خب همانطور که می بینید ما قدرت انعطافمون خیلی زیاده که احتمالا رمز موفقیتمون هم همین باشه!
پانوشت:امروز یکی از 20 زن ثروتمند آیندهء دنیا رو دیدم.تو مترو داشت فال حافظ میفروخت تو مردونه با اون قد فسقلیش چنان فالو میذاشت تو دست مردم که یارو جرائت نمیکرد بگه نمیخوام.با خونسردی و اعتماد به نفس کارشو انجام میداد. به یه پسره داشت قالب میکرد آخر کار که پسره میگفت: "بابا منکه ازت خریدم انور نشسته بودم که!",دختره با اون نگاه نافذش فقط پسره رو نگاه میکرد...
شنبه، آذر ۱۷، ۱۳۸۶
نسبیت
آشنائی من با قضیهء نسبیت در احمقانه ترین شرایط ممکن انجام شد.یه روز داشت تلویزیون یه برنامهء
فکاهی خارجی نشون میداد که در یکی از میان پرده هاش یه بازیگره که مثلا داشت نقش انیشتن رو
بازی میکرد با مسخره بازی گفت: همه چیز نسبیه!.خب این قضیه به طرزی صادقانه آتشی در
خرمن وجود من انداخت و در آن نسبیت رو پذیرا شدم.نتیجه اینکه هر چی بعدها تو کتاب معارف به
گوش من خوندن که بابا جان اخلاقیات مطلقه و نسبی نیست به خرج من نرفت که نرفت.خب حالا به
فضل الهی نتیجهء این پایمردی خودمون رو هم داریم می بینیم.نیروی انتطامی مملکت هم نسبی گرا
شده و قلیانها رو از سفره خونه ها جمع میکنه اما تو قهوه خونه ها کاری به کارشون نداره!
پانوشت:امروز روز خوبی بود علتش هم این بود که ابرها فوق العاده زیبا شده بودند
فکاهی خارجی نشون میداد که در یکی از میان پرده هاش یه بازیگره که مثلا داشت نقش انیشتن رو
بازی میکرد با مسخره بازی گفت: همه چیز نسبیه!.خب این قضیه به طرزی صادقانه آتشی در
خرمن وجود من انداخت و در آن نسبیت رو پذیرا شدم.نتیجه اینکه هر چی بعدها تو کتاب معارف به
گوش من خوندن که بابا جان اخلاقیات مطلقه و نسبی نیست به خرج من نرفت که نرفت.خب حالا به
فضل الهی نتیجهء این پایمردی خودمون رو هم داریم می بینیم.نیروی انتطامی مملکت هم نسبی گرا
شده و قلیانها رو از سفره خونه ها جمع میکنه اما تو قهوه خونه ها کاری به کارشون نداره!
پانوشت:امروز روز خوبی بود علتش هم این بود که ابرها فوق العاده زیبا شده بودند
شنبه، آذر ۱۰، ۱۳۸۶
فروغ در پیاده رو
-ممد بابا یه کم این یوسفو نصیحتش کن.23 سالشه هنوز هیچ کاری نکرده
-خوب حاجی تو اگه سکس نداری پس اصلا برا چی زنده ای؟
-سیگار میکشی ممد؟
-من فقط موقع سکس!
-آهان باریکلا! بین دو نیمه!
خب نکته اش اینه که فروغ هم در مورد سیگار یک چنین نظری داشته و سوالش اینجاست که آیا این دوستان ما هستند که از فروغ تاثیر گرفتند یا این فروغ بوده که جامعه شناسیش مثل همیشه خوب بوده:"و زندگی شاید کشیدن یک سیگار باشد در فاصلهء رخوتناک بین دو هماغوشی..."
پانوشت:رفته بودم پائین شهر.شبم بود.پیش خودم گفتم یعنی دیگه اینجاها امنه الان؟ خب ساکت بود البته, اما به نظرم فعلا با اعدام چند تا گنده لات فقط راه رو برای دور برداشتن نوچه ها باز کردن.مگر اینکه هی بیان و دروشون کنن و دروشون کنن.
-خوب حاجی تو اگه سکس نداری پس اصلا برا چی زنده ای؟
-سیگار میکشی ممد؟
-من فقط موقع سکس!
-آهان باریکلا! بین دو نیمه!
خب نکته اش اینه که فروغ هم در مورد سیگار یک چنین نظری داشته و سوالش اینجاست که آیا این دوستان ما هستند که از فروغ تاثیر گرفتند یا این فروغ بوده که جامعه شناسیش مثل همیشه خوب بوده:"و زندگی شاید کشیدن یک سیگار باشد در فاصلهء رخوتناک بین دو هماغوشی..."
پانوشت:رفته بودم پائین شهر.شبم بود.پیش خودم گفتم یعنی دیگه اینجاها امنه الان؟ خب ساکت بود البته, اما به نظرم فعلا با اعدام چند تا گنده لات فقط راه رو برای دور برداشتن نوچه ها باز کردن.مگر اینکه هی بیان و دروشون کنن و دروشون کنن.
چهارشنبه، آذر ۰۷، ۱۳۸۶
مصاحبهء خیالی
تو این دورهء کمبود سوژه چی بهتر از اینکه از طرف عمو جوزف به یه بازی دعوت بشی که مثل این مصاحبه هائی میمونه که اگه معروف بودم مجله ها باهام میکردن:
خودتو معرفی کن:والا ما مخلصیم, جیزی نیستیم که قابل تعریف باشه
فصل مورد علاقه:بچگی تابستون حالا دیگه همه یه جورن
رنگ مورد علاقه:بچه بودم قرمز الان زیاد نظر خاصی ندارم رو رنگی اما تو لباس خریدن سرمه ائی رو همیشه دوست میدارم
غذای مورد علاقه:کوفتهء خودمون(نمیدونم تهرانیه یا نه خلاصه برنج توش زیاده منظور اینکه کوفته تبریزی نیست!)
موسیقی مورد علاقه:هر چیlast.fm بگه!
بدترین ضدحالی که خوردم:از کدوم بگم؟ یکی هست که دیگه شده عقده خوبیت هم نداره اینجا بگم چیه!
بزرگترین قولی که دادم:خدا رو شکر تا حالا کسی تو این دنیا اینقدرا رو ما حساب باز نکرده هنوز!
ناشی ترین کاری که کردم:اول هر کاری حسابی ناشیم! مخصوصا تو رانندگی که دیگه خودمم از خودم قطع امید کرده بودم اما معجزهء نمرین نجاتم داد تا حدی!
بهترین خاطره ام:مادرم یه عمه ای داره که من هر موقع میرم خونشون احساس آرامش عجیبی میکنم خیلی خوبه اونجا!
بدترین خاطره ام:خوب اتفاقات بدی بوده اما به نظرم چیزی که گذشته انگار که هرگز وجود نداشته
کسی که بخوام ملاقاتش کنم:والا الان یه دختره هست که خیلی دوست دارم ببینمش!
برای کی دعا میکنم: مسلما آبادانی ایران عزیز!
موقعیت من در 10 سال آینده: یا مردم یا هم اگر هم زنده باشم معتاد یا همجنس باز یا هردو شده باشم!
من سهمیهء خودمو در اختیار این عزیزان قرار میدم:dancer,شیوید,نیما,hArd Abusive و بابی
پانوشت:توی سایت my space لیستهای سوال اینچنینی زیاد در اختیار کاربراش میذاره یه دختر انکلیسیه رو میشناختم که خوراکش جواب دادن به اینا بود واقعا هم صادقانه و جالب جواب میداد مثلا پرسیده بود: شده با کسی لاس بزنی یا نه؟ میگفت:آره! یه بار یه سربازه رو کنار بندر لیورپول بوسیدم!
خودتو معرفی کن:والا ما مخلصیم, جیزی نیستیم که قابل تعریف باشه
فصل مورد علاقه:بچگی تابستون حالا دیگه همه یه جورن
رنگ مورد علاقه:بچه بودم قرمز الان زیاد نظر خاصی ندارم رو رنگی اما تو لباس خریدن سرمه ائی رو همیشه دوست میدارم
غذای مورد علاقه:کوفتهء خودمون(نمیدونم تهرانیه یا نه خلاصه برنج توش زیاده منظور اینکه کوفته تبریزی نیست!)
موسیقی مورد علاقه:هر چیlast.fm بگه!
بدترین ضدحالی که خوردم:از کدوم بگم؟ یکی هست که دیگه شده عقده خوبیت هم نداره اینجا بگم چیه!
بزرگترین قولی که دادم:خدا رو شکر تا حالا کسی تو این دنیا اینقدرا رو ما حساب باز نکرده هنوز!
ناشی ترین کاری که کردم:اول هر کاری حسابی ناشیم! مخصوصا تو رانندگی که دیگه خودمم از خودم قطع امید کرده بودم اما معجزهء نمرین نجاتم داد تا حدی!
بهترین خاطره ام:مادرم یه عمه ای داره که من هر موقع میرم خونشون احساس آرامش عجیبی میکنم خیلی خوبه اونجا!
بدترین خاطره ام:خوب اتفاقات بدی بوده اما به نظرم چیزی که گذشته انگار که هرگز وجود نداشته
کسی که بخوام ملاقاتش کنم:والا الان یه دختره هست که خیلی دوست دارم ببینمش!
برای کی دعا میکنم: مسلما آبادانی ایران عزیز!
موقعیت من در 10 سال آینده: یا مردم یا هم اگر هم زنده باشم معتاد یا همجنس باز یا هردو شده باشم!
من سهمیهء خودمو در اختیار این عزیزان قرار میدم:dancer,شیوید,نیما,hArd Abusive و بابی
پانوشت:توی سایت my space لیستهای سوال اینچنینی زیاد در اختیار کاربراش میذاره یه دختر انکلیسیه رو میشناختم که خوراکش جواب دادن به اینا بود واقعا هم صادقانه و جالب جواب میداد مثلا پرسیده بود: شده با کسی لاس بزنی یا نه؟ میگفت:آره! یه بار یه سربازه رو کنار بندر لیورپول بوسیدم!
سهشنبه، آذر ۰۶، ۱۳۸۶
دزدان بینوا
-خب حالا کجا بریم ضبط بخریم واسه ماشین؟
-توپ خونه دیگه اونجا قیمت هاشم خوبه
-عباسی چی؟ اونجام داره از این چیزا
-اونجا ارزونترم هست اما بیشتر دزدی جنساش...اگه دلت میاد بریم
-آهان!
بله! ما دلمون نیومد که جنس دزدی بخریم اما دزده دلش اومد که بیاد و ضبط ما رو ببره.میدونی اینجور چیزا رو آدم تاثیر میذاره, یکبار یه زنه اومد به ماشین ما که تو پارک بود زد و در رفت. بعدا یه روز منم که داداشمو برده بودم که بهش رانندگی یاد بدم وقتی زد به یه وانته که تو پارک بود گفتم :چیکار میکنی حالا؟. وقتی دیدم داره تته پته میکنه گفتم روشن کن در ریم!
پانوشت:بیاد تیمسار خسروانی!(رئیس تربیت بدنی در زمان پهلوی)اونجا که در مورد موش دوندنهای فاطمه پهلوی و عبده (روسای وقت باشگاه پرسپولیس)در کارش گفت:آقا شما نمیدونی من از دست اینها در این مدت چه ها که نکشیدم!
-توپ خونه دیگه اونجا قیمت هاشم خوبه
-عباسی چی؟ اونجام داره از این چیزا
-اونجا ارزونترم هست اما بیشتر دزدی جنساش...اگه دلت میاد بریم
-آهان!
بله! ما دلمون نیومد که جنس دزدی بخریم اما دزده دلش اومد که بیاد و ضبط ما رو ببره.میدونی اینجور چیزا رو آدم تاثیر میذاره, یکبار یه زنه اومد به ماشین ما که تو پارک بود زد و در رفت. بعدا یه روز منم که داداشمو برده بودم که بهش رانندگی یاد بدم وقتی زد به یه وانته که تو پارک بود گفتم :چیکار میکنی حالا؟. وقتی دیدم داره تته پته میکنه گفتم روشن کن در ریم!
پانوشت:بیاد تیمسار خسروانی!(رئیس تربیت بدنی در زمان پهلوی)اونجا که در مورد موش دوندنهای فاطمه پهلوی و عبده (روسای وقت باشگاه پرسپولیس)در کارش گفت:آقا شما نمیدونی من از دست اینها در این مدت چه ها که نکشیدم!
جمعه، آذر ۰۲، ۱۳۸۶
عشق معنوی
در ایران.... ما بچه بازی نداریم! اینو از کجا میگم؟ از اونجا که لابد شنیده باشید که جلوی تجدید چاپ کتاب آخر مارکز بخاطر مضامین پدوفیل گرفنه شده.حالا اونکه هیچ تازگیها رفتم سایت IMDBدیدم که صفحه های هر دو ورسیون فیلم لولیتا هم فیلتر شده جالبیش اینجاست که تا حالا اصلا چنین چیزی رو برای هیچ فیلمی روی این سایت ندیده بودم.به هر حال بنده از سر خلوص نیت میخواستم یه تذکر صادقانه به برادران مستقر در ارشاد و غیره بدم اونم اینکه همونطور که میدونید بر طبق شرع اسلام سن بلوغ دختران در ایران عزیز 9 سالگیست و بر این اساس لولیتای رمان ناباکف که 12 سالش بوده دختر بالغی محسوب میشده و در نتیجه هامبرت مثل تمام فیلمهای معنا گرای خودمون حق داشته که عاشقش بشه و باهاش ازدواج کنه. در مورد دیگر مواد ادبی از این دست هم بنده خدمت عزیزان اطمینان میدم که سن هیچکدومشون کمتر از 9 سال نبوده و نیست پس اگر میخواید از اینکارا بکنید اول باید برید سینمای وطنی خودمونو تعطیل بکنید بعد بیاید سر وقت اینها!
پانوشت:پسره شاکی بود.میگفت آقا زنمو گشت ارشاد گرفته برده کلانتری.کارد میزدی خونش در نمیومد.به همه داشت فحش میداد.با حال بود میگفت: اینا شدن ناموس جمع کن ما!
پانوشت:پسره شاکی بود.میگفت آقا زنمو گشت ارشاد گرفته برده کلانتری.کارد میزدی خونش در نمیومد.به همه داشت فحش میداد.با حال بود میگفت: اینا شدن ناموس جمع کن ما!
سهشنبه، آبان ۲۹، ۱۳۸۶
گلهای رز انگلیسی
پشت چراغ قرمز مونده بودن ماشینا, پسره داشت گل میفروخت ,دسته گلهای سرخ از اوناوئی که خودتم دیدی, رفت جلو یه تاکسیه, یه دختر پسره نشسته بودن توش,پسره دستشو انداخته بود گردن دختره فکر کنم , بهشون گفت: 3500 ,پسره گفت: نه, گفت: 3000؟ باز پسره گفت: نچ! چراغ داشت سبز میشد پسره تند تند میزد تو سر نرخ 2500 ,2000 ,1500 ,1000! پسره هنوز میگفت: نه! گفتم ای خاک تو اون سرت کنن . خب خبر مرگت 1000 تومن واسه رفیقت خرج کن! والا منکه اگه جا دختره بودم از ماشین پیاده می شدم شما رو نمیدونم!
پانوشت:خب یه بنده خدائی تو 360 یه پروفایلی داره و اینا که منم دورادور میشناسمش یکم. ایندفعه که گذرم افتاد به صفحه اش دیدم که مطابق معمول همیشه در یک مدت زمان نه چندان طولانی تمام محتویات صفحه اش رو عوض کرده و بطوری که چیز دندون گیری از مشخصات سابقش تو صفحه باقی نمونده .نکته جالبش واسه من اینه که اگه آدم توی یه مدت به این کوتاهی در زمینه های به این زیادی دچار تغییر و تحول بشه پس چی از من سابقش واسش میمونه و گیریم هم که حالا شده این! از کجا معلوم که فردا پس فردا دوباره کمپلت عوض نشه؟ فکر کنم اگه یکم یواشتر و سنجیده تر عوض شیم بهتر باشه نه؟
پانوشت:خب یه بنده خدائی تو 360 یه پروفایلی داره و اینا که منم دورادور میشناسمش یکم. ایندفعه که گذرم افتاد به صفحه اش دیدم که مطابق معمول همیشه در یک مدت زمان نه چندان طولانی تمام محتویات صفحه اش رو عوض کرده و بطوری که چیز دندون گیری از مشخصات سابقش تو صفحه باقی نمونده .نکته جالبش واسه من اینه که اگه آدم توی یه مدت به این کوتاهی در زمینه های به این زیادی دچار تغییر و تحول بشه پس چی از من سابقش واسش میمونه و گیریم هم که حالا شده این! از کجا معلوم که فردا پس فردا دوباره کمپلت عوض نشه؟ فکر کنم اگه یکم یواشتر و سنجیده تر عوض شیم بهتر باشه نه؟
دوشنبه، آبان ۲۸، ۱۳۸۶
دوست آمریکائی
بکارت کلا چیز بیخود و دست و پا گیریه اما اینها چیزی از اهمیتش کم نمیکنه. در همین راستا ما یه عمری به یاد گرفتن لغت آنگلوساکسون مشغول بودیم اما تا همین تازگیها حتی با یه نفر هم به این زبان صحبت نکرده بودم.اما حالا ببین دفعه اولی با کی لاس زدم؟ یه آمریکائی. چکاره؟ خبرنگار کریستین ساینس مانیتور!
آره کنار خیابون وایساده بود و با یه وضع عجیب غریبی دستشو تکون میداد.زدم بغل ببینم چی میگه که به فارسی نسبتا خوبی گفت ولنجک دربست! فارسیش بدک نبود اما تا فهمید من یه کم انگلیسی بلدم همه اش انگلیسی صحبت کرد.اگه سوالی میکردم جواب میداد وگرنه سرش تو برگه هاش بود یا هم که داشت اس ام اس میفرستاد.میگفت کشور شما عالیه اینجا همیشه پر از خبره.برای سه هفته اومده بود اما میگفت زیاد ایران اومده.از ترافیک شاکی بود یکم اما میگفت همه جا اینجوریاس مثلا استامبول که دو هفته پیش اونجا بوده.لهجه اش هم خیلی عادی بود به نظرم زیاد غلیظ نبود.البته اینا همه اش اول کار بود بقیه اش رو در مورد نقش ایران در عراق , انرژی هسته ای و آینده روابط ایران و آمریکا سوالاتی ازش پرسیدم که اونم واقعا بیطرفانه و منطقی بهشون جواب داد که اتفاقا نظراتمون خیلی هم نزدیک بود تقریبا اما از اونجائی که اینطرفا کسی به سیاست علاقه ای نداره از ذکر جزئیات خود داری میکنم
پانوشت:پسره با باباش شب سوار ماشین بودن که باباهه بهش گفت پسر این گلدسته مسجده؟ گفت نه این برج میلاده!.بعد باباهه گفت 375 متره؟ گفت:نه!410 متره. گفتم عجب!
آره کنار خیابون وایساده بود و با یه وضع عجیب غریبی دستشو تکون میداد.زدم بغل ببینم چی میگه که به فارسی نسبتا خوبی گفت ولنجک دربست! فارسیش بدک نبود اما تا فهمید من یه کم انگلیسی بلدم همه اش انگلیسی صحبت کرد.اگه سوالی میکردم جواب میداد وگرنه سرش تو برگه هاش بود یا هم که داشت اس ام اس میفرستاد.میگفت کشور شما عالیه اینجا همیشه پر از خبره.برای سه هفته اومده بود اما میگفت زیاد ایران اومده.از ترافیک شاکی بود یکم اما میگفت همه جا اینجوریاس مثلا استامبول که دو هفته پیش اونجا بوده.لهجه اش هم خیلی عادی بود به نظرم زیاد غلیظ نبود.البته اینا همه اش اول کار بود بقیه اش رو در مورد نقش ایران در عراق , انرژی هسته ای و آینده روابط ایران و آمریکا سوالاتی ازش پرسیدم که اونم واقعا بیطرفانه و منطقی بهشون جواب داد که اتفاقا نظراتمون خیلی هم نزدیک بود تقریبا اما از اونجائی که اینطرفا کسی به سیاست علاقه ای نداره از ذکر جزئیات خود داری میکنم
پانوشت:پسره با باباش شب سوار ماشین بودن که باباهه بهش گفت پسر این گلدسته مسجده؟ گفت نه این برج میلاده!.بعد باباهه گفت 375 متره؟ گفت:نه!410 متره. گفتم عجب!
چهارشنبه، آبان ۲۳، ۱۳۸۶
آهن قراضه: پرترهء خیالی از میکائیل شوماخر
یه روزی میکائیل و باباش و مامانش برا تمرین رانندگی رفته بودن خیابون,میکائیل تازه 18 سالش شده بود و قبل از اون هم پشت فرمون ننشسته بود. فقط تازگیها چند جلسه کلاس رانندگی رفته بود تا هر جوری هست تصدیقشو بگیره حداقل.آره هنوز چند متر بیشتر جلو نرفته بودن که سر یه پیچ میکائیل بد جوری پیچید جلو ماشینی که داشت مستقیم میومد که باباش به آلمانی بهش فحش داد که ... چیکار میکنی!! یه دفعه اعتماد به نفس میکائیل سقوط کرد و یه دندهء معمولی رو هم نمیتونست جا بزنه.خلاصه به یه وضع افتضاحی داشت ماشینو می برد جلو که باباش بهش گفت:ببین پسر! من دارم جلو مادرت بهت میگم! تو بشین درستو بخون و الا هیچی نمیشی تو این مملکت ها!با این وضعی که من دارم از تو می بینم , من دارم جلو مادرت بهت میگم...
پانوشت:دیروز دیدم یه بنده خدائی تو روزنامهء کیهان آگهی داده که من آزاده فلان متولد 58 اعلام میدارم که مسلمان شیعه هستم و با فرقهء ضالهء بهائیت هیچ صنمی ندارم.گفتم ببین این بنده خدا چه ها کشیده و چه داستانها براش اتفاق نیفتاده که مجبور شده چنین آگهی عجیب غریبی بده!
پانوشت:دیروز دیدم یه بنده خدائی تو روزنامهء کیهان آگهی داده که من آزاده فلان متولد 58 اعلام میدارم که مسلمان شیعه هستم و با فرقهء ضالهء بهائیت هیچ صنمی ندارم.گفتم ببین این بنده خدا چه ها کشیده و چه داستانها براش اتفاق نیفتاده که مجبور شده چنین آگهی عجیب غریبی بده!
دوشنبه، آبان ۲۱، ۱۳۸۶
بکارت مغز
عزیزان من! موضع ما در مورد قضیهء بکارت خیلی موضع روشنی ست.ما چی میگیم؟ میگیم آقا میزان حقیقت سنجی گفته های هر کسی از مقدار عملگرائیش معلوم میشه.نمیشه که خودت پارانوئید جنسی باشی و اونوقت دم از روابط جنسی بی حد و مرز بزنی ,بعدشم در یک حرکت بسیار زشت و اشتباه بیای و جامعه رو محکوم کنی .خب این جامعه کیان؟ همین خود ماها, شما اگه ادعائی داری از خودت شروع کن! اونها شاید جدی جدی به این قضایا اعتقاد دارن(دلیلی هم دارن یا نه بماند),شما که نداری برا چی رعایت میکنی خب این سنن اشتباه از یه جائی باید نابود بشه دیگه
متاسفانه تجربه به من ثابت کرده که اکثر چنین موجهائی از کمبودهای خود ماها نشات میگیره و به همین خاطر بهمون الهام میشه که بخاطر یه دستمال کل قیصریه رو به آتش بکشیم غافل از اینکه حتی اگه اینکارم بکنیم تا وقتی مشکل خودمونو با خودمون حل نکردیم هیچی درست نمیشه
پانوشت:در همین مایه ها یه بار ما یه حرفهائی در مورد همجنس بازی زدیم که در جوابش یه عده هر چی که شایسته خودشون بود به ما نسبت دادن در حالیکه اونموقع هم حرف ما همین بود که آقا بیاید خودمونو همونجور هستیم قبول کنیم.جالب اینکه تازگیها دیدم کسی که خودشم همجنس بازه حرفهای ما رو به نوعی تائید کرده.
متاسفانه تجربه به من ثابت کرده که اکثر چنین موجهائی از کمبودهای خود ماها نشات میگیره و به همین خاطر بهمون الهام میشه که بخاطر یه دستمال کل قیصریه رو به آتش بکشیم غافل از اینکه حتی اگه اینکارم بکنیم تا وقتی مشکل خودمونو با خودمون حل نکردیم هیچی درست نمیشه
پانوشت:در همین مایه ها یه بار ما یه حرفهائی در مورد همجنس بازی زدیم که در جوابش یه عده هر چی که شایسته خودشون بود به ما نسبت دادن در حالیکه اونموقع هم حرف ما همین بود که آقا بیاید خودمونو همونجور هستیم قبول کنیم.جالب اینکه تازگیها دیدم کسی که خودشم همجنس بازه حرفهای ما رو به نوعی تائید کرده.
جمعه، آبان ۱۸، ۱۳۸۶
!نمیدونم چیا راجع به من شنیدی
خب خدمتتون عرض کنم که اگر بنزین خواستید هم در خدمتیم.اول بگم که نه وانت داریم نه تاکسی که فکر بد نکنید. اما به هر حال دستمون تو کاره دیگه.خون هموطنامونو می کنیم تو شیشه تا قدر عافیتو بدونن! البته چون در شاءن ما نیست که بریم دم این پمیها وایسیم به بچه ها گفتم که هر کی میخواد بیاد لیتری 200 ,از اونجائی که بیرون دستکم لیتری 300 تومنه با کله میان! تازه خیلیم تشکر میکنن.اما خدایشم که ما از اولش هم نیتمون خیر بودو واسه صواب و خدمت به دوستان اینکارو شروع کردیم.اگر هم می بینین که پول ازشون میگیرم واسه اینه که نرن کارت خودشونو بذارن خونه و بیان با مال ما بزنن.در ضمن پول که میدن تازه سر عقل میان که دیگه مثل آدم بنزین مصرف کنن! (میگم یکم شبیه این نزول خورهای قصه های بالزاک شدم, نه؟)
پانوشت:یکی از بچه ها داشت سر کلاس با اون یکی شوخی دستی میکرد که استاده اومد بهش گفت شما بعد کلاس وایسا کارت دارم مام دست گرفته بودیم واسش که لابد استاده گیه و اینا! بعد که پسره رفت پیشش استاده بهش گفته بوده:"من فکر میکنم شما از اون بحثی که هفته پیش سر انرژی هسته ای پیش اومد ناراحت شده باشی,میخواستم بگم منم با این قضایا مخالفم کلا و نظرم با شما یکیه اما سر کلاس هر حرفی رو نمیشه زد!".اینا رو که شنیدم گفتم: ای خائن! اگه گی بودی بهتر بود تا اینکه این ننگو واسه مملکت به بار بیاری!
پانوشت:یکی از بچه ها داشت سر کلاس با اون یکی شوخی دستی میکرد که استاده اومد بهش گفت شما بعد کلاس وایسا کارت دارم مام دست گرفته بودیم واسش که لابد استاده گیه و اینا! بعد که پسره رفت پیشش استاده بهش گفته بوده:"من فکر میکنم شما از اون بحثی که هفته پیش سر انرژی هسته ای پیش اومد ناراحت شده باشی,میخواستم بگم منم با این قضایا مخالفم کلا و نظرم با شما یکیه اما سر کلاس هر حرفی رو نمیشه زد!".اینا رو که شنیدم گفتم: ای خائن! اگه گی بودی بهتر بود تا اینکه این ننگو واسه مملکت به بار بیاری!
سهشنبه، آبان ۱۵، ۱۳۸۶
بستنی
یکی از بچه ها ایدهء جالبی داشت میگفت من حاضرم به زنم حق طلاق بدم به شرطیکه مهریه اش 14 سکه بیشتر نباشه.گفتم داداش نگه دار که منم باهاتم!
پانوشت:یادمه بچه که بودم یکبار اونموقع که لوزمو عمل کرده بودم برق رفت.از صبح تا شب, بابام هم برام کلی بستنی خریده که مثلا زودتر خوب شم. در چنین شرایطی وضع اینقدر خراب شد که گوشتای تو فریزر بردیم خونهء یکی از فامیلا تا خراب نشن,بسنتیها هم داشتن مثل شمع آب میشدن مادرم میگفت پسرم بخور اینا رو تا حروم نشه حیفه!من یادم نیست چند تا خوردم اما یادمه با اینکه گلوم درد میکرد تا جائی که میتونستم خوردم.هنوزم از این اخلاقا دارم
پانوشت:یادمه بچه که بودم یکبار اونموقع که لوزمو عمل کرده بودم برق رفت.از صبح تا شب, بابام هم برام کلی بستنی خریده که مثلا زودتر خوب شم. در چنین شرایطی وضع اینقدر خراب شد که گوشتای تو فریزر بردیم خونهء یکی از فامیلا تا خراب نشن,بسنتیها هم داشتن مثل شمع آب میشدن مادرم میگفت پسرم بخور اینا رو تا حروم نشه حیفه!من یادم نیست چند تا خوردم اما یادمه با اینکه گلوم درد میکرد تا جائی که میتونستم خوردم.هنوزم از این اخلاقا دارم
جمعه، آبان ۱۱، ۱۳۸۶
سرباز کوچولو
خیابون عینهو دروازهء جهنم شلوغ بود, مسافرها هم بودن, داشت صحبت میکرد با مسافرها ببینه کجا میرن , یکی دو تائی هم اومدن بالا که دید اوه!, انگار که یه نمه فرو کرده تو ماشین جلوئی. در حین اینکه داشت نگاه میکرد ببینه چی شده که یکی دو تا دیگه هم سوار شدن و ماشین پر شد, پا شد رفت بیرون که ببینه چی شده که دید بعله!.اومد بره بزنه بغل که دید مسافرها عینهو گلهء گوسفند هائی که توی این هوای توفانی یه پناهگاهی کرده باشند آروم نشستند و از جاشون جم نمیخورند, بهشون گفت: خب دوستان فکر کنم یه مشکلی پیش اومده باشه و دیگه نتونم سر قراری که باهاتون داشتم وایسم
پانوشت:به رفیقش گفت: ببین من دیشب یه خواب بدی دیدم
گفت:چیزی نیست... ایشالا که گربه است!
پانوشت:به رفیقش گفت: ببین من دیشب یه خواب بدی دیدم
گفت:چیزی نیست... ایشالا که گربه است!
اشتراک در:
پستها (Atom)